سلام از توجهتون بسیار مچکرم
باید عرض کنم که ایشان از همان ابتدا بطور رسمی به خواستگاری آمده بودند و خانواده کاملا در جریان بودند. متاسفانه خانواده ای دارم که چندان مسائل را جدی نمی گیرند به همین جهت هم دیر به تحقیق رفتند. و تاسف دیگر این که ریش سفیدی سراغ ندارم که بخواهد درکم کند و فامیلهامون از خانواده ام نیز بدتر هستند و وصلت با خانواده ای که در نظرشون با انها هم سنخ نباشه رو نمی پذیرند. در میان این همه تاسف یه خوشبختی هم وجود داره و اینه که خانواده منو کاملا ادم منطقی می دونند. اما باز با تاسف، این برای من بارها ثابت شده که اگه برخلاف میل انها چیزی رو بخواهم با ارامش و زبان خوش قبول نمی کنند؛ مگر این که با راههای نادرستی مثل لجبازی و قهر و دعوا بتونم حرفمو به کرسی بنشونم.
که در مورد ازدواج معتقدم که هرگز نباید به این راه دوم توسل جست چون همان طور که در پست قبلی هم گفته بودم به نظر من ازدواج مثل بریدن سر هندوانه است که نمی تونی مطمئن باشی که اطمینان کنونی ات بعد از ماهها یا سالها با همان قوت در جای خودش باقی خواهد ماند. به همین جهت شاید ارزششو نداشته باشه که ادم بخواهد روی خانواده اش بایستد.
حالا هم به خاطر این طرز تلقی ام از ازدواج و هم به خاطر این که کلی باید آنها و خودم را اذیت کنم تا فقط بهشون بقبولانم که می خواهم بگم _ ارتباط بیشتری با انها داشته باشیم تا از نزدیک متوجه اختلافهامون بشیم نه از بیرون و حرفهای مردم _ اینه که مجبور شدم کوتاه بیایم.
نگرانی ام از این بود که به قول شما "بعدها خودم را به خاطر این کوتاهی مقصر بدانم" که دیدم شما نیز که کارشناس و خبره این مسائل هستید نظرتون بر این هست.
پس چاره ای نیست جز این که خانواده را به نحوی متقاعد کنم _البته با راه انسانیش_ اما چه جوری؟! خدا می داند!
به هر حال از شما بسیار بسیار ممنونم:D
چه خوب می شد که اگه کسی یکی از این راههای انسانی رو بشناسه و یا تجربه کرده باشه ، من و سایر دوستان را که فکر کنم تعدادمون کم هم نباشه رو ، راهنمایی بکنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)