سلام دوباره
یادتونه گفتم موفق شدم همسرمو تنهایی بفرستم خونشون؟
متاسفانه از اون روز تا حالا دیگه تنها نمیره.هر قدر خواهش تمنا میکنم نمیره
از یه طرف دوست داره زود زود بره خونشون حداقل دو روز در میان از این ور تا اون ور شهر باید بریم
اما من هم از روی احساس هم از روی عقل صلاح نمیبینم اینقدر برم خونه اونا
در هر حال اون بچهشونه دوست دارن همیشه ببیننش اما این واسه من خیلی زیاده
حالا کمتر شده قبلا یک روز در میان میرفتیم خیلی حرفا شنیدم تا اونو کردم دو روز در میون
همین زیاد رفتنا باعث شده همیشه با اکراه برم.تا روز رفتن خونه اونا میرسه تپش قلب میگیرم.مضطرب میشم.اما وقتی کمتر میرم اشتیاق بیشتری پیدا میکنم
هر وقت میگم من میخوام کمتر برم شوهرم خیلی ناراحت میشه.نمیتونین تصور کنین چقدر .تا مرز گریه هم میره
چکار کنم بچه ها؟![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)