يه روزي توي جمعي نشسته بوديم...يه اقايي كه خيلي ادعاي بي دين بود داره و كلي هم كلاس مياد واسه همين لاييك بودنش داشت راجع به امام زمان حرف ميزد.....خلاصه بحث به جايي رسيد كه تقريبا داشتن كله منو از تن جدا ميكردن....خواستن منو ضايع كنن ...با صداي بلند از همه پرسيدن "خب حالا توي اين جمع چند نفر هستن كه اعتقاد دارن امام زمان وجود داره(!!!!)؟؟و چشم غره اي هم به من رفتن كه بيا تحويل بگير.....با اعتماد به نفس كامل برگشتن نگاه كردن و ديدن همه دستشون بالاست!!!!
يه لحظه مثل اينكه بيفته توي آب سرد ....سكوت كرد ....براي اينكه كم نياره گفت متاسفام براي همتون!!!
خلاصه اين اقا ميخواست منو ضايع كنه كه خودش ضايع شد...همه شروع كردن به بحث كردن باهاش كه چرا حرف مفت ميزني و ....از جمله مادر همين اقا كه ارادت خاصي هم به پسرش داره!!![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)