پونه جان خیلی خوبه که همه چیز آرومه و خوب تر اینکه تصمیم گرفتی مساله را حل کنی. یعنی اوضاع را آروم کردی و حالا می خوای مشکلت را ریشه ای حل کنی.
از الان به بعد هم حواست باشه که این آرامش را به هم نزنی. اگه بحث تون شد، هیچی نگو. بیا اینجا بنویس تا دوستانی که تجربه بهتری دارند یا احتمالا کارشناس ها ( فرشته مهربون و ...) بهت بگن که چی کار باید میکردی یا چی باید می گفتی. یکی دو بار که بپرسی و بهت بگن، خودت یاد می گیری که دفعه های بعد چی کار کنی و مشکل از کجاست.
یه مشاور خوب هم پیدا کن و برو مشاوره.
چرا اینقد فکر می کنی و تکرار می کنی که شاید خانواده ات شما را نپذیرند؟ من که فکر می کنم به احتمال خیلی زیاد می پذیرنت و کلی هم خوشحال می شن که بری پیششون. خیلی دلم می خواد بری خونه مامانت اینا و بیایی برامون تعریف کنی که چی شد.
یک سوال هم دارم. علت مخالفت خانواده شما با این ازدواج دقیقا چی بود؟ چه کسانی مخالف بودند؟ پدر؟ مادر؟ خواهر؟ برادر؟ اقوام؟ چرا؟؟
یه چیزی هم در مورد حرف سعید می خواستم بگم یادم رفت.
یه احتمال کوچیک هم در همین مورد هست. همسرتون با اون حرفها هنوز درگیره. همه چیز بهش اثبات شده اما باز نمی تونه فراموش کنه. اگه شما باهاش دعوا و بحث کنی ممکنه فکر کنه که دوسش نداری که این حرفها را بهش می زنی. یعنی اون حس را تقویت می کنی. این مساله برای مردها خیلی خیلی مهمه و هضمش سخته که فکر کنن همسرشون کس دیگه ای را دوست داره یا کس دیگه ای را حتی دوست داشته!! پس یه کوچولو هم احتمال بده که این حرفها هنوز تو دل همسرته یا اقلا یه کم شک داره و واسه همینم با مهربونی و محبت بهش ثابت کن که همه اون فکرها غلطه.
البته شما گفتی که دوست نداری این مساله را باز کنی. اما اگه بازش می کردی بهتر می شد گفت که آیا واقعا برای شوهرتون حل شده و آیا واقعا بهش ثابت شده یک سوتفاهم است یا فقط شما فکر می کنید حل شده و اون هنوز باهاش درگیره.









علاقه مندی ها (Bookmarks)