سلام من معذرت می خوام که فینگلیس نوشتم آخه دستم تو تایپ فارسی تند نیست .من دقیقا تو یه مجلس عروسی در تاریخ 28 شهریور 1385 با پسری به اسم مهدی آشنا شدم .اول آشنایی ما با چت شروع شد.مهدی معتقد بود که تو چت همه چی دروغه .اون موقع من موبایل نداشتم و شبانه موبایل بابا رو بر می داشتم و باهاش حرف می زدم.به این روال سپری شد و ما همدیگرو ندیدیم تا 3 ما بعد.البته انم بگم تقریبا از موقعیتش خبر داشتم .روز اولی که دیدمش با یه سمند اومده بود .وقتی سوار ماشین شدم تا سلام کرد گفت این ماشین برادرمه فکر نکنی مال منه .خلاصه همون روز که ما فقط نیم ساعت پیش هم بودیم تقریبا نیمه ی دیگه ی زندگیشو برام گفت .که چقدر سختی کشیده. که مادرشو از دست داده و ... خلاصه هر چی پیش می رفتیم علاقمون نسبت به هم بیشتر میشد .تا شد تقریبا 5 یا 6 ماه دیدیم که نسبتا اخلاقامون به هم می خوره .پیشنهاد داد که اقدام کنه واسه خواستگاری. منم چون هم سنمو کم می دونستم واسه ازدواج (20 سالمه) و کنکورمم پیش روم بود مخالفت کردم .خلاصه از اون اصرار از من انکار .می گفت بدم میاد از این قایم موشک بازی ها.میگفت دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم دلهره نداشته باشم.تا شد تقریبا 8ماه بعد از آشنایی ما که خواهرش اولین قدمو واسه خواستگاری گذاشت و زنگ زد خونمون مامانم گفت که با بابام حرف بزنند.آخه خونه ی ما کاملا مرد سالاریه.بابام گفت من تا تحقیق نکنم کسیو تو خونم راه نمی دم .آدرس محل کارش و خونشونو گرفت (کار مهدی پخش چوب وپالت زنیه)گذشتو پیگیرش نشد .اصولا بابای من واسه بچه هاش وقت نمی ذاره.خلاصه زنگ زد به مهدی که من نمی رسم بیام .آدرسو می دم تو پاشو بیا پیشم .بابای من مدیر یه مشاوره املاک بزرگه.مهدی هم با همون سمند رفت پیشش(بابای من از جریان دوستیمون بی خبر بود) سوییچ سمند و که میبینه دستش کلی تحویلش می گیره .خلاصه اولین سوال و ازش می پرسه :سیگار می کشی؟دومی:خونه داری؟مهدی گفته اره بابام خونه داده بهم اینم گذشت بابام اومد خونه که با من صحبت کنه .به من گفت همچین کسی هست پسر خیلی خوبیه خونه داره ماشین داره اومدم بگم مال خودش نیست خب تابلو می شد .خلاصه منم گفتم هر چی شما بگین بعد از یه مدت با 2 تا از برادرام رفتن خونشون .باباش ادم ساده ایه از تجملات زیاد خوشش نمیاد واسه همین مبل دوست نداره.بابای من نداشتن مبل کرد یه نمره ی منفی.ولی در کل از خونوادش خوشش اومده بو.کلا بابای من مادی گراست .تا شد مادر بزرگم فوت کرد این مسِله عقب افتاد.من برای کنکور سراسریم مجاز شدم ولی چون مهدی دیپلم داشت نرفتم واسه انتخاب رشته .بابای من روز انتخاب رشته از ماجرای دوستی ما با خبر شد .از اون روز شروع کرد به مخالفت.از من اصرار از اون انکار .از اون جا بود شرو کرد اذیت کردن . با کلی التماس راضی شد اینا بیان خونمون واسه خواستگاری.اومدن با یه دسته گل بزرگ و یه شیرینی و رفتن به خیرو خوشی تموم شد .قرار گذاشتن که بیان واسه بله برون .همشون اومدن و بابای من سر مهریه گفت ما رسم داریم که کمتر از 1100 تا نباشه در حالی که مال داداشام و خواهرم 350 سکه بود سر مهریه کل کل شد و بابام با کلی بی احترامی راهیشون کرد.تازه از بابای مهدی می خواست خونه رو به اسم مهدی کنه .باباش می گفت من به اسم بقیشون نکردم شاکی می شن.اصلا حرف هیچی نبود بابام می گفت خونشون باید اینجا باشه .
اینجا بود که دیگه بابای مهدی ناز می کرد زنگ نمیزد.با کلی التمس مهدی قانع شد و زنگ زد و دوباره قرار گذاشتن .اومدن مهرم شد 600 تا با یه مکه.انگشترم دستم کردن.
از اون جا گیر داد که حق ندارید با هم حرف بزنید.داداشمو فرستاد تحقیق تو محلشون سر کارش بدی گیر نیاورد .گیر داد که بدم میاد ازش.جالب اینجاست که همه دوسش دارن .گفت توکل به خدا استخاره می کنیم.استخاره کردیم خوب اومد .دید خوب اومد گفت من اعتقاد ندارم به قران و استخاره.نمی دونم از کی شنیده بود برن مشاوره .رفتیم 2 جلسه گذشت گفت نمی خواد برید.از هر طریقی وارد شد که نشه .خواست خدا بود که همش جور میشد .برای عقد هم هی اذیت کرد .هر چی اونا زنگ میزدن می گفت الان نه .تا الانم واسم کم نذاشتن .تا شد قرار گذاشتن پیگیر شیم واسه عقد.رفتیم محضر نامه گرفتیم واسه آزمایشگاه رفتیم ازمایشگاه جوابم گرفتیم همه چی حل بود .تا اینکه داداشم که تو لندن زندگی می کنه زنگ زد که هنوز تو بچه ای .زود می خوای شوهر کنی .می گم تا الان کجا بودی چرا الان یادت افتاده .حالا موقعی که داره جور می شه واسه عقد داره میفرسته واسه تحقیق .دارن اذیت می کنن .دیگه نمی دونم باید چه کار کنم خیلی داغونم .اگه این وصلت جور بشه دیگه ابرویی پیش اونا ندارم .تو این موقعیت می گین من چکار کنم با اینا؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)