من در مرز نابودي و ويرانيم. چقدر سخته باور كني كسي كه اينقدر برايش مهم تا اين حد نسبت به تو بي تفاوت شذه است. صداي گريه هايت را بشنود اما برايش بي اهميت باشد. من نميتونم اينها را باور كنم و دوست دارم فرياد بزنم. خسته ام . بايد از اين زندگي دل بكنم اما نميخوام ضربه بخورم. كمكم كنيد. دل كندن سخته . فراموش كردن سخته اونهم براي من كه خيلي احساساتي هستم. ولي نميتونم اين حقارت رو تحمل كنم . نميتونم گدايي عشق و محبت و توجه بكنم.
ممكنه براي هميشه تنها بمونم و خيلي غمگين زندگي كنم . ولي آخر فايده اين زندگي چيه ؟ از جنگ اعصاب خسته شدم . سركار هميشه بغض دارم. حتي اينجا هم تنها هستم و كسي با من همدردي نميكنه .
احساس غم و تنهايي و خلايي كه دارم تجربه ميكنم تا به حال برايم سابقه نداشته است. خيلي وحشتناكه. از خودم كه اينقدر حقيرم هم متنفرم.