سلام می می جان
منم خوشحال شدم.
خانمی تو هم نیمه خالی لیوانو فقط به ما گفته بودی ها.نمیگفتی شوهرت اهل خرج کردنه خیلی مواقع.فقط اونجاهایی رو میگفتی که کم میذاره بنده خدا.
ببین به ظاهرت خیلی برس.از رو حرف مشاور و نقل قولهایی که از همسرت کردی متوجه شدم این مورد خیلی مشکل سازه واست و حل کردنش هم خیلی تاثیر کذاز خواهد بود.
منم یه دورانی همش غر میزدم مینالیدم اما الان از وقتی تو این تالار اومدم خیلی پر انرژی هستم.گاهی همسرم نگاهم میکنه و میگه خانمم خیلی روحیه ش عوض شده.بهم میگه این تغییر روحیه تو تو منم اثر خوبی گذاشته و تو اداره همکارام میگن شادتر شدی.
با این مثال خدایی نکرده منظور خاصی نداشتم(اینکه خود نمایی کنم)فقط خواستم ببینی چقدر تاثیر گذاره روحیات تو رو همسرت.
ببین شاید بتونم از یه طرف دیگه بگم روابط تو و همسرت کمی شبه رابطه من و همسرمه.
تفاوت کجاست؟اونجا تو اروم و ناراحت ونالانی اینجا همسر من.اونور شوهر تو پرخاشگره اینور من.
حس خودمو بگم؟منو بذار جای شوهرت.
وقتی با همسرم حرفم میشه یا مشکلی پیش میاد همش ناله میکنه همش با آه و زاری حرف میزنه.انرژی نداره.وقتی باهاش دعوام میشه و رفتار تندی دارم مثل ادمای درمونده رفتار میکنه و ناله میکنه.ولی من انتظار دارم محکم بایسته و حرفشو هرچند تند بهم بزنه.اینه که وقتی مظلوم نمایی میکنه من کلافه تر میشم و اعصابم خرد تر.پس باعث میشه باهاش تندتر برخورد کنم.هرچی اون مظلومانه تر و عاجزانه تر برخورد میکنه من بیشتر داغ میکنم.حتی گاهی دلم میخواد بزنمش.نمیخوام ناله هاشو بشنوم.میخوام کر بشم.یا برم و ازش دور بشم چشمم هم به چشمش نیفته.
البته به دل نگیری من حس خومو که موقع بحث با همسرم داشتم گفتم
ببین عزیزم حدس میزنم تیپ شخصیتی من و شوهر شما(پرخاشگر)شبیه و مال شما وهمسر منم مثل همه.البته من به تندی همسر شما نیستما.شاید اقتضای خانم بودنمه.خدا رو شکر الان خیلی فرق کردم.مایی که هر روز دو سه بار حرفمون میشد الان هفته ها بحثمو نمیشه.
وقتی با شوهرت در تعاملی شادتر و پرانرژی تر باش.و انتقادتم با ناله زاری نگو.گاهی با شوخی گاهی جدی بگو.
به زندگیتون انرژی ونشاط بده.










:بايد و نبياد هاتو خوب ننوشتي و بيشتر طوري ننوشتي که از حالت انفعال دربياي ، من بهت گفتم رو خودت کار کن نه اينکه منفعلانه عمل کني و فکر کني، گفت منظور من از بايد و نبايد ها بيشتر رو کارهاييکه تو قبل اتفاق افتاده نبود اينکه تو دوران آشنايي يا زمان نامزدي چيها بايد ميکردي و چيه نبايد، منظور من بعد از ازدوج بود که رابطه تون رو خراب ميکرده و به نتيجه رسيدي که بايد انجام بدي يا ندي،وقتي به سوال اينکه چه کارهايي براي بهبود وضعيت انجام بدم رسيد گفت: خيلي بد نوشتي زبان نوشتنت و البته زبان بدنت اصلا درست نيست و مطمئنا زبان گفتاريت هم اينطوريه چون تو اين جلسه متوجه شدم در اين زمينه خيلي ضعيفي يعني تو ارتباط با همسر ضعيف عمل ميکني و مطمئنا بعضي موقع ها نميدوني چه رفتاري درسته، گفت:در مورد اين سوال برداشتي از روي خشم و منفعلانه نوشتي که مثلا من به هيچ وجه نبايد از خانواده همسرم انتقادي کنم، چرا اينطوري نوشتي/انتقاد حق توست و بهتر نبود مينوشتي اگر از رفتارهاي خانوده اش ناراحت شدم دوستانه به او مطرح کنم، يا نوشتي اهل خرج کردن نباشم در صورتي که اونجر که خودت گفتي اون خرج ميکنه پس اين جمله ات هم درست نيست، يا نوشته اي با برنامه ريزي هاي او پيش بروم و آنرا قبول کنم و مخلف هم نباشم اين هم درست نيست، يا از همه چيز راضي باشم و احساس رضايت داشته باشم(با اينکه ممکن است برايم کم بگذارد) همه اينها يعني تو منفعل باشي و اين درست نيست و من اينو ازت نخواستم ، بهم گفت: برو و خوب فکر کن و درست بنويس طوريکه هم تو احساس خوبي داشته باشي و هم رابطتون بهتر بشه،بهم گفت: تو اصلا به همسرت اعتماد نداري و به اون به چشم يه غريبه نگاه ميکني، گفت سعي کن باهاش صادق باشي وقتي اون با اينکه به قول خودت برات خرج نميکنه يا زود جوش مياره ولي باهات صادقه و اون طور که من فهميدم تو باهاش صادق نيستي ،چرا؟نگران چي هستي؟ براي چي به قولي زيرکانه داري همسرت رو دور ميزني؟ از اين ور ميگي موبايلت رو داره چک ميکنه تو چيکار کردي تا اين سوء ظنش بدتر شده؟ وقتي بهش گفتم يکي دو تا اس. ام. اس که نميخواستم بخونه و بدونه رو خيلي وقت پيش پاک کرده بودم يا زنگهايي که بهم زده بودن (البته چيز بدبي نبود و فقط دلم نميخواست در جريان باشه) و فهميده بود پاک کردم،گفت : خوب اشتباه از تو بوده تو خواستي با زرنگ بازي هم پاک کردي هم موبايل در اختيارش بوده تا بگي نگاه کن منکه چيزي توش ندارم ولي اين اشتباهه تو بايد کاري ميکردي تا حساسيتش کم بشه ولي با اينکاري که تو کردي نشون دادي تو ظاهر برات مهم نيست ولي با زرنگي با پاک کردن تو هم حساسي ولي نميخواي بفهمه که فهميده و به زرنگ بازي تو هم پي برده، گفت سعي کن برا يه مدت هم که شده برا 2 سال باهاش روراست باش، نگراني اون براي زندگيش طبيعيه اون مرده و زيادي حس مسئوليت داره و تلاش ميکنه خونه خوب فراهم بکنه و خيلي چيزها براش هزينه بي خوده، به گفت: وقتي اينجوري براي هرچي تو ظاهر موافقي يا برات ديگه فرقي نميکنه ولي تو باطن هي تو اين فکري که اين کار رو بکني نفهمه اين کار رو نکني نفهمه و بعد به اين فکر کني که اگه اينجوري فهميد اينو بگي يا اينجوري بکني مدام هم استرس داري و نگراني که نفهمه و هم بيشتر وقتت صرف اين کارا مسشه بجاي اون برو فکر کن تا ببيني چيکار بکني تا روابطتتون بهتر بشه، گفت:من اونجور که ميخواستم به درمان جواب ندادي و اين تمرين رو دادم تا من بيشتر بشناسمت، برو و دوباره تمريناتت رو انجام بده و بهم گفت، بيشتر کارهات هم فکر ميکنم بخاطر تاثير پذيري از ديگرانه،خواهر،مادر،همکارو ..و بهت توصيه ميکنم با هر کي که از زندگيش ناراضيه و يا زندگي زناشويي رو ميدون جنگ ميدونن و انجوري هم رفتار ميکنن دوري کن و در اين مورد تاثير نگير که فقط انرژي منفي بهت ميدن و تو رو نا اميد از زندگي، قرار شد تا دوباره تمريناتم رو انجام بدم و خوب فکر کنم راجع به زندگيم و دوباره برم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)