برادر خوبم baby عزیز! من روز پنج شنبه با شوهرم صحبت کردم در این مورد، و اولش هم در مورد ذات ایشون و صفات خوبشون براشون گفتم، اینکه آدم متواضعی هستی و اگر من بخوام و بهم بگن که به ذات همسرت نمره بده، حتما نمره ی 20 رو می دم، اما بهش گفتم: تا حالا دقت کردی که وقتی یه مهمون از خونمون میره یا یه مهمونی میریم، بعدش من همیشه یه کم توهم هستم و ناراحتم؛ گفت: آره، گفتم: به نظرت بخاطر چی هست؟ گفت: شاید بخاطر زیاد حرف زدن منه! گفتم: ببین من یه پیشنهادی دارم، گوش کن اگر دوست داشتی انجامش بده، گفت: باشه! بهش گفتم: توی مجالس مردونه که هر جور دوست داشتی رفتار کن، زیاد حرف بزن، هر جور که راحتی! توی مجالس زنونه هم که یا نمی یای یا اگر اومدی اصولا خیلی پر حرفی نمی کنی! می مونه مجالسی که مختلطه، دوست دارم توی این جور مجالس، شما به جای اینکه برای همه حرف بزنی، بشینی با چند تا مرد یه کناری یا نه یا دوستت یا مردی که کنارت هست، یه حلقه بزنید و با هم صحبت کنید، بهش گفتم: من فهمیدم که چرا ناراحت میشم، برای اینکه شما برای زنها همش میخوای حرف بزنی و همش هم دوست داری که فلان زن حرفت رو گوش کنه، فلان زن حواسش به حرفهای شما باشه و این مراوده ی با خانومهاست که ناراحتم میکنه!
گفت: باشه! قبوله! به نظر من پیشنهاد خوبی هستش!
بچه ها! من این پیشنهاد رو دادم و ایشون هم قبول کردن اما تا عمل به اون راه درازی هست!
نمونه اش همین دیروز که رفته بودیم سیزده بدر، راستش خانواده ی من خیلی پرجمعیت هست و خواهرهام هم که دیگه تقریبا راحت! خوب، من نظرم اینه که شوهرم خودش باید رعایت کنه و آقاگونه رفتار کنه؟! شوهرم، همیشه با خواهر بزرگترم که سنشون از ایشون بزرگتره، بگو و بخند میکرد و خوب منم میگفتم که فقط با اینه که این جوریه، مثلا با خواهرهای دیگه ام که ازدواج کردن این جوری نیست، اما دیروز دیدم که خیلی راحت، حتی دیگه مثل خود ما که اسم خواهرهام رو با اسامی کوچیک صدا می کنیم همین جوری همه ی اونها رو با اسم کوچیک صدا میکرد، حالا با همشون بگو، و بخند و بحث و والیبال و از این جور حرفها، حتی با دختر عموهام!
دیگه حواسش هم به من نبود، من هم خیلی ناراحت شدم از این همه بی ملاحظه گی، از این رفتارها، اما تمام سعیم رو کردم که ناراحتی پیش نیارم، آخه! اگه مثلا شوهرم بخواد این موضوع رو علنی عنوان کنه، همه ی خانواده ام به یه چشم دیگه به من نگاه می کنن، به چشم یه آدم عقده ای، یه آدم با فکر و قلب خراب! راستش نمی خوام دیگه در مورد خواهرهام هم باهاش حرف بزنم، نمی خوام یه فکر دیگه بکنه! آخه! واقعا بعضی موقع ها فکر می کنم که باید یه سری نکات رو خودش رعایت کنه، درسته! قبلا هر جوری که بوده اما دلیل نمیشه که دیگه حالا هم که ازدواج کرده این جوری بخواد رفتار کنه!
هزاران بار خودم رو واسش مثال زدم، بهش گفتم: اصلا دقت کردی یا دوست داری که مثلا پسرخاله های من باهام صمیمی بشن یا بخوان اسم کوچیک من رو خیلی راحت صدا بزنن؟ میگه: نه! دوست ندارم، میگم پس فکر نمی کنی که درست باشه، شما هم دختردایی هات رو با اسم کوچیک صدا می کنی؟ میگه، می دونم حق با شماست! سعی می کنم که از این به بعد رعایت کنم. اما تا میریم خونه ما باز همه چیز یادش میره، آخه! خانواده ام اصلا تو قید و بند این جور حرفها نیستند.
بچه ها! توی ایام عیدیه به سرم زده که خودم هم حتما یه مشاوره برم، احساس می کنم که خیلی به رفتارها و گفتارها و تیپ شخصیتی همسرم دارم گیر میدم، شاید دارم یه جورایی مثل یه اسیر باهاش رفتار میکنم، میترسم احساس کنه که آزاد نیست، احساس کنه که همه ی حرفهای من راجع به اون و شخصیتش و رفتارهاش هست و خسته بشه، فکر می کنم که یه جورایی اذیت بشه و یه جایی دیگه کم بیاره و باعث بشم که درست مثل مواقعی که زندگیم یه گلستان به معنای واقعی میشه من با یه ناراحتی کوچیک باعث میشم که همه چیز به روز اولش و بدتر از روز اولش برگرده و باز روز از نو روزی از نو! توی این زندگی هم باعث بشم که دیگه حرفها و رفتارهام براش خسته کننده بشه، این ناراحتی هام که شاید به نظر همسرم خیلی هاش مسخره و بی خود هست خسته اش کنه! بچه ها! نمی دونم من دارم زندگی رو سخت میگیرم، یا نه واقعا باید این جور مسائل حل بشه!
احساس می کنم که شاید زندگیم امتیازات بزرگی داشته باشه، اما واقعا کمبودهایی هم که توش وجود داره خیلی خیلی مهم هست!به غیر از این مورد، همین وابستگی همسرم به مادرش، فکرش رو بکنید کل عید من رو هیچ جا نبرده تعطیلات؛ بیشتر جاهایی هم که ما عید دیدنی رفتیم با مادرش و پدرش رفتیم، حالا یه سیزده بدر من گفتم که می خوام با خانواده ی من باشیم، شاید سه روز بین مون بدخلقی و عصبانیت و بی مهری بود تا بالاخره راضی شد که پدر و مادرش با ما نیان، تازه، به خانواده اش هم فهموند که ما سر سیزده بدر با هم مشکل داریم و باز هم طبق روال روزهای نامزدی مادر محترمشون بین ما قرار گرفتن تا مشکل ما رو با گفتن این حرف که خوب نه ما با شما نمی یاییم، می دونم درک می کنم که خواهرهات پیش آقا ( پدرشوهرم) راحت نباشن! تازه چقدر هم مادرشوهرم پیش شوهرم خودش رو عزیز کرد که نه! پسرم، شما برید هر جا که خوش باشید ما هم خوشیم.
اما به محض اینکه ما غروب خونه رسیدیم و فهمیدم که پدرشوهرم اینها موتور رو دادن دست یکی از پسرهای همون فامیلی که باهاش رفته بودند سیزده و حالا بعد از کلی خرج کردن برای ماشین، حالا باید چقدر خرج موتور هم بکنن، شوهرم رو چقدر ناراحت کردند و در آخر هم گفتن که چی میشد ما رو هم با خودت می بردی که حالا این اتفاق نمی افتاد و چقدر با شوهرم بحث کردند و بیچاره رو زیر فشار گذاشتن و آخرش هم شوهرم اومد پایین گفت: نمی دونم از دست شما دو تا چیکار کنم، تو یه جور تحت فشارم می زاری که پدر و مادرت رو نبریم، اونها یه جور! موندم.
آخر شب هم مادرشوهرم اومد پایین و بعد از کلی دوباره طبق سیاست زنونه اش با آرامش حرف زدن، که حالا چیزی نیست درستش می کنیم، خوب شد که به خودمون چیزی نشد و طبق روال معمول با قربونت برم و دو تا بوس شوهرم رو راضی کرد و شوهرم هم پیش مادرش میگفت: از سال دیگه سیزده بدر با هردوتون هستم، هیچ جا نمی برمتون، مادرش هم میگفت: آره! میگن سیزده اصلا نحسه!
همیشه همین طوریه! تا اتفاقی می افته باید مادرش در جریان باشه، باید دلداریش بده، باید تموم حرفاش رو سیر تا پیاز بهش بگه، دیگه خسته شدم، احساس می کنم هیچ رازی بین من و همسرم وجود نداره، بجای دو نفر چهار نفریم که مادرشوهر و پدرشوهرم هم شریکن توی این زندگی!
از کوچکترین موضوع بین مون باخبر میشن تا ریزترین موضوعات مالی مون! شوهرم مثل یه بچه ای که از مدرسه میاد تا خونشون میرسه همه چیز رو برای مادرش تعریف میکنه!!!!!! یا شوهرم دقیقه به دقیقه بالاست یا مادرشوهرم پایینه، راستش منم که صبح خونه هستم و بعد از ظهرها تا ساعت 7 سر کارم، دقیقا موقعی که شوهرم میاد خونه یعنی ساعت 5، من خونه نیستم و این جوری هم نیست که بشینه خونه خودمون یه چیزی بخوره، حتما میره بالا و تا موقعی که بیاد دنبال من بالا میشنه، تا حالا چند بار هم سر اینکه یه خونه ی جدا بگیریم بحثمون شده و شوهرم هر بار سفت و سخت اعلام کرده که من نمی تونم پدر و مادرم رو تنها بگذارم! می دونید یه جورایی احساس بدی می کنم، چون از اولش شوهرم پیش پدر و مادرش بهم خیلی راحت بی احترامی می کرد و تحقیرم میکرد، البته الان این طور نیست، اما خوب باز هم اون احساسات بد همیشه توی قلبم هست! یه رنجش ریز همیشه همراهمه!
بچه ها راهنماییم کنید. ممنونم