سلام
از همه شما دوستان خوبم ممنونم که تنهام نذاشتید و راهنماییم کردید. و باور کنید به خاطر همون بخشش و رحمت خدا هنوز احساس خوبی دارم و فکر می کنم می تونم آینده خوبی داشته باشم. بدون اینکه همسر آینده ام چیزی از گذشته من بدونه و حتی بدون اینکه این گذشته یعنی الانم روی زندگی آینده ام تاثیر بذاره. فقط امیدم به خداست که کمکم کنه.
اما حرفایی که شما زدید....
درسته که من زیاده روی کردم. یعنی میدونید چیه.. من خیلی می خوام که از نظر مذهبی بودن یه آدم عادی و مثل بقیه باشم.. چون اینطوری که من می خوام پیشرفت کنم چیزی جز شکست برام نداره و نداشته پس بهتر که همون عادی و متوسط باشم. اما مشکلی که وجود داره اینه که اخیرا با کسی دوست شدم که خیلی بچه مومن و باخداییه و خصوصیات و رفتارهای او هست که تحت تاثیرم قرار می ده و همش وقتی به حالات و زندگی او نگاه می کنم احساس حقارت می کنم. احساس اینکه خیلی بدم و از خدا دور و .... خلاصه.. نمی دونم. یه خورده ناراحتم از این که می خوام مثل او باشم و نمی تونم.. یه خورده هم اینکه می بینم من ظرفیت اون رو ندارم و نمی تونم اینقدر خوددار و باتقوی باشم. بگذریم..
یه چیز دیگه که ناراحتم می کنه و مدام به ذهنم می یاد اینه که من به همون دختری که دوسش دارم خیانت کردم.. لذتی که باید با او در آینده ببرم رو الان تنهایی بردم.. به هرحال کار درستی که نبوده و متاسفانه من خیلی انجامش دادم.. خیلی.. متاسفم و ناراحت.. فکر می کنم به اون خیانت کردم و اگر اون بدونه قطعا خیلی ناراحت می شه و راضی نیست که با من زندگی کنه.. اصلا به دل خودم هم نمی شینه و اصلا نمی تونم به خودم اجازه بدم که بعد از این همه اشتباه و ابتلا به همچین عمل زشتی حالا با یه دختر معصوم ازدواج کنم و یه آدم بد رو تو سرنوشتش بیارم.. چیکار کنم.. چیکار کنم که این فکرا رو نکنم؟ چیکار کنم که خودمو راضی کنم و قانع که امیدوار باشم؟