سلام
بعد از افطار !
واقعیت رفتم یه چرت بزنم اخه از صبح پای PC بودم ...
یه مدت بهش فکر کردم ، به اتفاقاتی که ممکنه بیفته ... و ...
واقعیت به این نتیجه رسیدم که شما درست میگید ، اما نمیتونید من رو درک کنید .
نمیتونید توی شرایط من قرار بگیرید و من اگه بخوام کل اشخاص خاندانم رو نام ببرم با موقعیتهایی که دارند و نقش هایی که ایفا میکنند شاید بشه حالت من رو براتون تداعی کنه ...
در مورد من صبر چاره ساز نیست چون توی شهر ما دختر توی این سن معمولاً ازدواج میکنه و من هم میدونم توی همین 1 سال پیش بیش از 5 مورد خواستگاری داشته ....
همین هست که میگم نمیتونید من رو درک کنید .
خواهشاً خودتون رو جای من قرار بدید ، یه بار دیگه تاپیک ها رو بخونید و ببینید من هول بودم یا نه ؟
صبر کردم یا نه ...
یاد حرف نقاب اقتادمکه بهم گفت بعد از 2 سال نتونستی احساسش رو در مورد خودت بدونی ...
درسته ! شاید از کاهلی من بوده و شاید هم نمیخواستم شرایطم رو بد کنم و ....
اما میبینید که من واقعاً گیرم .
صبر در مورد من چاره ساز نیست چون من شرایط صبر رو ندارم .
اگه کمکم کنید که خیلی خوب وگنره دیگه ادامه نمیدم .
مرسی از همه . دوستتون دارم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)