ميگه طلاق نمي خواد صرفا براي اينكه از تنهايي مي ترسه چون به جز مامانش و خانواده اش هيچ كس و نداره.تمام چيزهايي كه ازش ميخوام را صحبت كه عرض كنم براش نوشتم.ميگه تو زندگي نمي دونه چي مي خواد واسه همون بهونه مي گيره .هيچ زني دوست نداره زن مطلقه باشه.من به اميد درست شدنش مي خوام برم.اگه نشد بجز طلاق راه ديگه اي ندارم.

imans جان فكر كنم آقا باشي به عنوان يه مرد به نظرت همسرم از زندگي چي مي خواد؟چرا وقتي يه مدت همه چي آرومه بحثهاي جديد و آزاردهنده وارد زندگيمون ميكنه.مثل اينكه ديگه جذابيتي براش ندارم يا اينكه دوست داشتنش كم شده؟همه اين مسائل موقتيه بعد از يه مدت خود به خود درست ميشه و ميگه بهانه گيري بوده
ولي تا اين مسئله كمرنگ بشه من تو خودم اينقدر زجر ميكشم.گاهي ميگم كاش باهاش باب دوستي باز نمي كردم كه با گفتن اي حرفها منو به هم نريزه.