خيلي وقته ديگه خوشي برام معني نداره به هر كي پناه مي برم از پشت بم خنجر مي زنم 20 سال دارم دانشجو هستم معلوليت دارم و بسيار منزوي خسته از دنيا خسته از دو رنگي خسته از بي توجهي خسته از غريبگي كسي نيست كه دستامو بگيره كسي نيست كه نگرانم باشه از اين آزار مي بينم دارم تباه ميشم ولي خدا منو به وجود آورده كه غم بشه همه چيزم بچه بودم پاهامو از دست دادم نمي دونم به چه گناهي 3 دبيرستان افت تحصيلي وحشتناكي كردم و از اون روز شدم افسرده و بي انگيزه و به هر كي برخوردم مثه مار زخمي نيش مي زد و مي رفت ياري كه باهاش درد دل كنم ندارم مونسي ندارم آدمم كلي نياز دارم اما دارم تباه ميشم تباه ميشم توي 20 سالگي نابود ميشم نمي دونم چطور دردمو بيان كنم اگه مرگ دست من بود به خدا 1 ثانيه زندگي رو نمي خواستم واقعا خسته و رنجيده ام اين اوضاع باعث شده كه گناهاني رو مرتكب بشم به خاطر جواب به نيازهام اما نمي توانم ديگه از گناه هم خسته ام از دعا و نماز و خدارو صدا زدن خسته ام هيچكي به دادم نمي رسه فك نكنم اينجا هم كسي منو ببينه








علاقه مندی ها (Bookmarks)