آني جان دوست خوب و مهربونم
هنوز دارم روي كتاب زنان شيفته كار مي كنم . الان به صفحه 110 رسيدم . در صفحه 72 به يه مورد برخورد كردم كه شبيه مورد من بود و همچنين در صفحه 84 . اميدوارم بتونيد تو اين مورد راهنماييم كنيد .
اني جان الان به مرحله اي رسيده ام كه نمي دانم چكار بايد بكنم . از طرفي نمي تونم پذيرش رو در خودم به وجود بيارم و از طرفي ا حساس مي كنم با تحمل خو گرفتم و ترك كردنش برام خيلي سخته و از طرفي شوهرم داره منو تحت فشار مي ذاره و با گفتن كلمات زشت و نامربوط مي خواد حس عذاب وجدان رو در من بوجود بياره نمي فهمم منظورش از اين كارها چيه . نمي دونم دنبال چيه .حرفي نزنم كه ميشه تحمل اگه حرف بزنم منجر به دعوا ميشه . ولي يه وقتهايي نياز به فكر كردن و استراحت دارم . من اين كتاب رو هم كه مي خونم تو راه خونه و سركارم مي خونم . من خيلي چيزها هست كه بهشون نياز دارم و واقعا خواستن اونها زياده خواهي نيست . به نظرتون در شرايطي كه شوهرم رو تو مسئوليت انداختم و بهش هيچ كمك مالي نمي كنم درسته كه اون بفهمه دارم از پولم واسه خودم خرج مي كنم . اون خيلي خودش رو محق مي دونه .خيلي .
اون خودش رو مالك جسم و روح من مي دونه . باقيش كه ديگه هيچي . به سوراخ ديوار هم كار داره و انتظار داره من بايستم و بابت اين مسئله به اين بي ارزشي باهاش صحبت كنم و بهش بگم كه برام مهم بوده .نه كه خيلي خودش به مسائل اهميت مي ده .
اني جان يه مورد ديگه كه در هنگام مطالعه اين كتاب به اون برخورد كردم .مسئله انكار هست كه در صفحه 102اورده شده .و منظورش اينه كه براي اين كه بتونم راحت تر مسائل رو تحمل كنم بايد به خودم بقبولونم كه هيچ مشكلي وجود نداره و من الان به اين بي تفاوتي در برابر مسائل مهم عادت كرده ام . هر مسئله بزرگ و مهمي رو كه نياز به اقدام جدي داره منكر مي شم و با بي تفاوتي از كنارش عبور مي كنم . شايد براي اينكه راه مواجه با اون رو بلد نيستم يا از تصميم گرفتن واهمه دارم . داستاني كه در ادامه اين مطلب اورده شده يه چيزي شبيه عكس العمل من در برابر پدر و مادرم بود تا نشون بدم همه چيز خوبه . من هميشه در شرايط سخت و ناراحتي سعي مي كردم ديگران رو خوشحال كنم يعني انگار نه انگار كه چيزي پيش اومده و مادرم هميشه به من مي گفت اينقدر نخند اينقدر سبك نباش يه خورده سنگين و رنگين باش . هميشه به خودم مي گفتم هيچ مشكلي پيش نيومده همه چي خوبه همه چي سرجاي خودشه در حاليكه با تمام وجود مي دونستم يه اشكالي وجود داره و لي نمي دونستم اون اشكال چيه . يا لااقل به خودم مي گفتم سخت نگير حالا مگه چي شده .
اني جان من صبح تا شب كه سركارم لااقل توي خونه به ارامش و احترام نياز دارم . چجوري اين ارامش رو فراهم كنم براي خودم و خانواده . ديگه نمي خوام دخترم شاهد دعوا و بگومگوي ما باشه .از طرفي هم نمي خوام بشينم و هر چي كه بهم ميگه رو از اين گوش بشنوم و از اون يكي در كنم كه با خودش فكر كنه چي بي غيرتيه اين . يه وقتهايي دخترم تو خونه مي شينه جيغ مي زنه . بهش مي گم چي شده مامان ميگه مامان عصبانيم ميخوام جيغ بزنم .
شوهرم حاضره از من طلاق بگيره ولي زير بار مسئوليت نره . اون هنوز تعريف درستي از مسئوليتهاش نداره . فكر مي كنه مرد اونيه كه از همه جيك و پوك زن و بچش خبر داشته باشه و از خصوصي ترين صحبتهاي تلفني زنش اطلاع داشته باشه و بدونه الان زنش توي كيفش و توي كمدش دقيقا چيا داره توي دفتر يادداشتش ( كه خصوصي هم هست ) چيا نوشته شده و زنش الان داره به چي فكر مي كنه و اگه از اين موارد مطلع نباشه نگران مي شه كه نكنه اتفاقي افتاده . نكنه همه با هم دست به يكي كردن كه بلايي سرمن بيارن . نمي دونم خدايا اين چه طرز فكريه كه اين داره .
اون از سايه خودش هم مي ترسه . از اين كه حمايتش نكنم مي ترسه .از روز اول زندگيمون هم رو حساب حمايت من بود كه با من ازدواج كرد . فكر كرد زن وظيفه اش هست كه همه جوره مردش رو حمايت كنه تا يه خورده مرده لنگان لنگان يه تكوني به خودش بده .
آني جان احساس مي كنم هر چي بيشتر تلاش مي كنم كمتر پيشرفت مي كنم . هر چي بيشتر مشكلم رو مي فهمم و به نقص هاي زندگيم پي مي برم و به قول معروف انكار ها رو كنار مي ذارم بيشتر سردرگم مي شم .
ديگه تقريبا رابطه اي بين ما نيست . فقط دعوا و جر و بحثه فقط و فقط همينه . حتي يه تلفن به من نمي زنه . تلفنم رو جواب نمي ده . هنوز هم كاملا جدي هستم باهاش ولي خيلي عصبي هستم ديگه دست خودم نيست نمي خوام كنترل اوضاع از دستم در بره .








علاقه مندی ها (Bookmarks)