ممنون از جواباتون...
ببینید خاستگاری رفتن شرایط می خواد .. من امروز شرایطشو ندارم ..
یه کار خوب و در آمدش .. همین ..!
یا حداقل تموم شدن این سربازی !
بریم خاستگاری من چی بگم ؟؟ چی دارم بگم ؟ اونجا ازم منطق می خوان .. نه عشق و علاقه !
داشته هام مهمه نه چیزایی که قراره بدست بیارم !
به خاطر این دلایل نمی تونم به پدر و مادرم بگم .. ولی ..
دارم تلاشم رو می کنم .. با اینکه سربازم دنبال کارم هم هستم .. که حداقل تجربه هام رو این روزا کسب کنم!
حالا بریم سره این سوال :وقتی رفتید خداحافظی یا بعد از اون نپرسیدید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این حق شما بود که بدونید.
اون روز خودمو رو کشتم تا بگه ... اما دلیل درستی نیاورد ... فقط می خواست جدا شیم ... می گفت نمی تونم ادامه بدم .. می خوام تنها باشم .. ( تمام این حرفا رو با اشک و بغض می زد)
می گفت من فکر کردم و دیدم نمی تونم تورو به عنوان شریکم قبول کنم !
گفتم مشکل کجاست ؟ پول ، سن ، اخلاق ؟ اول نمی گفت .. بعدش برای اینکه من بی خیال شم می گفت همش !
در صورتی که اصلا دختره پولکی نیست ! اصلا .. در ضمن من می تونم نیاز هاشو برآورده کنم !
خداییشم براش چیزی کم نزاشتم .. خودش می گفت .. تو هیچ بدیی به نکردی ... من یه خاطره ی بد ازت ندارم .. ولی نمی تونم ادامه بدم !
یه بارم گفت : ( شاید مهم باشه ) من نمی تونم از خانوادم جدا بشم .. نمی تونم ازشون دل بکنم !
گفتم : مگه قراره جدا شی ..؟ تو اول مال پدر مادرتی .. مگه من چنین ادمیم ؟
گفت : اگه ادامه بدیم باید از بین تو و اونا یکی رو انتخاب کنم !!!
زار زار اشک می ریخت و اینا رو می گفت ! منم که بد تر از اون!
میگه تصمیم عاقلانه ای گرفتم ! کار درست همینه !
بهش میگم به منم باید حق بدی .. منم باید تصمیم بگیرم ...
ولی
هی داره محدودم می کنه .. جواب مسیج هامو تک و توک میده !








علاقه مندی ها (Bookmarks)