به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 29

Threaded View

  1. #29
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    یک سرگذشت ....(قسمت آخر)


    فصلی برای شروع:

    فرصتی برای شاد زیستن به من هدیه شد
    پذیرفته شدن تو خانواده، ارزویی که بسیار زیاد تر از بقیه امال من بود به حقیقت پیوست.
    خدا وند می خواست تمام عزتی که در کودکی از من و خانواده نداشتم دریغ شده بود در اوج جوونیم بهم هدیه کنه و منو با شادیهای بی بدیل شرمنده کنه.خانواده سلطانیان مثل یه فرشته منو ستایش می کردن من برای اونها همه چیز شده بودم .
    ذهنهای ساده لوح گمون می کنن که اونها به این خاطر که من حاضر شده بودم بچه سلطانیان رو هم نگه دارم و مهریه خیلی کم داشته باشم این قدر عزیزم، اما من خوب می دونستم که اونها ازینکه می دیدن پسرشون بعد از تنهایی و زجر زیاد به کسی که وطنی و مرضیه قبولش دارن دلبسته شده خیلی خوشحالن و منو فرشته نجات اون می دونستن.

    دیگه لازم نبود چیزی پنهون بمونه دیگه لازم نبود از چیزی فرار کنم. گذشته رو مخفی کنم .اونها منو با همه شرایط داشته و نداشتم دوست د اشتن و اینو از نوع محبت کردنشون میفهمیدم .از طرز رفتار شون .... حتی از نگاههای مهربون مادر سلطانیان که سر عقد مدام اشک می ریخت و دستمو محکم تو دستش گرفته بود انگار میترسید من از سر سفره عقد پا شم و فرار کنم!





    من اوایل برای احترام و محبت اونها خیلی اظهار شرمندگی و خجالت می کردم اما بعد از یه
    مدت خودمو تو قالب جدید پذیرفتم و به شخصیتم قوت بیشتری دادم . کم کم توجیه شدم که من لیاقت این محبتها واحترامها رو دارم و نباید اینقدر ابراز شرمندگی کنم.
    به محض تموم شدن کارهای دانشگاه من ومجتبی سلطانیان رفتیم سر خونه زندگیمون .پروین خیلی اروم شده بود اوایلش با همه شرایط غریبی می کرد علیرغم محبت زیاد مجتبی و خونوادش دخترم جبهه گرفته بود و تو لاک خودش بود با منم زیاد حرف نمی زد.

    من نگرانش شده بودم به علاوه که حضور مهران کوچولو تو بغل من اغوش منو برای پروین کم رنگ تر کرده بود.هر چند مهران با شیرین زبونیهاش و بازیگوشیهاش ، دنیای بی هیاهوی مارو تازه کرده بود و روح به زندگی داده بود اما برای پروین رقیب بود پروین حتی حاضر نمی شد بهش دست بزنه یا زیاد نگاهش کنه.من پیشنهاد کردم پروین رو ببریم پیش مشاور .اما مجتبی بهم قول داد که ظرف یه ماه همه چی رله میشه.
    بعد از گذشت دو سه هفته بس که خانواده مجتبی و خودش به پروین ابراز علاقه کردن و
    بهش اطمینان دادن که دختر خوشگل خانواده اونه و مهران هنوز نی نی کوچولوعه ،پروین
    خانوم هم کوتاه اومد و داداش مهرانشو بغل کرد و انگار همون یه بغل کافی بود تا مهر
    داداشش بشینه تو دل کوچولوش ودیگه از هم جدا نشن . به سرعت اون قدر باهاش اخت شد و اونقدر به هم وابسته شدن که اصلا نمی تونستم باور کنم که این دو تا برادر خواهر واقعی نیستن.

    اینها همه رو از لطف خدا می دونستم .


    مجتبی خودش هم یه مرد فوق العاده عاطفی و صبور بود .در کنارش حس امنیت و احترام زیادی داشتم توی خانوادش اون قدر به من خوش می گذشت که گاهی دلم می خواست از فرط شادی یه گوشه برم و گریه کنم.خواهر هاش و خواهر زاده هاش و برادرش و تنها جاریم همه با من با احترام و صمیمیت برخورد می کردن .

    سه ماه اول زندگیمون فقط به رفت و امدها و مهمونی رفتن تو فامیل بزرگ سلطانیان
    گذشت.چه خانواده با شخصیت و با فرهنگی داشتن . مهران هم اون چنان به من مانوس شده بود که که مادر شوهرم همیشه وقتی می رفتم خونشون برام اسپند دود می کرد که تو مهره مار داری چون مهران خیلی بد قلق بود پیش هیچ کس نمی موند ما با مکافات نگهش می داشتیم .این که مهران و مجتبی سر انجام گرفته بودن برای اون خونواده خیلی اهمیت داشت من مدتها گذشت تا فهمیدم که اون خونواده از فوت زن مجتبی چه ضربه سهمگینی خورده و چه قدر همه به خصوص مجتبی و زندگیش به هم ریخته بود.

    من هیچ چیز برای زندگیم کم نمی گذاشتم. حتی وقتی مجتبی قصد داشت تا خونه بخره تا اول زندگیمون خونه جدیدمون باشیم من خونمو فروختم و بعد از سه ماه که خونه پیش ساخته مجتبی تموم شد اون رو هم فروختیم تا یه جای بزرگتر بگیریم که یه حیاط هم داشت و نو ساز بود من طلاهای کم و ماشین رو هم فروختم و سه دنگ خونه رو مجتبی به نامم کرد .و پول ماشین رو برام تو بانکشون حساب باز کرد که سود بیاد روش.تو این مدت اصلا به فکر کار کردن نبودم اون قدر درگیر جا به جایی از خونه استیجاری به خونه خودمون و خرید وسایل بچه ها و زندگی بودیم که حتی نتونستم یه خستگی درست و حسابی در کنم بعد از دانشگاه ،اما به همه خستگیهاش می ارزید.
    محال بود مهران شب از خواب بیدار شه و مجتبی زودتر از من از تخت نپره پایین و بغلش
    نکنه بیشتر وقتها اصلا نمیذاشت من بیدار بشم.من در کنار مجتبی تازه داشتم معیارهای یه مرد ایده ال رو تجربه می کردم که مردها اون ظاهری که ما خیال می کنیم بیرون می بینیم نیستن واقعا.
    شخصیت درونیشون ،احساساتشون،ظرفیتهاشون و تواناییهاشون ممکنه اصلا در بر خوردهای اول به چشم نیاد. ازینکه چنین قسمتی نصیبم شده بود به خودم افتخار میکردم.مامان زنده نبود تا خوشبختی منو ببینه. زنده نموند تا ببینه دخترکی که کشون کشون با چشمهای گریون از مدرسه اوردش خونه و انداختش گوشه اتاق که دیگه هوس نکنه بره مدرسه تا دوباره سوتی بده،حالا برای خودش رفته دانشگاه و کسی شده.دختری که همیشه چوب حماقت پدرشو خورده بود و مظلومیتش و گذشته ش همیشه مجبورش کرده بود تا سرشو بندازه پایین حالا میتونس سرشو بگیره بالا و با افتخار کنار شوهرش راه بره.
    دختری که فکر میکردن اگه به یه پیرمرد پولدار شوهرش بدن خیلی شانس اورده ،حالا دست یه مرد جوون با عرضه رو محکم تو دستاش گرفته بود.مامان کجا بود تا ببینه من قوی بودم و دووم اوردم و با بی کسی هام و شبهای تنهاییم به امید صبحهای روشن سوختم و ساختم تا این روزهای طلایی رو ببینم .پدرم کجا بود تا ببینه دخترش پاره تنش مثل خودش تو منجلاب غرق نشده و الان یه خانواده بزرگ به داشتنش افتخار می کنن.....

    مجتبی که می دید تو فکرم کنارم چمباتمه میزد و دستشو رو کمرم اروم حرکت میداد
    :داری فکر میکنی؟
    : اوهوووم
    :به گذشته هااااا؟
    :اره....خیلی هم دور نیستن ولی .....خیلی تلخ بودن
    :میخوای در بارشون بنویسی؟
    :اوهوووم
    :نمیخوام هیچ وقت تلخیها رو مرور کنی؟من میخوام ازین به بعد هیچ کدوممون به تلخیهایی
    که سرمون اومده فکر نکنیم یه احترام نظامی بهش دادم و گفتم:چشم قربان
    زندگی
    زندگی
    زندگی
    امید برای نجات همیشه هست
    درسهای من
    برای نسلهای شما

    داستانی رو که خوندید
    سرگذشت دختری به نام لیلی بود
    البته تا حدودی بعضی از قسمت نوشته ها برای اینکه قابل قرار دادن در تالار بشه حذف و یا ویرایش شده و با خاطرات اصلی لیلی فرق میکنه
    البته خوندن این سرگذشت خالی از لطف نبود
    امیدوارم پندها و نکات آموزنده اش رو گرفته باشید

    از همه ی شما سروران گرامی خصوصا
    پردیس1
    رهایی
    سارا بانو
    درسا

    و بقیه عزیزانی که تاپیک رو خوندند برای نقد بررسی دعوت می کنم
    و در آخر هم خوشحال می شوم که نظر مدیران تالار
    اقای سنگتراشان
    طاهره
    فرشته
    ساقی
    کیوان

    را هم داشته باشیم




    با اجازه من برداشتم رو می نویسم
    نوشته های لیلی برای من خیلی قابل لمس بودند... خصوصا تحمل هایی که در جنوب از خودش نشون میداد
    1-یعنی برای نگه داشتن زندگی اش و خصوصا بزرگترین هدفش" آینده پروین دختر خردسالش" از هیچ تلاشی دست نکشید
    من خودم مادر هستم ... و دقیقا حرفهایش را لمس کردم ... ولی هیچگاه به این موضوع فکر نکرده بودم که مشاجره های بین پدر و مادر چقدر میتونه برای فرزندان مخرب باشه ...
    گاهی بودن فرزند با یکی از والدین به مراتب بهتر از بودن در کنار هردو با محیطی پر از تنش و درگیری هست
    و نقطه قوت برای لیلی دیدم

    2-اون دورانی که در کار غرق شده بود ... خیلی آهسته آهسته زندگی از دستش خارج شد و زمینه ساز جدایی از پیمان برایش رقم خورد ... قابل توجه همسران چه مردها و چه زنها غرق شدن در کار و پول در آوردن اگرچه می تونه رفاه را به ارمغان بیاره اما اگر فاصله بین زن و شوهر رخنه کنه و به موقع جلوی این فاصله رو نگیرند باعث میشه طلاق عاطفی و بعد طلاق حقیقی ایجاد بشه

    3-دورانی که لیلی به عنوان یک زن مطلقه سپری کرد..
    بسیار جای تامل داره
    دختری با گذشته ای نابسامان ، بدون داشتن خانواده ای برای حمایت و هدایت، هنگامی که آزادی مطلق می بینه می تونه به سمت خطا بره و شدیدا در منجلاب غرق بشه ولی .... خودش رو حفظ می کنه
    و این نجابتی که داره مهم هست چرا که از روی اجبار نیست بلکه خودش آن را ایجاد کرده
    لیلی می تونست مثل مادرش بشه... بی خیال دختر کوچکش پروین ... به دنبال خوشی های زودگذر بره ...
    تنهایی کمر یک زن رو میشکونه ....حالا تصورش رو بکنید این زن مادر هم باشه ..... و مسئولیت و هزینه یک بچه را هم بخواد به دوش بکشه
    اینجاست که لیلی وقتی نجابت به خرج میده و پاکدامنی خودش رو حفظ می کنه و آلوده نمیشه
    خدا هم جواب صبرش رو میده و مجتبی در سرنوشتش قرار میگیره تا با لیلی ازدواج کنه و لیلی توی خونواده ای پذیرفته میشه که سالهاست حسرت داشتنش رو می خورده







  2. 5 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (شنبه 08 بهمن 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:28 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.