نقل قول نوشته اصلی توسط tarane.h
bahar_tara عزیز مسئله ای که شما مطرح می کنید مربوط به گذشته نه چندان نزدیکه . هر چند شواهد و قرائن نشون میده این رابطه از بیخ و بن اشکال داشته و همان بهتر که شکل نگرفته ولی این بازگشت شما به گذشته و اصرار بر موشکافی این اتفاق و رجوع به این آقا نشان از تنهایی شماست.
از پست های کوتاه و بی حوصلگی شما در نوشتار و توضیح دادن هم این مسئله مشهوده.
عزیزم حتما با پدر و مادرهایی که فرزندانشون ازدواج کردن و احساس تنهایی می کنند روبرو شدی, دائما از گذشته و خاطرات صحبت می کنند.
و شما هم احتمالا الان دانشگاه را تمام کردی و وقت زیاد و تنهایی شما را به گذشته برگردونده.
الان شما در اوج جوانی باید خاطره ساز باشی نه اینکه به مرور گذشته بپردازی.
اگه حدس من درسته بهت پیشنهاد می کنم تاپیک جدیدی بزنی و مسائل اطراف و تنهاییت را توضیح بدی تا دوستان بتونند در جهت بهبود شرایط به شما کمک کنند وگرنه با نظرخواهی و نظرسنجی در مورد مسائل گذشته شرایط شما تغییر نمی کنه و فقط بیشتر در خود و خاطرات خود فرو می روید.
موفق باشید.
ممنونم از پیشنهداد شما.. پیشنهاد جالبیه..

اتفاقا امروز داشتم فکر می کردم چه قدرمن تنهام. چون هیچ وقت شوق دیدن ِ کسی و ندارم..دلم برای کسی تنگ نمیشه. تا مدت ها کلمه دلتنگی و فقط شنیده بودم. الانم آدمی وجود نداره که آرزوی دیدینش و داشته باشم..به نظرم دیگران حتی اگر خوشبخت نباشن.. اما حتما کسی و تو زندگیشون دوس دارن..