از شما خیلی ممنونم که به من دلگرمی دادید، من هم خیلی سعی می کنم که به خودم بقبولونم که اونا واقعاً استخاره کردن، ولی نمی تونم، به این دلیل که مگه نه اینکه استخاره برای وقتیه که آدم در شروع کاری مردده.... اگه اونا تردید داشتن باید همون اول کار قبل از اینکه سراغ من بیان استخاره یا هر کار دیگه ای می کردن نه حالا!به خصوص اینکه زمانی که با پسرشون ارتباط داشتم فهمیدم که قبل از اینکه بیان خیلی درباره من فکر کردن و تازه اونها از اون جور آدم ها هم نیستند که بگیم خیلی به استخاره و این چیزها معتقدند....
.به نظرم در اینجا استخاره فقط یه بهانه موجهه برای سرپوش گذاشتن روی چیزی که خدا می دونه چیه....و همینه که بیشتر از همه چیز عذابم میده....هر چی فکر می کنم هم به نتیجه ای نمی رسم....آخه من تو زندگیم چیزی ندارم که بخواد نکته منفی باشه و باعث این دگرگونی بشه....به هرحال سعی خودمو می کنم که بتونم این جریان رو فراموش کنم، ولی خیلی خیلی سخته....شاید اگه می دونستم چی شده، همه چیز آسون تر می شد...
از خدا می خوام کمکم کنه تا همه چی یادم بره و دوباره اونی بشم که بودم، شما هم برام دعا کنید