باسلام سمیه عزیز.
خیلی ممنون از راهنمایی شما. ولی من از اول ازدواجمان متوجه وابستگیش نشدم فکر می کردم شاید اول زندگی ماست یک جورای به حضور یکدیگر عادت نکرده ایم و او تند تند به دیدن مادر و خواهرانش می رود ولی از همان روزهای اول دچار اختلاف بودیم سرهر چیزی دعوا می کردیم و قهر می شودیم و چون نزدیک منزل مادرش بودیم یا او باید هر شب به ما سر می زد به عناوین مختلف یا ما باید به آنان سر می زدیم البته این مال زمانی بود که پدر شوهرم در تهران حضور نداشت البته همسر من پسر دوم خانواده است و من نمی توانستم این حضور بی دلیل او را برای خودم توجیه کنم. در پاسخ به سوال دوم شما یعنی احتمالاًٌ بدگویی من از ماد رو خواهرانش خیر من خیلی به آنها احترام می گذاشتم ولی به مرور متوجه شدم آنها هیچ جوری پذیرای من نیستند یعنی اوایل ازدواجمان وقتی به کمجان سفر کردیم متوجه شدم به زبان محلی خودشان شروع به دست انداختن من می کنند و شاید من در آن زمان نتوانستم سیاست خوبی را اتخاذ کنم چون بعد از آن زمان از رفتن به شهرستان آنها خود داری کردم و شاید همین امر باعث شد میدان برای حضور آنها بیشتر شود و البته تنها من هم مقصر نبودم همسرم هم مایل به حضور من نبود چون اصلاً از نظر فرهنگی هم ما با هم اختلاف داشتیم یعنی من آذری زبان و با تعصبات خاص خودم هستم و ایشان کاشی و با تمایلات خاص خود یعنی ظاهراً چادری و باطناً سر در زندگی یکدیگر دارند. ولی من پوشش مانتوی هستم و اصولاً چادر را دوست ندارم ولنگ و ار نیستم و دوست ندارم با هر کسی رفت و آمد کنم یا اجازه دخالت به کسی بدهم و بخاطر همین امر دچار مشکل می شویم.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)