چند هفته است كه جدي به طلاق فكر ميكنم . چون ادامه اين روند برايم دشوار است. با دو مشاور در اين مورد صحبت كردم و وقتي شرايط زندگي و همسرم را توضيح دادم گفتند كه با ادامه اين وضع مشكلات جدي برايم بوجود خواهد آمد. البته طبق گفته مشاور الان افسرده شده ام و بايستي با يك روان درمانگر هم جلسه داشته باشم . استرسها ، عدم آرامش ثبات فكري مرا بهم زده است. احساس تنهايي شديدي دارم و نياز به كسي دارم كه مرا حمايت كند و به من اميد زندگي بدهد. چند شب پيش وقتي همسرم دوباره به من توهين كرد به اتاق ديگري رفتم و گريه كردم . بعد از چند دقيقه همسرم آمد . ابتدا فكر كردم ميخواهد از دلم دربياورد و از اينكه گريه ميكنم ناراحت شده است اما گفت گريه نكن صدات بيرون ميره همسايه ها ميشنون!!؟؟؟ از آن شب تمام غرورم خرد شد و فهميدم برايش اهميتي ندارم.
از آن شب ديگر حرف نميزنيم البته او هم تلاشي براي بدست آوردن دل من نميكند.
با مشاورها كه حرف زدم به من اميد دادند كه اين زندگي چون آرامش و شادي ندارد براي روح و روان من مضر است . البته به من گفتند قبل از اقدام بايد آنقدر بر روي شخصيت خودم كار كنم كه قوي و مستقل شوم .
به همسرم گفتم كه به مشاوره برويم گفت زندگي ما مشكلي ندارد بين زن و شوهر اين حرفها هست و اينقدر لوس نباش بيشعور و ... كه حرف بدي نيست؟؟!!
متاسفانه وقتي به طور جدي به طلاق فكر ميكنم كمي سست ميشوم . اما اينبار بايد محكم باشم . نميتوانم بر روي روح و روانم ريسك كنم.
مشاور گفت مساله اصلي براي هر انساني اينست كه شاد باشد و آرامش داشته باشد و احساس خوبي از آن زندگي داشته باشد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)