سلام اني عزيز
امروز يكشنبه صبح كه اومدم تو تاپيك تعجب كردم ... از خوندن نوشتت برام
من از 4 شنبه كه نا اميد از سوال و جواب هاي اينجا ( چون به نظر مياد نميتونم مشكلم رو و كارهايي رو كه براي حفظ زندگيم كردم .. درست بيان كنم ... و دوستان رو خسته كردم و خودم هم نتيجه يي نگرفتم ..)رفتم خونه بدون اينكه نقشه يي كشيده باشم . وبدون اينكه به شوهرم بگم ( آخه از رنگ كردن مو بدش مياد)موهام و رنگ كردم
لباس نو خريدم و لباسام رو عوض كردم . شايد باورت نشه ۱ سالي ميشه كارتون به زبان اصلي نديده بودم
و غذايي رو كه خودم دوست داشتم پختم ..
اين 2 -3 روز رو با اينكه به دخترم خوب رسيدم سعي كردم تا جاي ممكن كارهايي رو كه دوست دارم انجام بدم
اهميت هم ندادم كه اون همش كتاب دستشه . ميدوني قصه 3 سال زندگي رو سخته تو چند جمله بگي
اما مشكل من با شوهرم مهمتر از اونيه كه به نظر بچه ها اومده.. گفتم كه اون شخصيتش جوريه كه انگار من دارم تنها زندگي ميكنم . اگه از خوونوادش حرف زدم چون ۲ جاري ديگه من هم همين مشكل رو دارن در واقع از تربيت شونه اينجوري سرد بار اومدن... به من بگو كدوم زن تحمل ميكنه شوهرش هيچوقت نبوسدش... بگه از بوسيدن بدم مياد . فقط تو ۲ ماه اول عقد اون تونست اداي ادمهاي عادي رو بازي كنه .. بعد از اون هميشه مشكل داره چه جنسي چه عاطفي ..
خونه ما هم كسي نميتونه بياد چون فاميل خودش همه با هم مشكل دارن .. نميتونه تحمل كنه از سمت من رفت و آمد كنه
از همون روز اول با اصرار باهاش رفتم دكتر ميگفت ديسك داره آخرش هم معلوم شد جداي ديسك ضعف اعصاب داره
كه خيلي هم جديه.... من گذشته رو بخشيدم اما چيزي كه مشكل ايجاد ميكنه.. اينه كه مسايلي كه منو ناراحت ميكنه هر روز تكرار ميشن
نميشه كه ادمها رو عوض كرد .[color=#800000]
ميدونم بچه و طلاق يعني چي ؟ فكر ميكنين واسه چي بعد از تولدش گفتم همه گذشته رو بخشيدم
اما يه رابطه همون جور كه از اسمش پيداس دو طرفه س ............
با حرفت موافقم ميخوام يه مدت واسه خودم زندگي كنم بذار يك كم هم اون تنها بمونه .......... بعدش كه آرومتر شدم واسه جدايي تصميم ميگيرم . راستش خيلي دوستش داشتم اما با كارهايي كه ميكنه ديگه دوستش ندارم
.........
ممنون








علاقه مندی ها (Bookmarks)