سلام دوستان.ممنون از نظراتون.فكر كنم ريشه اين مشكلاتمو پيدا كردم كه برميگرده به يه رابطه ناموفق در دوران دانشجوييم.البته طرفمو خيلي وقت بود كه ميشناختمش.يه جورايي خيلي ازش خوشم ميومد.من يه دوست فابريك داشتم در اون زمان كه در مورد اين ماجرا باهاش صحبت ميكردم.من گاهي اين دخترو ميديدم,وديدنش همانا!پريدن هوشو هواسه منم همانا! خلاصه يواش يواش داشتيم عاشق ميشديم!
دوستم تشويقم ميكرد كه جلو برمو بهش بگم...
ولي من زير بار نرفتم.چون خانواده اونا كاملا مارو ميشناختن,ودرست نبود اين كارارو كنم.
همين طور گذشتو ما چيزي نگفتيم.يه سالي به قول بچه ها آمارشو داشتيم.
در اون موقع هم كه من شرايط شو نداشتم رسما خواستگاري برم.شرايط همين طور گذشت تا دانشگاه من تموم شد.
يه روز كه توشركت بودم موبايلم زنگ خورد.شماره شماره خونشون بود.جواب دادم.خودش بود پشت تلفن.سلامو احوال پرسي كريم.گفتم چيزي شده كه به من زنگ زدي؟گفت كه خواسته اي داره و......
خلاصه ما خواستشو اجابت كرديمو حل شد قضيه.
بعد از چند روز من يه مسافرت رفتم شهرستان.تو ماشينم آهنگاي قميشي رو بلند گوش ميكردم و فكر طرف بودم.تو همين حالات روحاني بود كه زدم به پشت ماشينه جلويي.
صدمه زيادي نديدم.خلاصه پليس اومدو قضيه حل شد.
بعد از چند روز زنگ زد كه حالمو بپرسه و از اين حرفا.......گفت احساس ميكنم چيزي ميخواي بگي ولي نميگي....
از زير زبون ما كشيد ماجرارو.
خوشحال شد .گفت كه چرا زودتز نگفتي چون منم عاشق توهستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه رابطه ما نا خواسته شروع شد.ولي من اسرار داشتم كه كسي نفهمه.تا وقتي كه شرايطمون درست بشه ولي مادرش مطلع بود.
رابطه ادامه داشت تا يه سري مشكلات پيش اومد.اوايل اونو تشويق ميكردم كه حجابشو رعايت كنه.اونم ميگفت باشه ولي انجام نميداد.........
من رو هم اذيت ميكرد.ميگفت كه تو دنباله دختراي ديگه اي هستي و..............
رابطه ما با هر تلخي وشيرينيش ادامه داشت كه در اين ميان من چيزي فهميدم
بله مادر دختره با كسي رابطه داره!!!!!!!!!!!!!!!!!
اصلا باورم نميشد.بعدا دونستم كه دختره هم با چند نفر مشكوك ميزنه.خلاصه روزهاي سخت رسيد.
وقتي كه شركت بوم دلم همش پيش اون بود:نكه با كس ديگهاي........نكنه.........
روزهاي پر استرس ادامه داشت همچنان.زد به سرم كه يه روز تعقيبش كنم.
يه روزي كه باشگاه داشت دنبالش كردم.چشت روز بد نبينه!ديدم با چند تا پسر داره حرف ميزنهو....
منو ميگي شدم
بعدا بهش زنگ زدم گفتم: كيا بودن اونا.گفت:كي رو ميگي من اصلا اونجا نبودم..............
پيچوند مارو
منم زد به سرمو به كل رابطرو قطع كرم.
ديوونه شدن من شروع شد
اون يك سال شكاكيو استرس كار خودشو كرده بود.من تبديل شده بودم به يه آدم افسرده,شكاكو,مضطرب.
چند ساله با اين شرايط دارم زندگي ميكنم و حالا بايد اينارو از خودم دور كنم.
ولي چطوري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟










.زد به سرم كه يه روز تعقيبش كنم.




علاقه مندی ها (Bookmarks)