سلام به همگي
من مشاوره مدير همدردي را امتحان كردم. به اون آقا گفتم من نمي توانم فرزند او را نگه دارم و اگر طلاق بگيرد با او ازدواج نخواهم كرد.
او اصرار كرد كه دليلش چيست؟ عليرغم ميل باطني ام با خشم به او مي گفتم كه من آرزوهاي زيادي دارم كه با تو به تحقق نمي رسد. اولش خشمگين شد و در خيابان با ماشين كارهاي احمقانه مي كرد و داد مي زد. بعد كه ديد من در تصميم مصر هستم عين ابر بهار گريه مي كرد و التماسم مي كرد. من من همچنان بي رحمانه بر تصميم خود پافشاري مي كردم. از شدت گريه تمام پيرهنش خيس شده بود. من با بي اهميتي او را رها كردم و رفتم. بعد از چند ساعت يك نفر از فاميلهايش كه با او دوست است به موبايلم زنگ زدو گفت: با چند بسته قرص آلپاين دست به خود كشي زده است. الان در بيمارستان به سر مي برد.
با شنيدن اين خبر از حرفهايي كه زدم پشيمان شده ام. با اينكه دلم بي تاب است اما هنوز به ديدنش نرفتم. تو رو خدا بگوئيد چه كنم؟ به ديدنش بروم؟ اگر بلايي سرش بيايد من خودم را نمي بخشم. آخه چرا كسي حرفمنو نمي فهمه. خوب من هم به او علاقه دارم. كمكم كنيد. آيا حرفم را پس بگيرم و سعي كنم عامرانه او را متقاعد كنم. اين طور خصمانه درست نبود.








علاقه مندی ها (Bookmarks)