سلام فرشته عزیزم،دیروز با دقت بسیار توصیه هاتونو خوندم،همشونم روی کاغذ یادداشت کردم که تمام و کمال یادم باشه ،امروز یه اتفاق خوب افتاد که دلم نیومد ننویسم
فکر نمیکردم که یه اتفاق به این کوچکی هم باعث بشه روز بهتری شروع بشه.
امروز وقتی پدرم راهی مسافرت میشد ،قبل از اینکه مادرم بیدار بشه پاشدم و برای پدرم چای رو آماده کردم و وقتی که داشت میرفت لوازم سفر رو براش آماده کردم ،معلوم بود که تعجب کرده ولی خوشحال بود
خلاصه اینکه لحظه آخر گفتم مواظب خودتون باشید. واونم رو کرد و بهم گفت که انشاالله خیر ببینی دخترم!
خودمو نگه داشتم که بغضم نترکه، حس خیلی خوبی بود.حالم خیلی بهتره ،یه جورایی متحول شدم
یادم افتاده که از بچگی چقدر بابایی بودم و این مدت چقدر کوتاهی کردم. یادم افتاد که پدرم همیشه روی من یه حساب دیگه ای میکرد وبارها اینو به زبون آورده بود، شاید هم بیشتر از بقیه منو دوست داشت
احساس میکنم خیلی از برداشت های بدی که از رفتاراش میکردم، ساخته ذهن خودم بوده و امیدوارم خدا منو ببخشه و بتونم از این به بعد بهتر رفتار کنم.
خیلی خیلی ازت ممنونم
در مورد گوش ندادن به درد دلها هم ،سعی خودمو میکنم.
دنبال فایل صوتی ریلکسیشن همراه با صحبت مربی هم هستم.
ولی در مورد رفتن پیش مشاور دودلم،اگر مشاور خوب پیدا کنم ... (علت اکراهم رو در تاپیک قبل گفتم )










علاقه مندی ها (Bookmarks)