یه اتفاق تازه! دیشب بعد از 15 روز تماس گرفت. میگه آخرین باری که با هم صحبت می کردیم. یکی از برادرام متوجه شد وقتی داشتم اسمتو می بردم و کلی سرم داد و بیدار کرده تا حدی که همه اعضای خانواده متوجه شدن و می گفته اون کسی که اسمشو می بردی کیه؟و گوشیش رو گرفته و شماره منو برداشته! ( تا یادم نرفته اصرار داشته در مورد این قضیه صحبتی نشه، چون میگه اعصابم بهم میریزه وقتی یادش میوفتم). منم گفتم یه مزاحم بوده و می خواستم ببینم کیه! میگه هنوز هم بهم شک دارن.وقتی ازش پرسیدم چرا توی این مدت بهم زنگ نزدی و حتی یه خبر کوچیکی بهم ندادی. میگه وضعیت اینطوریه و نمیتونم مثل همیشه باهات حرف بزنم. بهم گفت فقط خواهش می کنم هر چند وقت یکبار بهت زنم. وقتی ازش پرسیدم چرا حالا هر چند وقت یکبار در جوابم گفت آخه دیگه نمی خوام وابسته بشیم. تا همینجا رو داشته باشید...این موضوع متوجه شدن برادرش از دوستی خواهرش با یک غریبه. به نظر شما این میتونه واقعیت داشته باشه که برادرش فهمیده و هیچ عکس العملی نشون نداده باشه مثلا با همون شماره بهم زنگ بزنه و متوجه بشه کیه؟ و یا حداقل با یه شماره ناشناس بهم زنگ بزنه و بگه تو کی هستی که به خط خواهرم زنگ میزنی ؟(برادرش و میگم) یا مثلا پیش خودش فکر نکرده که باید بهم بگه اگه از خط من و یا خط نا شناس کسی زنگ زد تا صدای منو نشنیدی حرف نزن؟ چون چند سال پیش بهم گفته بود تا صدای منو نشنیدی حرف نزن و این مسئله ای بود که من هیچوقت رعایت نمی کردم. به نظر شما توی یه همچین شرایطی نباید به گفته خودش بهم یه جوری می رسوند؟ از طریق خواهرش که توی یه همچین مواقعی باهام در تماس میشد و یا اس ام اس میداد. برام همه چیز مبهمه. گیجم. نمیدونم چیکار کنم. به قول معروف دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟ تو رو خدا راهنماییم کنید کجای این موضع ایراد داره. اصلا فکر کنم این داستان زندگی من یه موضوع خوب بشه واسه روانشناسها. از دور دستاتون رو می بوسم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)