سلام دوستاي گلم نميدونيد چقدر خوشحال ميشم که به فکر من هستيد .
ديشب پدر و مادر شوهرم اومدند خونه مامانم اينا که به اصطلاح مشکلات ما را حل کنند . مادر شوهرم يکسري دروغ ها گفت که من از تعجب نزديک بود شاخ در بيارم و تقصيرات گردن من مي‌انداخت و باور کنيد شايد اگه تا حالا يکم دلگرمي داشتم نسبت بهشون الان واقعاً ديگه ازشون بدم مياد يک سري دروغهاش که تقصير شوهرم بخاطر حرفاي که به مادرش زده بود و تعدادي از حرفاشم از خودش در آورده بود . ديشب بخاطر حرف پدرم اومدم خونمون اما دلم ديگه به زندگي گرم نيست . بهشون ميگم شوهرم سيگار ميکشه مادرش ميگه من نديدم تا حالا . در جواب ميگم خودتون که تو راه برگشت از شيراز ديديد که ميکشي.( مادرش واقعاً ميدونه سيگار ميکشه اما به روي خودش نمياره حتي ميدونسته که قبلاً‌همسر من اعتياد داشته ولي بازم به روي خودش نمياره )از دست مادرشوهرم خسته شدم و ازش بدم مياد

مادرشوهر من انتظار داره هر وقت که اراده کرد ما پيشش باشيم يا هر هفته جمعه ها مثل اون پسرش خونش باشيم اين خانم درک اينو نداره که من کارمندم و فقط يک پنجشنبه و جمعخه را براي استراحت دارم