سلام ممنون از همه ی دوستان عزیز!!!
نمیدونم فقط به خاطر این بود که حتما میخواست به خواستش برسه یا نه!!! ولی مثلا تو ابرازش خیلی عاقلانه رفتار نمی کرد!! همیشه سر همه کلاسام میومد، با خیلیا که من اصلا دوس نداشتم از این موضوع چیزی بدونن میرفت صحبت میکرد!!یا با آدمایی که من باهاشون خیلی صمیمی و راحت نبودم و حتی رودربایستی داشتم میرفت میگفت!!!جوری رفتار میکرد که بعضی اوقات مجبور میشدم !!! بایستم و به حرفاش گوش کنم!!مجبور میشدم!!!
یه مسیری رو مجبور بودیم با یه وسیله(عمومی) بریم ، یه کارایی میکرد که واقعا جلو همه خجالت میکشیدم ، همه متوجه رفتارش میشدن و این رفتار منو عذاب میداد!! برای راضی کردن من خیلی کارا میکرد ، خیلی اصرار میکرد!!! من پیش خودم فکر میکردم که از این عشقای آتشینه که بعد ازدواج خاموش میشه!! به خاطر همین اصلاً به احساسش نمیتونستم اعتماد کنم!!!من باتوجه به این رفتارادرباره اش قضاوت میکردم ! که اون میگفت من برای به دست آوردن شما این کارا رو کردم، من اون زمان متوجه کارام نبودم!!
ولی بعدگذشت یه زمانی که خونواده منم در جریان قرار گرفتن از طریق خودش!! و با تذکر خونوادم سعی کرد رفتارش رو درست کنه!! دیگه مزاحمم نشد، کاری به کارم نداشت!! حتی مسیرشم با دیدن من تغییر میداد!! یکبار دیگه بعد این تغییر رفتارابا مطلع بودن خونواده ام باهاش حرف زدم . البته باز اونطور که میخواستم نبودولی خیلی بهتر و منطقی ترحرف میزد. احساس کردم یه خورده بزرگتر شده!!! حالا نمیدونم این تغییر رفتار موقتیه؟؟نمیدونم!!!!
بعضی از اطرافیانم میگن چون تو بهش توجه نمیکردی ، چون به حرفاش اهمیت نمی دادی، اون برا نشون دادن و متوجه کردن تو این کارا رو میکرده!!!واقعاً اینطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته اینم بگم احساس میکنم تو خونواده اش خیلی احساس تنهایی میکنه!!! میگفت من میتونم پیشرفت کنم خواهش میکنم کمکم کنید!!!
حالا نمیدونم به این احساسی که خودش میگه 3 ساله!!تو دلشه میشه اعتماد کرد؟؟؟؟ شاید فقط برا فرار از تنهای و یه کم توجه و محبت به یکی دیگه احتیاج داره!!! شما بگید؟؟؟
این همه شاید ، این همه شک و ترس تو ذهنم و دلم میگذره چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)