سحر عزیز
من دوستی داشتم که یه آقایی 3 سال تمام همه را واسطه ازدئاجش با این دوست من کرد مادر دختر رضایت نمی داد و می گفت دلم راضی به این وصلت نیست خلاصه بعد از 3 سال عقد کردند ولی به مدت کوتاهی از عقد رفتار این آقا حی سردتر و سردتر شد. و بعد یک سال گفت می خواد طلاق بده . اون موقع ها دوستم خیلی افسرده و نارحت بود خیلی. همه اش از ما می پرسید من چه ایرادی دارم؟ یا می گفت هیچ کس حاضر نمی شه با من زندگی کنه. و هر چی ما سعی می کریم کمی روحیه اش را شاد کنیم فایده نداشت. 2 سال بعد از طلاق اش با آقی ازدواج کرد. مرد بسیار خوب و محترمی است خیلی دوسش داره.
یادم یه بار من به دوستم گفتم خدا فلانی لعنت کنه خیلی ادیتت شدی خیلی عذاب کشیدی می دونی چه جوابی داد؟
دوستم گفت نه خدا به اون هم یک زندگی خوب بده من الان با این همسرم خیلی خوشحال و راضی هستم . گفت همان اوایل عقدمان فهمیدم که آدم من نیست ولی با خودم می گفتم ما دیگه عقد کردیم و اگر اون منو مجبور به طلاق نمی کرد مسلما الان این زندگی شرین با همسرم را نداشتم.
گاهی پیروزی در لیاس شکست ظاهر می شه و ما باطن واقعی اش را نمی بینیم و فکر می کنیم شکست هست. عزیزم جدا شدن تو از این مرد برای تو پیروزی هست اگه خودت بخواهی و این طوری به قضیه نگاه کنی. تو خیلی جونی و مطئن باش با این تجربه می تونی یه آینده قشنگ برای خودت بسازی آینده ای سرشار از یک عشق حقیقی و زیبا.
عشق اگر حقیقی باشد با خودش آرامش به همراه داره. خودت قضاوت تو کی تو این زندگی آرامش داشتی؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)