ای خدا یکی نیست بگه مگه من ادم نیستم؟مگه تنهایی مال خدا نیست پس چرا من چرا الان که شوهر دارم از قبل بدتر حداقل قبل ازدواج میتونستم با دوستام باشم حالا دوستامم قدقن.خدایا نمیخوام ناشکری کنم همه اش تقصیر خودمه دیروز بعد 2 روز اومد پای اینترنت 10 دقیقه بعد به خواگر مشتریهای گرامی رفت حالم اومد فقگ حرص منو دربیاره اینقدر مشغوله که از اخر بیخیال شدم اومدم بیرون اونم بدون اینکه بگه نه نرو 10 دقیقه باست صحبت کنیم نه اصلا به روی خودش نیاورد رفت چی بدتر از اینه واسه یه زن لعنت به این تنهایی و بی کسی که هرچی به سرم میاد از همینه

خسته شدم دیگه چرا نباید راحت باشم چرا نباید بپرسم چون مرده چون بهش بر میخوره منم که اصلا مهم نیستم چرا الان که من اف لاین شدم در صورتیکه میتونست حرف بزنه.چرا از وقتی همسرم رفته و با من کمتر حرف میزنه اشلی ان لاینه؟اصلا چرا تکلیف من معلوم نیست؟برای کی باید تلاش کنم؟چرا باید تلاش کنم؟چرا اینقدر بی احساسه اصلا چرا اینقدر تغییر؟چرا همه فکر میکنن خیلی خوشبختم؟چرا به زندگی من حسودی میکنن؟اصلا من به خاطر کی غصه میخورم؟چقدر بلاتکلیفی بد.چقدر بد ندونی زندگیت چکار میشه چقدر بد ندونی باید چه کار کنی باید بجنگی واسه زندگیت یا نه اصلا چطور بجنگی چطور ...میدونین الان اوضاع من چطوره عین یه ادمی که فقط میخواد لحظه هاش بگذره مثل ادمی که مجوبره زندگی کنه کجبوره بگذرونه........