راستش به خاطر يك موضوع بيخود اين مشاجره اتفاق افتاد .منو شوهرم بيرون بوديم وقتي اومديم خونه ديديم برادراش نشستن فوتبال نگاه ميكنن ما هم نشستيم من بابراداراش چند بار صحبت كردم بيمحلي كردن جواب ندادن منم كه اصلن فوتبال دوست ندارم رفتم طبق بالا با موبايلمو چك كنم موبايلمو طبقه بالا جاگذاشته بودم .هنوز 5 دقيقه نشده بود كه شوهرم اومد بالا با عصبانيت شروع كرد به من بدوبيراه بگه كه چرا اومدي بالا منم بش گفتم اومدم موبايلمو بردارم هي آرومش ميكردم كه آبروريزي نشه به من ميگفت تو مشكل داري .بعد گفت فردا صبح با خواهرو برادرام بريم بيرون از شهر براي تفريح در حاليكه عت رفتن ما اونجا اين بود كه من براي خودم ارايشگاه رزو كنم چون كمتر از يك ماه ديگه عروسي خواهرش بود با اينكه اونا منو براي عقد دعوت نكرده بودن قرار بود توعروسيششركت كنم وچون توي اون شهر آرايشگاه ها را نميشناختم به شوهرم گفته بودم كه يك وقتي بگذاريم من براي خودم يك جاي خوبو رزو كنم چون اونا براي من هيچ كاري نميكردن بهش گفتم يكي دوساعت براي من صبح وقت بگذار ساعت 11ميتونيم باهاشون هرجايي كه خاستي بريم كه شروع كرد به من ناسزا گفتن كه تو آدم نيستس شعور نداري توگوسفندي (هر وقت بامن دعوا ميكنه يا بحثمون ميشه به من اين طوري بياحترامي وتوهين ميكنه ) منم با يان حرفاش داغون ميشم .اون روز اين فحشارو هي شروع كرد ادامه بده طبقه بالاي خونشون صداشو هي بالا ميبرد براي اينكه آبروريزي نشه هي بش ميگفتم يواشتر زشته ولي اون گوش نميكرد تا اينكه من ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم جيغ زدم وچند تا از فحشاشو جواب دادم كه يك دفعه بهم حمله كرد وزد تودهنم آسمون روي سرم چرخيد صداي خرد شدن فكمو شنديدم صداش هنوز توگوشمه احساس كردم همه دندونام شكسته كنترلمو از دست دادم
جيغ زدم مادرو خواهروبرادرش پشت در واستاده بودن توي اتاق نميومدن من كمك خاستم وقتي ديگه جيغم خيلي بلند شده بود اومدن تواتاق .اولين جمله اي كه از دهن برادرش اومد بيرون اين بود كه شما كه دعوا ميكنيد چرا مياييد خونه ما ومادرشم دست دخترشون كه يك ماهي ميشد زايمان كرده گرفت وگفت ساكت باش دختر من هول ميكنه صداتو ببر .صورتم غرق خون بود سه تا از دندونان جلوم از حالت عادي خارج شدن عصب كشي شون كردم ولي ظاهريكيشون تغيير كرد لان موقع غذاخوردن هنوز بعد از يكسال راحت نيستم تواين حالت وقتي رفتاراهاي غير انسان خودش وخانوادشو ديديم نتونستم خودمو كنترل كنم وبهشون ناسزا گفتم
راستش وقتي مطالب بالا را مينوشتم وياد خاطره پارسال افتادم قلبم تند تند ميزد ونميتونستم درست بنويسم بدنم ميلرزيد .يك ماه قهر بودم خونه بابام پزشكي قانوني هم رفتم شكايت كردم ولي يكي دوبار كه باباش براي وساطت اومد رضايت دادم از شكايتم صرف نظر كردم .شوهرم منو دوست نداره تواين مدت انتظار داشتم يك بار هم كه شده به خاطر اون روز احساس پشيموني كنه وبه من بگه ناراحتم از اينكه اون روز اين رفتار زشتو باهات داشتم منوببخش دوست داشتم يك بار با احساس منو بغل كنه وبگه منو ميبخشي به خاطر ااينكه سه تا از دندونهاي زيباتو داغون كردم
ولي هيچ ئوقت اين كارو نكرد وقتي حرف اون روز پيش مياد ميگه توبي شعور اون شب به خانواده من ومادر من فحش دادي آبروي منو بردي وخيلي توهين هاي زشت ديگه .دلم براي خودم ميسوزه شوهرم اصلن دوستم نداره گاهي ميشينم زار وزار گريه ميكنم كه اين چه قسمتي بود من داشتم .....









علاقه مندی ها (Bookmarks)