دوستان عزیز از اینکه تا اینجا همراهم بودید دستانتون رو می بوسم. دیروز با کلی زحمت تونستم با خواهرشون که 42 ساله هستن صحبت کنم. وقتی دلیل غیبت دوستم رو پرسیدم ایشون گفتن وقتی داشتن با شما صحبت می کردن یکی از برادراشون متوجه شدن و براش درد سر بوجود اومده و بعدش گفت احتمالا عمو ایشون از آلمان اومده و احتمالا برای تحصیل میخوان برن آلمان البته این موضوع رو گاهی با خنده و شوخی بهم می گفت ولی من جدی نمی گرفتم. آخه مادرش بیش از اندازه به ایشون وابسته هستن و توی حرفاش می گفت مادرم نمیذاره من ازش دور باشم ویکی از دلایل مخالفت خانواده ایشون با ازدواج با من همین بود. الان دارم با خودم فکر میکنم که احتمالا خواهرش واقعیت رو به من نگفته. دارم متلاشی میشم. هنوز مستاصل هستم. نمیدونم دارم چکار میکنم. امتحانات هم شروع شده ولی نمیتونم تمرکز داشته باشم. این مسئله موقعیت شغلی منو هم به خطر انداخته ولی اصلا برام مهم نیست. تمام زندگیم شده حسرت و خود خوری. توی قلبم بد جوری آشوبه.بگید چکار کنم.