فصل دوازدهم:
هفته دوم عید اومدیم تهران
دید و بازدید اما نه اینبار طرف خاله سمی نرفتیم چون پیمان باهاش دعواش در اومده بو قبل از عید ،مثل اینکه زیاد رو مخش راه میرفت و اعصابشو خورد میکرد من اون موقع نفهمیدم خاله سمی هدفش از فضولی تو زندگیمون چیه
ارتباط پیمان با همکلاسیشم بعد از تموم شدن دانشگاش قطع شد یا ظاهرا قطع شد چون دیگه بی خیالT موبایلشو میذاشت توخونه یا تو کیف من. وتماس مشکوک نداشت. عروسی دختر مرضیه خانوم بود و نامزدی اون یکی دخترش من موندگار شدم یه هفته از مدرسه مرخصی گرفتم.با مامان تلفنی حرف زدم. بهتر شده بود اما نگران پیام پسرش بود ،فکر میکرد داره میمیره و کسی بهش چیزی نمی گه. و اینکه بدون اون پیام رو کی میخواد بزرگ کنه؟ من از حرفاش اینطور فهمیدم که میخواد من پیامو بزرگ کنم اما اصلا نمیتونستم به این موضوع فکر کنم که مامان داره میمیره.تو عالم خودم بودم عروسی.نامزدی کلی بزن و برقص بدون ترس، بدون تحقیر، با خیال جمع ،تو خانواده خوب مرضیه خانوم که همه با شخصیت و معقول بودن. چه قدر زندگی کردن تو همچین محیطهای امنی رو دوس داشتم .ادمها به هم احترام میزاشتن حدودشونو میدونستن ،اینجوری ادم کمتر به فکر گناه میفتاد .به پروینم خیلی خوش
گذشت.خانم وطنی هم فعال و پر جنب و جوش شده بود و با پسرش میرفت مدرسه و اونو میذاشت مهد کودک. تعطیلات عید خیلی خوش میگذشت چون سفر می کردم از یه شهر به یه شهر دیگه ،همه چی عوض میشد ادمای تازه میدیدم.به وطنی گفتم امسال اگه قبول شم ارایشگا رو راه میندازم.پیمان درسش تموم شده من نگرانیهام کمتره .پروینم بزرگتر شده و خودش تقریبا کاراشو میکنه .وطنی هم استقبال کرد.اون موقع نمیدونس حامله ام. منم بهش
نگفتم ترسیدم نگران بشه اون سال خیلی گرم بود.کلاسای مدرسه پنکه داشت پنکه های بیجون پر سر و صدا که کفر ادمو در میاورد و اصلا هوا رو جابه جا نمی کرد.به رغم تصمیمم برای ارایشگاه اینقدر حجم درسها زیاد و سنگین بود که اصلا نتونستم بهش فکر کنم. اواخر اردیبهشت دوباره درد زیر دلم شروع شد و ترس و نگرونی اونقدر از خود بیخودم کرد که گریه کنون رفتم خونه زهرا خانوم و پروین رو گذاشتم پیشش تا برم دکتر.ماما چیزی نفهمید ولی چون سابقه سقط داشتم گفت اگه لک بینی داشتی یا دردت زیاد شد برو پیش متخصص اهواز
ازون روزای افتضاح و گرم بود .گرما زده شدم و سر کلاس حالم بد شد.فشارم افت کرد و تا معلمها منو برسونن به دفتر از هوش رفتم.عرق شورم رو داشتم مزه مزه میکردم.معلم تاریخ جلوم وایساده بود و من حرفای مبهم میشنیدم فقط پنکه رو میدیدم و صدای زنهای جا افتاده و چاق انگار میشناختمشون یکیشون دوست مامانم بود فکر میکردم اون زن اونجا چیکار میکنه چطوری منو پیدا کرده ،پس چرا من تا به حال ندیدمش .بازم صداهاشون گنگ بود انگار تو یه فرغون داشتن منو میبردن به ده بابا اینا تو شمال، گیلان قشنگ ،سنگا زیر چرخ ترق ترق صدا می کردن و من کمرم درد می گرفت وقتی این ور واون ور میشدم.هر چی سعی کردم رابطه اون زن و ده بابا اینا رو بفهمم نتونستم انگار مغزم فرمون نمیبرد من حتی یادم نمیمد چند سالمه و انگار یکی میپرسید چند سالته؟ اسمم رو سعی کردم بگم صدای معلم کلاس اول بود فکر کنم.فشار اوردم به مغزم اسمم چی بووود: اها
چشم که باز کردم تو بیمارستان اهواز بودم و پرستار داشت اسمم رو میپرسید تا مطمئن شه به هوش اومدم.منگی بیهوشی کرخت و بیحالم کرده بود
:اب میوه...کمپوت....همه چی هس .من برم پذیرش رفیقم پایینه
پیمان رفت و زهرا خانوم در کمپوت رو باز کرد
: عه...تو بیدار شدی....همین الان پیمان اقا رفت پایین
: چی شده زهرا خانوم چرا اومدیم بیمارستان
صورتش سیاه شد غم گرفت چشمای روشنش رو
: حالت یه کم به هم خورد از گرمای بندره به گمونم .وامونده امسال چه جهنمی به پا شده اقا پیمان میگفت امسال هر طور شده برتون میگردونه تهرون بس که اذیت شدین تو پروین
: حالا چرا اینجا اومدم؟ بهداری نبود مگه؟
درد پیچید تو شکمم تا بالای نافم.تیر کشید .خواستم جابه جا شم که فهمیدم اش و لاش تر ازین حرفام که بتونم تکون بخورم اشک و بغض به هم گره میخورد . سرم گیج میرفت .از بازی سرنوشت که نمیدونستم داره کجا میبره منو.دیگه دلداریا برام معنی نداشت دیگه لبخندا برام تسکین نبود.دیگه غصه هام زیاد بودن دیگه ترسام اوار میشدن تو تنهاییام دکتر باهامون حرف زد
هزینه بیمارستان و عمل و ازمایشها خیلی زیاد بودن. اون چند روز همش با ماشین مهندس عسکری این بیمارسان اون بیمارستان میرفتیم.اخر سر هم معلوم نمیشد چی بوده پیمان اعصابش به هم ریخته بود و سیگار می کشید.گرما دامن میزد به تشنجهامون به کلافگیامون به بدبختیامون
: شما که یه بچه دارین بهتره ریسک نکنین .حاملگیهای شما پر خطره با استراحت مطلق باید باشه تازه باز هم تحت نظر پزشک و چکاپ هفتگی
:اقای دکتر باید بچه دار شم .این همسر دوم منه .ازش بچه ندارم
: باریکلا با این سن و سال دو تا شوهر
چی میشد گفت یا باید داستان زندگی رو می گفتم یا باید سکوت میکردم سرخ میشدم و میگفتم اولی فوت کرده.فرقی هم نداشت چون در اصل ماجرا تغییری حاصل نمی شد.اقدام دوباره برای بارداری تا6 ماه قدغن بود.
پنج تا درس رو تجدید شدم سخت ترین هاشونو.پیمان دوران سخت افسردگی منو تحمل می کرد حتی حاضر شد یه جا اجاره کنه تا کار کنم و از فکرش در بیام.اما نشد که نشد من حساستر و کم توانتر از اونی بودم که با واقعیت کنار بیام .بد خلق و شلخته شده بودم حس میکردم زنی که نتونه بچه نگه داره تو شکمش به هیچ دردی نمیخوره. نمیخواستم پیمان سر کوفت فامیل رو بخوره اونقدر نسبت به تغییر احوالم بی توجه بودم و خودمو تو تنهایی و انزوا حبس کردم که دیگه
خو گرفتم به این جریان.درس هم کم می خوندم. اون سال سال سختی بود ،چون امتحان شهریور ندادم و یک سال هدر رفت. کلی ازمایش دیگه هم داشتم که همه رو پاره کردم و نرفتم انجام بدم.هزینه سر سام اور بیمارستان و قرض و قوله هامون از مهندس عسکری بهمون فشار میاورد.پروین هم بود .دختر بی گناهی که داشت قربانی خودخواهی مادرش میشد
انواع فحشها رو به پروین میدادم وقتی اعصابمو خط خطی می کرد .چند بار کتکش زدم و از شدت گریه اون، خودم فرار کردم تو حیاط تا اگه یه وقت داشت خفه میشد من نبینمش.یه دیوونه تمام عیار بودم که نه کسی رو به خونم راه میدادم نه به خونه کسی میرفتم .جز به ضرورت از خونه بیرون نمیرفتم.ماشین خاک میخورد تابستون لعنتی ، با روزهای درازش کش میمود و تا پاییز جون مارو گرفت. هر چه قدر وطنی اصرار کرد که برم تابستون اونجا تا احوال روحیم مساعدتر شه شاید دکترهای اونجا کاری بکنن .قبول نکردم .حس یه ادم بدبخت رو داشتم که همه میدونن نمیتونه بچه بیاره و دلسوزی می کنن براش . کاری که همه حیوونها هم قادر به انجامش بودن اما من نمیتونستم و چه آتویی بود دست خاله سمی و از ترس اون زن جرات نکردم برم پیش وطنی
پاییز قرصها رو قطع کردم و تصمیم گرفتم مدرسه نرم و استراحت مطلق کنم و دوباره حامله شم ..بدون اینکه پیمان متوجه بشه داروها رو قطع کردم و دوباره همون موقع پارسال حامله شدم.از وقتی که فهمیدم فقط تو خونه اروم راه میرفتم و بیشتر دراز می کشیدم و روزها رو میشمردم. دو ماه.....سه ماه ....سه ماه و یه هفته.... به
چهار ما
تا خودمو برسونم به ماشین.ولو شده بودم رو پله ها و زار زار از خدا گله میکردم یکی دو روز خوابیدم .حالتی مثه غش داشتم، افسردگی شدید همراه با تشنج های عصبی .پیمان گاهی با ترس پروین رو باهام تنها میذاشت. داشت مجابم میکرد که پروین مثه بچه خودش میمونه و فرق نداره
: بابا جون من،اصلا بچه نخوام باید کیو ببینم؟ هااااان؟نمیخوااام اقاجون همین یکی رو با هم بزرگش می کنیم.جون پروین جون هر کی میپرستی نکن با خودت اینکارو. دیگه به قران باهات نمیخوابما......نذار بدنم بلرزه هر بار که میخوام بیام طرفت
وطنی اومد بندر و بعد سه روز من و پروین رو برد تهرون.نمیدونم اگر نبود چی میشد چی کار میکردم با خودم. با پروین که ازش متنفر شده بودم چون دختره صابر بود و من میخواستم پیمانم یکی ازین دخترا داشته باشه
برای برگشتن به دنیای عادی زمان لازم بود زمانی که وطنی به من روانی داد تا با حوصله اون و شوهرش و مهربونی جفتشون خودمو پیدا کنم. پیمان بعد از سه هفته اومد تهران و خبر داد خدا رو شکر کارخونه شون داره یه کارگاه توی اطراف تهرون میسازه و به زودی منتقلش می کنن اینجا. من بر نگشتم بندر. از لحاظ روحی اونقدر به ریخته و شکسته
بودم که دوری پیمان رو اصلا احساس نمیکردم پیمان اخر هر ماه 5 روز مرخصی میومد.اواسط تابستون پیمان منتقل شد و با کار گراش اثاثیه رو جمع کردن و خودش با ماشین اومد تهرون
تواین مدت من از دیوونگیام کمتر شده بود یه کم قوی شده بودم.قبول کرده بودم شرایطو.پروین رو دوس داشتم ولی در روز سه بار یا چهار بار یه دفعه با صدای بلند گریه میکردم
با مقدارپول جمع شده و پول تو بانک من ، یه اپارتمان خریدیم من خوشحال ازینکه دوباره پیش وطنی و چنتا دوست قدیمی هستم.پیمان پیشم بود و گرما دیگه بیمارمون نمی کرد.ولی نزدیکی به خاله سمی دردهای تازه ای رو بلند میکرد
فصل سیزدهم:
با کمک خانوم وطنی دوباره ثبت نام کردم و فقط برای امتحانهای اخر سال میخواستم برم مدرسه و تقریبا تو خونه بودم. مدام رویا می بافتم که امسال تابستون کلاس دوم تموم میشه ومن سال دیگه میرم سوم و حتما قبول میشم و سال دیگش چهارم نظری و حتما قبول میشم هرچند امتحان نهایی دارم و خیلی سخته و ورقه ها میره تو استان تصحیح میشه و ارفاق نداره و پارتی بازی نمیشه کرد اما من شگفتی خلق میکنم .واسه خودم تموم این سه سال
رو یه ضرب میگذروندم و خودم رومیدیدم که تو اوج جوونیم دیپلم گرفتم و مثه هم سن های خودم که مدرسه میرفتن میخوام برم دانشگا ، که کلی واسه من هم کلاس داشت هم افتخاری بود.همین دیپلم گرفتنش هم ارزو بود . به خودم میومدم میدیم یکی دو ساعته این سه چهار سال رو تو روهام دیدم و رو کتابا ولو شدم .می دیدم که هنوز اول این سه سال سختی هستم و کلافه می شدم که چرا نمی گذره چرا زود سال دیگه نمیشه!چرا نرفتم امتحان بدم چرا یه سال عقب افتادم و حرصم در میومد.
چون باید نق نق پروینو ساکت می کردم که دلش میخواس همش بره بیرون باز ی کنه یا با من کلنجار بره.اعصابشو نداشتم .گاهی فکر میکردم چه خوب شد که بچه افتاد وگرنه برنامم بازم عقب می افتاد تا بچه بزرگ شه
ولی کافی بود تا یادش بیفتم و به شکمم دست بزنم و خودمو تو اینه ببینم . دوباره غمباد میگرفتم و کز میکردم..باید موهامو رنگ می کردم مش میکردم تا ازین حالت افسردگی در بیام .اینا دستورات خانوم وطنی بود من با بی میلی اطاعت میکردم
من دیگه یه دختر 15 ساله نبودم .من یه زن شده بودم یه مادر بودم اصلا باورم نمیشد ولی رویاهام مثل همون دوران، کودکانه بود هنوز همونجوری عصبانی میشدم همونجوری میترسیدم همونجوری خوشحالی میکردم .وهنوزم به سرعت و شدت افسرده میشدم و تو انزوای خودم فرو میرفتم.پیمان هم مرد شده بود دیگه اون جوون خام پر حرارت نبود . اونقدر درگیر کار و مسوولیت های سنگین شده بود که گاهی تا یک هفته هم احساس نیاز نه به من میکرد نه به فیلم های زیر شونزده و هیجده
من مشتریهای خودمو داشتم .دوستای خانوم وطنی،همکاراش،مرضیه خانوم و دختراش، دوستای اموزشگاهها و کلاسهای ارایشگریم . کم کم همه اینا دورم جمع شدن و باعث شدن تا با یکی از دوستام شریکی یه ارایشگا بگیریم.نزدیک خونه و جای بزرگ.چه قدر شوق و ذوق داشتم .چه قدر احساس خوبی داشتم .چه قدر از خدا به خاطر اون همه کفری که میگفتم معذرت خواستم.فتانه هم دستش تو ارایشگری خوب بود . با هم توافقاتمونو کردیم
و مثه دوتا ادم حرفه ای کار رو شروع کردیم .پروین میرفت مهد کودک صبح با پدرش میرفت و بعد از ظهر میرفت خونه خانوم وطنی .خودمم گاهی دو سه روز مرخصی میدادم به خودم به سرعت تبلیغات خانوم وطنی تو دبیرستان و مدارس دیگه جواب دادو من بعد از دومین هفته کاریم ارایش عروس گرفتم برای نامزدی و عروسی و حنابندون .من و فتانه اونقدر خوشحال بودیم که نگو .فتانه همه قیمتهای روز رو از صنف می گرفت و بهترین لوازم و میخرید.یه دختر تهرونی زرنگ بود که از من 8 سال بزرگتر بود و طلاق گرفته بود کلا مخالف مردها کلا مخالف شوهر .اما من یاد گرفته بودم زیاد وارد جزییات زندگیش نشم .زیاد کنکاش نکنم. به تلفناش به رفت و امداش گیر ندم.هر چند به خاطر پول بیشتری که من گذاشته بودم میتونستم رئیس بازی در بیارم اما چون خودم دوران سخت بیوگی رو گذرونده بودم .خوب درکش می کردم یک سالی بود که جدا شده بود .شوهرش معتاد بود
کاش مادر منم از بابام جدا میشد قبل از اینکه اونهمه مارو تو بدبختی بندازه و گذشتمو سیاه کنه.وقتی فکر میکردم میدیدم واقعا با یه معتاد نمیشه زندگی کرد حتما مادرم دستش جایی زیر سنگ بود که جدا نمیشد نمیدونم شاید حتی داشتن اسم یه مرد بالاسر یه زن خودش غنیمته. خواه اون مرد یه نامرد باشه یا یه عملی بی خاصیت. لا اقل میشه اعتماد به نفس داشت که مردها و ادمای عوضی نقشه نمی کشن تا تنها گیرمون بیارن چون میتونیم داد
بزنیم سرشون که هوووووی مرتیکه من شوهر دارم
من هیچ وقت با فتانه جوش نخوردم کم حرف میزدیم .اون خیلی خوشگل و ناز بود و من چون پیشش کم میاوردم خیلی باهاش قاطی نمیشدم فقط مثه دو تا همکار حرفای معمولی رد و بدل می کردیم.حتی خیلی بهش خیره نگاه نمیکردم که نفهمه خیلی از تیپش خوشم میاد.سرم به کارم گرم بود عروس رو من درست کردم و ارایش حنابندون رو فتانه کم کم کارمون اونقدر اوازه پیدا کرد مجبور شدیم شاگرد بگیریم من به کل از درس غافل بودم.فتانه هم درس نخونده بود تا دوم نظری خونده بود و رفته بود پی رفیق بازی و ارایشگری.بعدشم که مدتها مجردی کرده بود و بعد یه سال تاهل جدا شده بود فکر میکردم اون چون زن خوشگل و زرنگیه و این همه خاطر خواه داره حتما همه کاراشم
درسته دیگه .با اینکه هیچ وقت تبلیغات منفی نمیکرد ولی یه جوری با اطمینان و کرشمه حرف میزد که فکر میکردم دیگه حرفش حجته
: میدونی عزیزم درس خوندنم خوبه ولی من اعتقادم اینه ادم هر جوری که پیشرفتش توشه باید مسیرشو تغییر بده.این همه ادم درس خونده بیکار فایده نداره که.من رفتم دنبال علاقم و پشیمون نیستم
:حالا تو هم هرجوری صلاحته عزیزم .اما تو این کار خیلی دستت خوبه ولش نکن ...خب درستم بخون ولی فکر کنم مسیر تو روشنه تو باید یه اوستای ارایشگری بشی
و لبخند میزد.من باورم میشد که درس خوندن فقط وقت تلف کردنه.فقط گول زدن خودم که منم باسوادم.در حالیکه من بیشترین وقتم روی صورت مشتری و لای موهای اونها می گذشت.من با دیدن گردی یا درازی صورت زنها ارایش مورد نظر رو طراحی میکردم و به عینه رو صورتشون میدیدم.من خیلی خبره شده بودم
من. همین منم کردنها و غرور بی جا منو سرد کردوخانوم وطنی فهمید که دیگه کتابا رو کنار گذاشتم .خیلی باهام کلنجار رفت،اما من حرفا و توجیههای فتانه رو تحویل میدادم و مطمئن بودم کارم درسته . حتی نمیخواستم به یه سالی که داشت تلف میشد فکر کنم چون یه ندایی تو وجودم میگفت که درس رو ول نکنم و من دلم نمیخواست تو شرایط فعلی که پیشرفت و کارم رونق داشت به چیزی جز ارایشگاه فکر کنم. پیمان تا دیر وقت کار خونه میموند
و وقتی خسته از راه میرسید حوصله من و پروین رو نداشت.گاهی غر میزد که زندگی یکنواخت شده و دوباره برای بار داری اقدام کنم اما به سرعت از پیشنهادش پشیمون میشد و فراموش میکرد. خاله سمی ارتباطش رو دوباره بر قرار کرده بود و از ماجرای من و پیمان خبر دار شده بود انگار خود پیمان بهش گفته بود.اما پیمان زیاد بهش رو نمیداد تا زنگ بزنه و مهمون بازی راه بندازه.گاهی خلوتی خونه وطنی همدیگه رو میدیدن. اوایل اردیبهشت وقتی کار و بار سکه بود.وقتی من تو کف اون همه مشتری و اون همه پول بودم که داشت سرازیر می شد وقتی کم کم معنی مشهور شدن رو میفهمیدم تو محلمون تو خیابونمون تو چنتا محله اونورتر ،به تصمیم خودم افرین میگفتم و تو دلم از فتانه تشکر میکردم .از محله های خیلی دور تر هم میومدن یا عروسهامونو دیده بودن یا تعریف شنیده بودن.خوش لباستر میشدم غمهام کمرنگ میشد خلا نداشتن بچه برای پیمان با پول پر میشد.
با صداهای گوشنواز تمجید زنهای با کلاس با قربون صدقه رفتنهای مشتریهای دائمی با چشمای خواهانه کاسبهای مایه دار که به این زن جوون که جیرینگی خرج می کرد و گرونترین کرم پودرها رو انتخاب میکرد خیره میشدن.مثه سگهای گرسنه که دم تکون میدن و زبونشون اویزونه یه تیکه نونه یا یه دست نوازش گرم.
همه اینها اومدن تا من افسردگیهام تسکین پیدا کنه و چشمهای همیشه غمناک پیمان یادم بره یادم بره تا امتحانها یه ماه بیشتر نمونده .یادم بره که بی سواد باقی میمونم یادم بره پول و شهرت شخصیت نیس.یه جورایی داشتم حقمو از زمونه میگرفتم داشتم غصه نداریهامو بد بختیهامو اوارگیهامو خاک می کردم.می خواستم اونقدر پولدار بشم که محتاج هیچ مردی نباشم مجبور نشم لیچار نره خرهای طلبکارو بشنوم .مجبور نباشم بچمو دندون بگیرمو ازین خونه به اون خونه اثاث بکشم
اگه وطنی به زور و تهدید وادارم نمی کرد من امتحان هم نمیدادم. اما دو هفته ای که مونده بود تا امتحانها خوندم با بی قیدی اما احترام به وطنی .بازم همون درسای پار سال رو تجدید شدم.وطنی برام پارتی بازی کرد و من شهریور خلاصه قبول شدم .اما حجت رو برام تموم کرد
: تا الان اگه بالا سر کارت بودم و جوش درست رو زدم چون خودت عاشق بودی خودت راهتو انتخاب کرده بودی ومن باید بهت کمک می کردم اگه برات نمره نمی گرفتم تو میبوسیدی این کتابا رو میذاشتیشون کنار نه؟؟؟؟
:دلت میخواس رد شی تا بهونه واسه تن پروری داشته باشی.میدونم پول وسوست میکنه چون میدونی که میتونی بیشتر در بیاری من نمیفهمم حالتو چون همیشه حقوقم ثابته.اما میدونم یه جایی ازش سیر میشی و میبینی هنوز راضی نیستی پس به خاطر دخترت تا دیپلم بخون
حتی با تجدیدی امکانش هس بری بالا .تمام حواست پی ارایشگاس....چرااااااا؟؟؟کی تو گوشت خونده؟ تو رو خدا راهو عوضی نرو
من سرم پایین بود .پروین شیرین زبونی میکرد .فکر می کردم داره حسودی میکنه من وضعم خیلی خوب شده بود .انگار گوشام هم نمی شنید









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)