موضوع من بیشتر از حد معموله تا جایی که یادم میاد همش تو خونه ما از این حرفا بوده،
قبل از ازدواج خواهر دومم خونمون شده بود کاروان سرا ، همه رو راه می دادن ، مادرم همه رو می گه خوب ،
و یادم میاد برای همین خواهرم با من که 15 سالم بود مشورت می کرد و نظر می گرفت! تا طرف رو تحلیل کنه. چقدر خواهرم ضربه روحی خورد و اعصابش داغون شد بماند ، چند بار نامزد شد که 1 بارش تو سن 17 سالگی بود با یه مرد 30 ساله !!!!!!!!
منظورم اینه که ذهن من از بچگی برای این مسائل مدام کار گرفته شد و یه حس خستگی فکری بهم موند .
حالا شده نوبت من ، همش تحت فشار می گذاره که یه جوری کسی رو پیدا کنم و ازدواج کنم .
مشکل اینه که الان اون شور اولیه رو تا حدودی از دست دادم ،می خوام یه مدت
استراحت کنم و این قضایا رو فراموش کنم ولی مدام یادآوری می کنه و ذهنم رو درگیر
می کنه و احساس بدی بهم می ده . تقریباً ماه قبل سر این موضوع بحثمون شد طوری
که دلم می خواست فقط یه جوری فرار کنم (به بهانه ازدواج) ولی از اونجایی که می دونم اینجوری
از چاله در میام و میوفتم تو چاه اصلاً بهش فکر نمی کنم ولی خواهر دومم تقریباً با همچین حالتی ازدواج کرد!
همین الان که دارم می نویسم دوباره داره در مورد یکی از خواستگارای قبلیم حرف می زنه
نمی خوام انقدر بهم فشار بیاد که مجبور بشم کاری که نباید بکنم ، با چک کردن های
مداوم و تحت نظر گرفتن هاش هم اذیت می کنه . گاهی خودم هم به خودم مشکوک می شم .
این 2 تا سوال رو دارم ، با مادرم چطور رفتار کنم و اینکه شما هم فکر می کنید آیا واقعاً کوتاهی کردم؟
بچه های قدیمی تالارررررررررر ، کسی نظری نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)