با سلام
خوب دوستان شما جواب سئوال من را نداديد
انگار همه شما دوست دارين داستان بخونيد باشه منم داستان تعريف مي کنم
1-خوب من 23 سالم هست از دم کوه هم نکندم بيام شهر يک عمر تو شهرم دختر ميبينم داشتم زندگي ام رو ميکردم مشکلات تموم بود ولي اينبار دل کار دستم داد حدود يک سال پيش توي دانشگاه به يکي از هم دانشگاهي ها علاقه مند شدم رفت جلو ولي جواب سلام من رو هم نداد دختر عفاده اي نبود يا بخواطر شرم و حيا يا بخواطر قيافه معمولي, من جواب نداد نمي دونم منم به خاطر کار و فشار تحصيل دانشگاه را بيخيال شدم
2-بعد از اون شماره دوم هم از اينجا شروع شد که يک سه ماهي مي شد توي ايستگاه اتوبوس يک نفر رو ميديدم اينبار جلو نرفتم فقط نگاه هش ميکردم متوجه من شده بود ولي رفتاري که حاکي از علاقه جهت برقراري ارتباط باشد ازش نديدم ديد من دست بردار نيستم وقتش رو عوض کرد
تموم شده بود ديگه اين حسي رو که اين 2 نفر به من منتقل مي کردند از هيچ کس نمي گرفتم يکم به آرامش رسيده بودم
ولي باز تصميم گرفتم دانشگاه رو برم باز اون دختر رو تو دانشگاه ميبينم از اول امسال هم دختر ايستگاه اتوبوس را هم 2 بار توي نانوايي ديدم
دارم خفه ميشم براي بعضي ها دختر بلند کردن مثل آب خوردن ولي به جواب سلام من هم کسي جواب نميده اين رو هم بگم علت دوست داشتن من حوس نيست اگر راه ميدادند قصد من ازدواج هستش ولي نميدونم چرا اين طوري ميشه
لطفا" راهنمايي کنيد
خداحافظ







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)