سلامواول از همه ممنون از لطفتان که زحمت کشیدین و به فارسی برایم اصلاح کردین...در جواب سوالتان باید بگو که ...........((گفتی که من با دو نفر دوست بودم و باهاشون س.ک.س. داشتم . بعد گفتین چت هم می کردن با پسرها...درسته؟ این دوستی ها در چه اندازه بوده؟))من قبل از آشنایی با این آقایی که الان عاشقانه دوستشان دارم با یه آقای دیگر دوست بودم و با آن آقا رابطه جنسی داشتم.اما نه در حدی که ...در متن بالا عرض کردم..بله با آقایان دیگر در زمانی که با آن آقا بودم چت میکردم.یه دوستی ساده..اما وقتی از نیتشان باخبر شدم خیلی واضح برایشان بازگو کردم که من با کسی هستم و اهل رابطه نیستم...البته این هم بگویم که قبل از اینکه از نیتشان باخبر شم و زمانی که با آن آقای قبلی بودم.یکی از آن آقایان را به منزلمان دعوت کردم.چرا با وجود اینکه میدانست من با یکی هستم خیلی اصرار داشت که باهاشان باشم.و من از غیاب خانواده استفاده کردم و متاسفانه چون به آدم ها اطمینان داشتم او را به منزل دعوت کردم..در حد 10 دقیقه و به صرف چایی و با پوشش کامل.به این خاطر که در منزل خودمان احساس امنیت میکردم...رابطه من با دیگر آقایان رابطه جنسی نبوده.
2.گفتید که اون اقا نتونسته از مرجع تقلید اجازه بگیره. مگه اجازه ازدواج دست مرجع تقلید؟ و اینکه اگه اون اقا اینهمه اعتقاد داشتن پس چرا با شما س.ک.س داشتن ؟ و اگه گفت نمیتونم ازدواج کنم چرا نمی گذاشت ازش جدا بشین ؟((آن آقا شیخی بودن و همانطور که شیخی ها رسم دارن.قبل از ازدواج حتما باید اجازه و موافقت سرکار آقایشان در الویت باشه...من جوان بودم.هوی و هوس جوانی و یکجور سوئ استفاده..الان خیلی پشیمانم که چرا من خودم را باختم ولی متاسفانه راه برگشتی نیست...شاید به خاطر احساس مالکیت نسبت به من..))
3.چرا دوست نداشتید با نفر اول ازدواج کنید؟
((چون نمی خواستم یک عمر در کنارش باشم. عقایدمان با هم جور نبود و مخصوصا دوست نداشتم یک شخصی به نام سرکار آقا 24 ساعت سایش تو زندگیم باشه.و برایم خیلی سخت بود درک کردن این موضوع که چطور آدما یک عمر می توانند همدیگر را تحمل کنن.
3.نفر دوم که از گذشته شما با خبر بود و خواستگاری هم آمدو چرا این جریان بهم خورد و اینکه چه اتفاقی افتاد که اون اقا عوض شد ؟((با همه چیز من کنار آمدوخیلی از خودش گذشت نشان داد.من آدم از خود راضی بودم.فکر میکردم اگه جلو مردها کوتاه بیایی تا آخر عمر بدبختی..خانوادش راضی نشدن.یکی دوبار دعوایمان شد.مادرش فهمید..گفت که دختره به درد نمی خوره...مرور زمان عوضش کرد.فشار خانوادش.از یه طرف خواستن من...از طرفی دیگر سو ظن پیدا کردن به من و...ایشان فکر میکنن که من هنوز به آن آقای گذشته در ارتباطم در حالی که صحت نداره...درست در گذشته اشتباه فاحشیمرتکب شدم اما دلیل نمیشه که به این آقا بخواهم خیانت کنم...آخه تو این مدت هیچ چیز برای من کم نگذاشت...و در کنارش احساس آرامشی دارم که تا به حال این آرامش را احساس نکرده بودم..همیشه می خواست من بهترین باشم و همیشه من را رو به بالا سوق میداد.))
4.الان باهم چه رابطه ای دارید؟.
الان از هم دور هستیم.رابطه؟؟ایشان من را دیگه اصلا قبول ندارن..از طریق اینترنت در ارتباطیم..از یه طرف دوری و نبودنش عذابم میده و از طرفی دیگه ذهنیتی که نسبت بهم پیدا کرده..من در حقشان نه خیانتی کردم و نه...بهشان متعهد ماندم .اما انگار باور این مطلب برایشان سخت...دیگه نمیدانم چکار کنم.دیگه طاقت سرکوفت ندارم....
خودم سپردم به خدا.شاید او دری به رویم بگشاید
از کرده خودم پشیمانم...کاش هیچ وقت تا زمانی که ازدواج نکرده بودم با کسی رابطه نداشتم...از ته دل توبه کردم..از خدا خواستم کمکم کنه.پایم را از گلیمم خیلی دراز کردم...برایم دعا کنین که خدا راه راست را پیش پام بگذاره...اشتباه کردم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)