به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 36 , از مجموع 36
  1. #31
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: دوباره برگشتم اما...

    دوستان خوبم سلام، و واقعا واقعا ممنونم از توجهتون!
    اول از آخر جواب میدم، چرا من توی نامزدی بارها و بارها همسرم رو با دیگران مقایسه کردم و البته این از تاثیر حرفهای دیگران و مقایسه هایی بود که دیگران نسبت به سرتر بودن من از فلان دختر می کردن و با چنان همسری و من با چنین همسری و البته باز هم مقایسه ی زندگی من که دیدی فلانی تحصیلات دانشگاهی داشت و رفت به اون که حتی دیپلم هم نداشت و حالا تو می خوای که به کی بری؟
    این مساله هنوز هم در خانواده ی من پابرجاست که با نیش و کنایه و هزاران حرف وسط حرفهاشون من رو به خاطر انتخابی که داشتم سرزنش می کنن و یه مدت واقعا دیگه این سرزنش ها بیش از حد شده بود. خصوصا ماه های اولی که من تازه ازدواج کرده بودم، و با یک اشتباه همسرم، همه چیز بدتر و بدتر شد. ما چهار ماه بود که ازدواج کرده بودیم که البته به خاطر بی مهارتی هردومون باز مساله ی تکراری خستگی های و بی توجهی های همسرم شروع شده بود که این ماجرا منجر به این شد که همسرم دست روی من بلند کرد و این باعث شد که من برای یک هفته به حالت قهر خونه ی مادرم اینها باشم و این پدر و مادر من رو به شدت عصبانی کرد و صحه ای شد بر روی حدس و گمان ها و حرفهایی که میگفتن.
    خلاصه بعد از اون ماجرا که من و همسرم با بی تجربگی نتونستیم خودمون حلش کنیم و به خانواده ها کشیده شد، هر بار که من به خونه ی مادرم اینها می رفتم با حالت ناراحتی و دلگیری بر میگشتم و دائم مادرم و خواهرام و دیگران توی گوشم می خوندند که شوهرت ال و بل، و این هر بار توی روحیه ی من تاثیر خودش رو می گذاشت و من بعد از اون ماجرا هر اتفاق کوچیکی رو که پیش می یومد به نداشتن تحصیلات و فرهنگ همسرم نسبت می دادم که اگر تحصیلات داشت به جای اینکه دست روم بلند کنه باهام حرف می زد و هزاران هزار فکر دیگه! و این باعث شده بود که برای یه مدت از اینکه با همچین مردی ازدواج کردم احساس خجالت و تحقیر کنم، و حتی یک بار با همسرم سر این موضوع بحثم هم شد و بالاخره اون چیزی رو که نباید می گفتم رو گفتم.
    البته هنوز هم خیلی دوست دارم که همسرم درس بخونه، اما نه به خاطر خودم، و خدا می دونه که تنها هدفم بخاطر خودش هست که از دست این کاری که با روح و جسمش بازی میکنه و دائما بهش استرس و حرص و جوش و خستگی های بیش از اندازه بهش وارد میکنه راحت بشه! البته می دونم که الان وقت بیان این موضوع برای همسرم نیست چون مسائل مهمتری توی زندگیم مساله ساز هست!

    و اما بالهای صداقت عزیز من تنها دیروز رو سعی کردم که خودم به خودم انرژی بدم و انتظار از همسرم نداشته باشم! خیلی سخته! واقعا برام سخته که این کار رو انجام بدم، اما خب همین امروز صبح وقتی مثل همیشه منتظر بودم که همسرم از محل کارش بهم زنگ بزنه و حالم رو بپرسه، مدام به خودم زمزمه میکردم که من خودم باید خودم رو خوشحال کنم! من می تونم، حالا اگه وقت کرد و بهم زنگ زد با خوشحالی باهاش حرف می زنم وگرنه که من خوشحالم! تمام سعیم رو میکنم و امیدوارم که بتونم، لااقل تا عید بتونم خودم رو جمع و جور کنم! همیشه وقتی همسرم دیر زنگ میزد ازش گله و شکایت می کردم که چرا از صبح که منتظرت بودم زنگ نزدی؟ چرا دیر زنگ زدی؟ چرا کم حرف می زنی؟ اما ... اما امروز صبح می دونید توی همون چند دقیقه ی کوچیکی که زنگ زد بهش چی گفتم: گفتم: منتظرت تلفنت بودم، همین! اصلا هم اذیت نشدم، فقط می دونم که اولش باید خیلی انرژی صرف کنی اما آخرش انرژی زیادی به دست می یاری!
    خانم بالهای صداقت عزیز تمام تلاشم رو انجام میدم که کارهایی رو که گفتید انجام بدم، لطفا تنهام نذارید.

    بالهای صداقت عزیز چند تا مقاله پیدا کردم، امیدوارم که بتونه بهم کمک کنه!
    1. چگونه قدرتمند شویم؟
    2. 6 تکنیک مفید در جهت کنترل احساسات
    3. راه های مهار کردن عواطف
    4. درباره هوش هیجانی چه می دانید؟
    5. با احساسات خود دوست باشیم؟
    6. هیجانات و احساسات
    باید تمام سعیم و عزمم رو جزم کنم که بتونم بالاخره یه کاری برای خودم و این زندگی انجام بدم.

  2. 2 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه 14 بهمن 88)

  3. #32
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: دوباره برگشتم اما...


    بسیار عالی است دل عزیز شروع کن به مطالعه و تمرین
    هر جا مشکلی بود بیا و عنوان کن
    زیاد دور نیست روزی که با عشق و محبت میایی و از شیرینی زندگی ات می گویی
    موفق و آرام باشی

  4. کاربر روبرو از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده است .

    بالهای صداقت (شنبه 17 بهمن 88)

  5. #33
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: دوباره برگشتم اما...

    با سلام دوستان خوبم
    ببینید من دارم اول سعی می کنم که معنی این جمله رو برای خودم و توی زندگیم تفهیم کنم که: " خوشحالی باید از درون خود من باشد." راستش گفتن این جمله خیلی آسون و راحته اما عمل کردن به اون خیلی سخت! دارم تمام سعیم رو می کنم که هضمش کنم، که کاربردش رو توی زندگی بفهمم!
    دائم دارم توی ذهنم بهش فکر می کنم، و تکرارش میکنم، این چند روزه، احساس می کنم که کمتر به همسرم در مورد محبت هاش و نوع و روش اونها، و خلاصه بگم، کمتر بهش گیر دادم، نه اینکه کامل مساله رفتارهای محبت آمیز همسرم رو فراموش کرده باشم، اما یه تغییری چند صدم درصدی داشتم و دارم سعی می کنم که ادامه اش بدم، آخه! خیلی برام سخته! احساس می کنم من باید از این وابستگی احساسی که نسبت به محبت همسرم دارم دست بردارم و این قدر خودم رو بابت این موضوعات اذیت نکنم، ولی احساس می کنم که همسرم هر چی من نسبت به این موضوعات سردی نشون می دم، اون هم خیالش راحت میشه! یعنی همه چیز براش عادی میشه و اصلا تلاشی در مورد روابط احساسی مون نشون نمیده! شایدم هم این چند وقته اون قدر این کارها رو به قول شما با اجبار انجام داده، می خواد که یه نفس راحت بکشه!
    نمی دونم! اما بچه ها برای رسیدن به این هدف اول به کمک خدا احتیاج دارم، بعدش هم به نکات و تذکرات شما عزیزان!

  6. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    del (شنبه 17 بهمن 88)

  7. #34
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: دوباره برگشتم اما...

    نقل قول نوشته اصلی توسط del
    با سلام دوستان خوبم
    ببینید من دارم اول سعی می کنم که معنی این جمله رو برای خودم و توی زندگیم تفهیم کنم که: " خوشحالی باید از درون خود من باشد." راستش گفتن این جمله خیلی آسون و راحته اما عمل کردن به اون خیلی سخت!
    نابرده رنج گنج میسر نمی شود
    مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

    دارم تمام سعیم رو می کنم که هضمش کنم، که کاربردش رو توی زندگی بفهمم!
    اول باورش کن که توی زندگی ات کاربرد داره بعد شروع کن به هضم کردنش
    مطمئن باش و لحظه ای شک نکن
    اگر شادی از درونت تراوش کنه هیچ چیزی اون رو از بین نمی بره

    دائم دارم توی ذهنم بهش فکر می کنم، و تکرارش میکنم، این چند روزه، احساس می کنم که کمتر به همسرم در مورد محبت هاش و نوع و روش اونها، و خلاصه بگم، کمتر بهش گیر دادم، نه اینکه کامل مساله رفتارهای محبت آمیز همسرم رو فراموش کرده باشم،
    آفرین دقیقا درست هست
    البته این که نوشتی کمتر بهش گیر می دهم جای تامل بیشتری داره
    دل گرامی هدفت این هست که به خودت باز گردی و از وابستگی که دست و پایت را بسته رها بشوی
    این هدفت را با تمام توان دنبال کن
    و نکته خیلی قشنگی که عنوان کردی
    "نه اینکه کامل مساله رفتارهای محبت آمیز همسرم رو فراموش کرده باشم، "
    دقیقا همون چیزی هست که باید بهش می رسیدی
    اما یه تغییری چند صدم درصدی داشتم و دارم سعی می کنم که ادامه اش بدم، آخه! خیلی برام سخته! احساس می کنم من باید از این وابستگی احساسی که نسبت به محبت همسرم دارم دست بردارم و این قدر خودم رو بابت این موضوعات اذیت نکنم،
    مطمئن باش پاداش این صبر و تغییرت را می گیری
    ولی احساس می کنم که همسرم هر چی من نسبت به این موضوعات سردی نشون می دم، اون هم خیالش راحت میشه!
    نه اصلا این طور نیست
    برداشت ذهن شما این طور هست سعی کن این برداشت را عوض کنی
    اصلا برایت مهم نباشه عکس العمل هاش و سریع موضع گیری نکن
    بلکه در کمال آرامش و احترام با همسرت برخورد کن

    یعنی همه چیز براش عادی میشه و اصلا تلاشی در مورد روابط احساسی مون نشون نمیده!
    نه اگه شما به خودت مسلط بشی و احساساتت را کنترل کنی شوهرت عاشق تر از قبل به سمتت میاد
    شایدم هم این چند وقته اون قدر این کارها رو به قول شما با اجبار انجام داده، می خواد که یه نفس راحت بکشه!
    این قدر فکرهای منفی توی ذهنت نگه ندار و بهشون اهمیت نده
    کی گفته اون به اجبار بهت محبت می کرده تمام این تفکر برداشت ذهن شماست
    اگه شوهرت دوستت نداشته باشه دلیلی نداره با تو زندگی کنه
    یادت میاد وقتی با مشاور حرف زد خیلی باهات مهربون شده بود
    عزیزم
    شوهرت هم مثل خودت نابلد هست و داره کم کم یاد می گیره
    نیاز به زمان و تلاش دارید تا هردوتاتون به یه تغییرات پایدار برسید
    این قدر سخت نگیر و ریز بین نباش

    نمی دونم! اما بچه ها برای رسیدن به این هدف اول به کمک خدا احتیاج دارم، بعدش هم به نکات و تذکرات شما عزیزان!
    همه ما محتاج کمک خدا هستیم

  8. 2 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (یکشنبه 18 بهمن 88)

  9. #35
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: دوباره برگشتم اما...

    بالهای صداقت عزیز، ممنونم! دوست خوبم تشکر تشکر و تشکر! و اینکه باشه، سعیم رو می کنم که فکرهای بد رو به ذهنم، ورود ممنوع! کنم، اما خوب، وقتی یه موضوعی برای آدم مهم هست، آدم هم فکرهای مثبت رو در نظر می گیره، هم افکار منفیش رو. اما باید ببینم کدومش برام مفیدتر و نتیجه بخش تر که خوب اون هم باید و قاعدتا باید همون چیزی باشه که شما میگید، همون چیزی که دیگران میگن و کسانی که تجربه ی سالها زندگی و همین طور سالها مشاوره با اشخاص مختلف رو داشتند.
    اینکه میگم، بهش گیر می دادم، از این جنبه همیشه توی زندگیم بوده، که نمونه هاش: " چرا! پیش مامانت اینها، چندین ساعت جلوی تلویزیون نشستی و هیچ اهمیتی بهم ندادی؟ چرا! با صدای بلند و با لحن بد باهام حرف زدی؟ چرا برام ارزشی قائل نبودی و انگار نه انگار که من هستم؟ چرا! وقتی ماشین رو میاری دنبالم، مدام با دیگران درگیر میشی؟" همه ی گیر دادن هام احساس می کنم از سر توجه و محبت بوده! از یه طرف حالا که نوشتم دیدم چقدر من به همسرم گیر میدادم و البته شاید الان هم گیر میدم، آخه! می خوام رشد کنه و رشد کنم و بفهمم و بفهمه و بفهمیم که زندگی مشترک یعنی احترام گذاشتن و ارزش قائل بودن برای همدیگه توی هر موقعیت و زمانی، در هر جمعی و خلوتی، یعنی جبران تمام گذشته ی بدی که هردومون داشتیم و به خانواده ی های دو طرف نشون دادیم!
    نمی دونم!
    از طرفی هم فکر می کنم که همسرم، قبلا 100 درصد توی جمع من رو نمی دید، حالا بخاطر مسائل مختلف، مرد بودنش، خجالتی بودنش، حیاش، احساس مردانگی، فرهنگ و تفکرات دیگران در موردش، سطح فرهنگ خانواده هامون و رفتارهایی که پدر و مادرهامون انجام میدادن و به ما منتقل شده و بخصوص ذهنیتی که در همسرم هست، که این جور مسائل بعضی وقت ها یه جور بی احترامی به بزرگترهاست، بعضی وقت ها زشته! نمی دونم!
    اما حالا احساس می کنم که درجه اهمیت و تغییر نگاهش، البته باز فکر می کنم بخاطر رفتارهای بیش از حد خواهر و دامادشون هست که حالا برای همسرم یه مقدار هضم شده، که در این حد خیلی بد نیست، چون اونها رفتارهای بدتری رو انجام میدن! حالا درجه ی توجهاتش توی جمع شده 50 درصد! شاید هم بخوام مثبت نگاه کنم اینکه که نگاهش به زن و زندگی زناشوئی تغییر پیدا کرده و آگاه تر شده! امیدوارم که این مورد درست باشه!
    اما مهم اینه که من خودم، خود خود خودم شاد باشم! و من همین الان به خودم قول میدم که شاد باشم، که بفهمم، که خوبی ها رو ببینم، که درک کنم و بخندم، شاد باشم و خوب باشم و هزاران عمل دیگه که باید فکر کنم، به ذهن بیارم، باور کنم و عمل کنم.
    من می تونم!!!!!!!!!!!!!!
    اگر او بخواهد....

    البته مساله ی کنترل احساسات فکر می کنم یه مقدار زمان گیر باشه! فعلا میخوام باور داشته باشم و البته امتحان کنم که میشه با این فکر و با این تفکرات به نتایج مثبت رسید، فکر می کنم قدم بعدی این باشه که کنترل احساسات کنم.
    در ضمن بالهای صداقت عزیز، از شما کمال تشکر و قدردانی رو دارم که مساله و موضوع این تاپیک رو از روی همسرم برداشتید و به سمت خودم چرخوندید، چون واقعا خودم رو فراموش کرده بودم، یعنی نه اینکه فراموش کنم، فکر می کردم من کاملم و همه ی موضوعات زندگیمون از همسرم نشات میگیره!
    ممنونم و ممنونم

  10. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    del (سه شنبه 06 مهر 89)

  11. #36
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: دوباره برگشتم اما...

    خیلی خیلی خوشحالم که می خوام ایندفعه یه راه حل در ظاهر ساده، البته در عمل سخت، یه راه تازه و جدید و مهم از اون پروژه ای هست روی خودم، نه همسرم رو توی زندگیم امتحانش کنم که این چند وقته که یه نموره هاییش رو توی زندگیم تست کردم، جواب خوبی گرفتم، باید بتونم مستقل باشم و بی توقع تا هم راحت تر باشم، هم عاشق تر!
    و همسرم رو هم، هم راحت تر کنم، هم عاشق تر و این زندگی رو پردوام تر و با عزتت تر!
    بچه ها بازم امید به یاری شما دارم..

  12. 5 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 06 مهر 89)


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.