باران عزیزم ممنون از همدردیت، در پست اول هم گفتم من تمام تلاشمو کرده بودم که زود اعتماد نکنم برای نتیجه احتیاطم سرخورده شدم که ای دل غافل با احتیاطی که من کردم چرا اینجور شد!!!
ولی باز خوبه که به همه دختران بی تجربه این توصیه رو بکنیم که مواظب خودشون باشن، اگر اهل دوستی نیستن از این طرف ضربه نخورن...
راسشو بخوای این حالت های من همیشگی نیست و نوسان داره،یعنی بعضی وقتا هم امیدوارانه به آینده نگاه میکنم و از خدا کمک میخوام این فکرها و عوامل منو متلاطم نکنن
من نمیتونم این اتفاق رو فراموش کنم،شاد عزیزمثال خیلی خوبی زدن ،واقعا به فکر فرو رفتم.
یکی از دوستانم هم یه روزبهم گفت که با گذر زمان و اومدن یکی دیگه خیلی چیزا حل میشه ولی من گفتم که تا اون فرد کاملا از ذهن و زندگیم نره به هیچ کس یک لحظه هم فکر نمیکنم(نمیخوام حق کسی دیگه ضایع بشه)
حالا نمیدونم در کدوم مرحله هستم؟ انتظار زیادیه که از خودم دارم؟؟؟؟
شاد عزیزراسشو بخوای هیچ کس در اطرافم از درونم خبر نداره.شاید خیلی وقتا از آدمایی که تو وضعیت من قرار گرفتند بشنو.یم که: "دیگه ازدواج نمیکنم،از هر چی مرده بدم میاد،نفرین کنن ،بدیهاشو همش به زبون بیارن"
ولی من هیچ کدوم از این کارا رو نکردم،به خاطر خودم و آیندم.برای همین هیچ کس از درون من خبر نداره
الان بیشتر مشکل من، خودم هستم و اون سوالایی که در پست 1مطرح کردم








علاقه مندی ها (Bookmarks)