سلام من یک مشکل دارم و هزار مشکل
مشکل من تنها یکی نیست بله بسیاراست اول از همه از خودم شروع میشه من یک دختری هستم تقریبا 23 ساله همه میگن جوونی ولی من احساس میکنم واقعا شکسته ام و پیر شده ام و همش به این فکر میکنم که تما م فرصتهای زندگی رو از دست داده اماز خودم شروع میکنم تصور خیلی خوبی نسبت به ظاهرم ندارم علی رغم باطنم که بسیار دختر آرام و صبوری هستم ولی خیلی نسبت به ظاهرم اون رضایت خاطر رو اونجوری که باید داشته باشم رو ندارم اصلا از قیافه خودم خوشم نمیاد وقتی در خیابان قدم میزنم همش به این فکر میکنم که مبادا کسی حرفی راجع به چهره ام بزنه که ناراحت بشم شاید از نظر بعضی ها خوب باشم نسبت به هیکلم هم خیلی لاغر اندام هستم واین مسئله تا حدی منو رنج میده قدم 168 و 50 کیلو وزنمه و مدام به خودمو خانوادم سرکوفت میزنم که چرا اونطوری که در سن رشدم بودم بهم رسیدگی نشده خب این از ظاهرم
حالا میریم سر اصل مطلبا که اجبا
حالا اینجارو داشته باشید یک شکست عشقی فو ق العاده مسخره داشتم که اگر بهتون بگم شاید دیگه تاپیکم رو مطالعه نکنید خلاصه نمیخوام راجع بهش صحبت کنم چون نه خاطره خوشی از ش دارم و نه طرفم خیلی ادم جالبی بوده خلاصه بگذریم
و حالا رسیدیم به این مطلب که بسیار بسسیار حساس هست و الان زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده و من با تجربیات کمی که دارم احتیاج به کمک و همدردی شما عزیزان دارم
خب از خودم و ظاهرم و گذشته ام چیزایی عایدتون شده و حالا کمی هم از حالم بدونید
من حدود 23 سال سن دارم و هیچ احدی توی زندگیم نیست که بخوام عمرم رو و احساسم رو باهاش تقسیم کنم و احساس رضایت در زندگی بدست بیارم
از نظر کاری هم علی رغم تحصیلاتم لیسانسی که دارم متاسفانه در حال حاضر شغلی یافت نکردم
و یه مشکل بسیار بزرگ برای من و خانواده بوجود اومده و اون هم طلاق خواهر بزرگترم هست که به سلامتی برگشتن منزل پدری البته ایشون خانه مستقلی دارن و لی از نظر عاطفی چنان برانگیخته که حتی نمیشه دوکلام با آرامش باهاش حرف زد تا صحبتی میشه با خانواده درگیری بوجود میارن و آرامش و آسایش همه اعضا به هم میریزه چند روزی بود که بنابر این مشکل سعی کردم کمکش کنم رفتم و پیشش موندم اما موندنم همانا و کم طاقتی من همانا
خلاصه قفس طلایی
خواهرم دختر ذاتاً خوبیه اما رفتارهایی داره که جداً برای هر آدم دیگه ای تحملش بسیار بسیار سخته و همینم من رو عذاب میداد و با توجه به اینکه من خودم ذاتاً آرام و درونگرا و حساس هستم این مسئله من رو رنج میداد و برگشتم منزل
نمیدونم یه جور حس خواهری و احساس مسئولیتی هست که نمیزاره تنهاش بزارم
ولی اونطوری رفتن اونجا و با اون رفتار اونم تو این شرایط بحرانی خودم اصلا صلاح نمیدونم
با این حال خواهرم هست و میخوام بهش کمک کنم ولی ناتوانم نمیدونم از کدوم در باید وارد بشم چطوری
و البته اینم بگم که خواهرم در بعضی شرایط مدام از من و رفتارم و حرف زدنم و لباسام و طرز فکرم و حتی سلیقم ایراد میگیره و منم که حساس
خلاصه نمیدونم چه کار باید بکنم لطفا من رو کمک کنید ممنون







از خودم شروع میکنم تصور خیلی خوبی نسبت به ظاهرم ندارم علی رغم باطنم که بسیار دختر آرام و صبوری هستم ولی خیلی نسبت به ظاهرم اون رضایت خاطر رو اونجوری که باید داشته باشم رو ندارم اصلا از قیافه خودم خوشم نمیاد وقتی در خیابان قدم میزنم همش به این فکر میکنم که مبادا کسی حرفی راجع به چهره ام بزنه که ناراحت بشم شاید از نظر بعضی ها خوب باشم نسبت به هیکلم هم خیلی لاغر اندام هستم واین مسئله تا حدی منو رنج میده قدم 168 و 50 کیلو وزنمه و مدام به خودمو خانوادم سرکوفت میزنم که چرا اونطوری که در سن رشدم بودم بهم رسیدگی نشده خب این از ظاهرم 




علاقه مندی ها (Bookmarks)