تا حدودی دوباره ارتباط بین ما و اونها شکل گرفت...خانوم "م" از اون مدتی که من و شوهرم جدا از هم زندگی می کردیم پرسید ... من بهش گفتم الان با هم خوبیم
هر مردی خوبی و بدی داره بالاخره من هم اشکالاتی داشتم ولی با مشاوره خیلی در ارتباط بودم و الان خیلی خوبم و از زندگی ام راضی ام
خانوم "م" گفت اونها هم به خاطر مشکلاتشون پیش روانشناس رفته اند ...اما همچنان زندگیشون پر از مشکل هست
با زیاد شدن روابطتمون ، کم کم دوباره پای مشکلات قبلی داشت به زندگی ام باز می شد که من در مورد این قضیه از مشاور کمک گرفتم
مشاور گفت سعی کنم ارتباطم رو با خانواده "م" کم کنم
و همین رویه رو در پیش گرفتم
=== من به شوهرم گفتم
عزیزم زندگی خودمون رو با اونها مقایسه کن
من و تو از 11 سال پیش تا حالا همون زندگی رو داریم ولی عشقمون بیشتر شده
ولی خانم و اقای "م" که کلی زندگیشون از نظر مالی بالاس عشق توی زندگیشون نیست
بهش گفتم من تو همدیگر رو داریم و عاشق یکدیگریم
اقای "م" مرد خوبیه ولی عملا داره به ارتباط عاشقانه ی ما حسادت می کنه
از اول ازدواجمون تا الان را یکبار با هم مرور کردیم و خود شوهرم هم به این نتیجه رسید که اقای "م" شدیدا خودش و خانومش رو با من و همسرم مقایسه می کنه و هربار اونها میان توی زندگیمون ... برای من و شوهرم مشکل و دلخوری پیش میاد و جال اینکه هر موقع من و شوهرم توی خوشی هستیم و شدیدا عشقولانه ایم سر و کله اقای "م" و خانومش پیدا میشه
به همسرم گفتم
من الان با خانواده ی خودم و خانواده ی تو قطع ارتباطم که ارامش داشته باشیم تو هم با هردو خانواده قطع ارتباطی حالا که تازه داریم باهم زندگیمون رو می سازیم نذاریم کسی این ارامش رو ازمون بگیره
قبول کرد و خوب بود
===
اگرچه من سعی کردم کلا از ارتباط نزدیک با خانم "م" پرهیز کنم و جواب تلفن هایش را ندهم اما خانوم "م" اینبار وقتی دعواشون می شد وقتی من خودم رو کنار کشیدم به موبایل شوهرم زنگ میزد و تمام حرفهایی که بین خودشو شوهرش اتفاق افتاده بود به شوهرم می گفت و شوهرم درگیر ماجرای زندگی این خانم و آقا می شد و تاثیرات مشکلات اونها در زندگی ما نمود پیدا می کرد
از وقتی من و شوهرم اشتی کردیم اقای "م" اویزون شوهرم هست تمام کار و بارش رو تعطیل کرده
60 میلیون تومن به شوهرم قرض داده ---- که به شوهرم یه حس مدیون بودن دست داده ---- و توی همه ی کارهای شوهرم دخالت می کنه ...
من به همسرم می گم دوستت بهت قرض داده و تو بهش پس میدی ...
من به تو اعتماد دارم بدون پول اون هم می تونی کارت رو پیش ببری
======
به خاطر اون قرضی که اون اقا داده و این پول فقط توی حساب شرکت هست و جایی هزینه نشده
عملا شوهرم گوش به فرمان اقای "م" هست
مثلا آقای "م" میگه ناهار نمی خواد بری خونه ... با هم ساندویچ می خوریم
اوایل شوهرم می گفت نه خانومم منتظره
و حتی به "م" هم می گفت تو هم برو خونه برای زنها این چیزهای کوچیک مهم هست
اما الان عملا به حرف "م" گوش می کنه و صبح میره شب میاد
به خاطر "م" با من دعوا می کنه
وای خدایا
من هرچی دارم سعی می کنم از این خانواده دور باشم ...نمیشه
به یکی از دوستانم زنگ زدم که ارومم کنه
و ازش راهنمایی خواستم
یه سری حرفهایی رو بهم زد ... اروم شدم ... قرار شد شب که همسرم اومد در مورد این خانم و رفتارش فقط در حد اینکه من به ادامه ی ارتباط شوهرم با اقای "م" خوش بین نیستم صحبت کنم ( با لحن عاطفی و مهربان)
.. همین کار رو هم کردم
شوهرم فریاد کشید که به کار من کار نداشته باش خودم می دونم چه جوری و با کی ارتباط داشته باشم....
تو همش رفتارت مثل گذشته است
باز داری به من گیر میدی ... اینجوری من هم مثل قبل می شم
دیگه ادامه ندام ... سکوت کردم .... چیزی نگفتم ...
*
*
*
*
*
اونقدر تلاش کردم اونقدر راهکارهای متفاوت رو رفتم ولی الان به بن بست رسیدم
کمکم کنید چه راهی رو در پیش بگیرم ؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)