به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 33 از 42 نخستنخست ... 3132324252627282930313233343536373839404142 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 321 تا 330 , از مجموع 413
  1. #321
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    زخم های عشق


    چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد .
    مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود .
    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله ، بازوی پسرش را گرفت .
    تمساح پسر را با قدرت می کشید ؛ ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .
    پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود .
    خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد .
    پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم ؛ اینها خراش های عشق مادرم هستند

  2. 2 کاربر از پست مفید setareh تشکرکرده اند .

    setareh (شنبه 22 آبان 89)

  3. #322
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    مدرسه حیوانات!

    حیوانات جنگل روزی از روزها دور هم جمع شدند تا مدرسه ای درست کنند . خرگوش ، هدهد، سنجاب و مارماهی شورای آموزش مدرسه را تشکیل دادند . خرگوش اصرار داشت که دویدن جز برنامه درسی باشد . هد هد معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود . ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرار داشت که بالا رفتن از درخت نیز باید در زمره آموزش های مدرسه قرار بگیرد . شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود و بعد قرار شد که همه حیوانات همه درس ها را یاد بگیرند . خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت ، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود . مرتب از پشت به زمین می خورد . دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط ها مغزش آسصیب دید و قدرت دویدن را هم از دست داد. حالا به جای نمره بیست ، نمره ده می گرفت و در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی رفت . پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می رسید نمره خوبی نمی گرفت و مرتب صفر می گرفت . صعود عمودی از تنه و از شاخه و برگ درخت ها هم برایش مشکل بود . جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که می توانست درس های مدرسه را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود . اما مسئولین مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان تمام دروس را می خوانند

  4. 2 کاربر از پست مفید setareh تشکرکرده اند .

    setareh (یکشنبه 23 آبان 89)

  5. #323
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    آنچه می کاریم درو می کنیم

    آنچه می کاریم درو می کنیم


    کشاورزی در یک زمین ، دو دانه کاشت . یکی دانه نیشکر و دیگری دانه درخت نیم که درختی گرمسیری و بسیار تلخ است . دو دانه ، در یک زمین واحد ، آبی یکسان و هوایی یکسان دریافت می کردند . دو نهال ، سر برآوردند و شروع به رشد کردند .
    دانه نیشکر خصوصیت شیرینی را داراست ، پس گیاه او چیزی جز شیرینی ندارد . دانه درخت نیم خصوصیت تلخی را داراست . میوه آن چیزی جز تلخی ندارد . دانه هر چه باشد ، میوه اش آن گونه است .
    آن کشاورز به کنار درخت نیم میرود . سه بار تعظیم میکند ، 108 بار طواف می کند و بعد شروع می کند به دعا : ای خدای درخت نیم خواهش می کنم به این انبه شیرین عطا کن ، من انبه شیرین می خواهم .
    مشکل ما و یا آگاهی ما آن است که در حالی که دانه را می کاریم ، بی اعتنا می مانیم . همیشه دانه های درخت نیم را می کاریم ، اما وقتی زمان میوه دادن می رسد یکباره آگاه می شویم و انبه شیرین می خواهیم و مشغول گریه و دعا و امید داشتن برای انبه می شویم و این کارها ثمری ندارد

  6. 2 کاربر از پست مفید setareh تشکرکرده اند .

    setareh (سه شنبه 25 آبان 89)

  7. #324
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    بابا سخنرانی داشت و مرا هم با خودش به سالن سخنرانی برده بود. موقع سخنرانی بابا، من روی صندلی‌ای در انتهای سالن نشستم و بی‌اختیار به حرف‌های دختر خانمی که روی صندلی جلوئی با دوستش صحبت می‌کرد گوش می‌کردم. آن دختر خیلی ناراحت بود و بدجوری گریه می‌کرد و می‌گفت: ”تمام درها به رویم بسته شده و هیچ راه نجاتی مقابل خودم نمی‌بینم.“ دوستش هم به او دلداری می‌داد.
    بی‌اختیار نگاهم به در ورودی سالن افتاد که به خاطر سرمای هوا بسته بود و هر کسی که می‌خواست داخل یا خارج شود آن را باز می‌کرد و در خود به خود به خاطر فنری که بالای آن نصب شده بود بسته می‌شد. ناگهان چیزی به ذهنم رسید روی شانه دخترک گریان زدم و به او گفتم: ”ببین خانم هر دری که بسته باشد حتماً قفل نیست. شاید فقط کافی است تکانی به خودت بدهی و چند قدمی حرکت کنی و دستت را روی دستگیره بگذاری و آن را هل بدهی یا بکشی! در به راحتی باز می‌شود و تو می‌توانی به سمت جائی که می‌خواهی بروی! این‌که یک جا بنشینی و هی گریه کنی که همه درها به رویت بسته است باعث نمی‌شود که درها خود به خود برایت باز شوند. یعنی اگر هم بخواهند باز شوند آن فنرهای بالای در نمی‌گذارند!“ و با انگشتم فنر بالای در ورودی سالن را نشان دخترک دادم.
    دخترک با تعجب به سمت من برگشت و هاج و واج به در ورودی سالن و البته فنر بالای آن خیره شد و گفت: ”حق با توست! هر در بسته‌ای حتماً قفل نیست! چا این را زودتر نفهمیدم!“ بعد از جا برخاست و با عجله از سالن خارج شد.

  8. 3 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (چهارشنبه 26 آبان 89)

  9. #325
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    پسر بچه و پیر مرد


    پسر بچه گفت :من گاهی قاشم را می تندازم .
    پیرمرد گفت : من هم همین طور .
    پسر بچه زمزمه کرد : شلوارم را هم خیس می کنم .
    پیرمرد خندید و گفت : من هم همین طور .
    پسر بچه گفت : من اغلب گریه می کنم .
    پیرمرد سرش را تکان داد و گفت : من هم همین طور .
    پسر بچه گفت : ولی از همه بدتر این که بزرگترها به من اعتنا نمی کنند .
    و گرمای یک دست پیر چروکیده را روی دست خودش احساس کرد .

    پیرمرد گفت : به من هم همین طور .

  10. 2 کاربر از پست مفید setareh تشکرکرده اند .

    setareh (جمعه 28 آبان 89)

  11. #326
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده


    یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.

    شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

    برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .

    ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

    اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم
    .


    --------------------------------------------------------------------------------





  12. 2 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (پنجشنبه 18 آذر 89)

  13. #327
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 12 اردیبهشت 90 [ 19:26]
    تاریخ عضویت
    1389-7-22
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    1,830
    سطح
    25
    Points: 1,830, Level: 25
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 70
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    117

    تشکرشده 116 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    کوتاهترین داستان ترسناک :


    آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود ، که ناگهان در زدند .

  14. کاربر روبرو از پست مفید **leili** تشکرکرده است .

    **leili** (سه شنبه 07 دی 89)

  15. #328
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 مهر 96 [ 01:42]
    تاریخ عضویت
    1388-9-11
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    6,415
    سطح
    52
    Points: 6,415, Level: 52
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    650

    تشکرشده 643 در 136 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
    دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
    بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
    قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»
    معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

  16. 3 کاربر از پست مفید pardis81 تشکرکرده اند .

    pardis81 (سه شنبه 07 دی 89)

  17. #329
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    داستان چوپان و بز


    چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.

    او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

    عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.

    پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد.

    بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد.

    چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟

    پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:

    تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد
    آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.


    ... و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد




  18. 3 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (شنبه 18 دی 89)

  19. #330
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 بهمن 04 [ 07:55]
    تاریخ عضویت
    1389-9-14
    نوشته ها
    430
    امتیاز
    15,799
    سطح
    80
    Points: 15,799, Level: 80
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,069

    تشکرشده 2,080 در 437 پست

    Rep Power
    59
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    يك روز شهيد چمران در دوران تحصيل به دوستي بر ميخوره كه بسيار افسرده و غمگين در گوشه اي نشسته. به كنار ايشان رفت و پرسيد "چي شده؟" دوستش جواب داد:"يكي از درسامو افتادم"
    چمران كنار ايشان مينشينه و شروع به همدردي ميكنه بعد از گذشت مدتي اينقدر چمران گريه ميكنه كه همون دوست برميگرده و ميگه : "اي بابا اشكالي نداره كه! چيزي نشده! يه درسو افتادم چيزي نيست! ناراحت نباش!!!!! "

    اينو نگفتم كه بگم چمران چقدر دل رحم و مهربان بود (كه بود!)
    اينو گفتم كه بگم :
    "انسانهايي كه مشكلات بزرگ از ملتهاي مختلف رو برطرف ميكنند كساني هستند كه تحمل ديدن كوچكترين مشكلي براي دوست خود را هم ندارند. "

  20. کاربر روبرو از پست مفید yasa تشکرکرده است .

    yasa (شنبه 18 دی 89)


 
صفحه 33 از 42 نخستنخست ... 3132324252627282930313233343536373839404142 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)
    توسط مدیرهمدردی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 215
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 شهریور 99, 15:15
  2. راه بهشت (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 شهریور 87, 07:52
  3. داستانهای کوتاه از نویسندگان ایرانی
    توسط rose در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 10 خرداد 87, 18:50
  4. داستان کوتاه
    توسط محمدابراهیمی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 اردیبهشت 87, 21:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.