سلام
ديشب دوباره يدفعه تو تختم بودم دلم گرفت.اشكم يكدفعه سرازير شد.دوباره ياد خاطرات اين روزها اوفتادم.چند روز ديگه تولدم هست و من اصلا مثل سالهاي قبل خوشحال نيستم و هر چقدر به روز تولدم نزديك ميشم غمگين تر ميشم.دوست ندارم واسم جشن بگيرن و كادو بدن.من هميشه جشن و مهموني و دوره هم بودن رو دوست دارم.اما الان يه طوريم.شب يلدا كلي مهمون بودن و فال گرفتيم.خوشحال بودم اما شب كه شد دلم گرفت چون هميشه فالامون رو واسه هم ميخونديم.تو فال اون هميشه اسم من ميومد و راجع به من بود و همه كلي اذيتش ميكردن و شاد ميشدن.هميشه وصال بود و صبر.امسالم فالم چيز عجيبي بود كه من معنيش رو خوب ميفهمميدم .شبش به ياد اونروزا حالم گرفته بود.ديشب ياد سال قبل افتادم كه چقدر سعي كردم به روي خودم نيارم كه داريم به تولدم نزديك ميشيم.اونم چون چيزي نمي گفت گاهي به خودم ميگفتم نكنه يادش بره كه كلي عصباني ميشم.تبريك اون از هركسي واسم با ارزشتر بود.كادوش حتي اگه 1 شاخه گلم ميشد واسم ارزش داشت تا اينكه 1 كادوي گرون باشه.مهم برام اين بود كه ببينم به يادمه و اون واسم بگيره.شب تولدم بود.يعني فردا كه ميومد ميشد روز تولدم.زودتر از هميشه شايد خوابم برد.به خودم گفتم حتما يادش رفته.صبح كه از خواب بيدار شدم اول گوشيم رو نگاه كردم....واي خدا 1 اس ام اس اومده بود.كه با كلي حرف عاشقانه تولدم رو تبريك گفته بود و مي خواست اولين نفر باشه.ساعت اومدن اس ام اس رو نگاه كردم.واي خدا ساعت 12:1 نصف شب بود.يعني مي خواست دقيق موقعي باشه كه روز تولدم شروع ميشه انگار دنيا رو بهم داده بودن.خوشحال بودم.كه 1 دفعه گوشيم زنگ خورد و دوباره بهم تبريك گفت.گفتم چقدر خوشحالم.گفت پنجره اتاقت رو باز كن.كردم.از دور اون طرف ديوار حياط ماشينش رو ديدم.رفتم طبقه بالاترمون و از پنجره نگاش كردم گفت تولدت مبارك مي خواستم امروز ببينمت و اولين نفر باشم.چقدر خوشحالم كرد با اين كارش.باهاش باي باي كردم و رفت.اونروز خيلي شاد بودم.خيلي بيشتر از هميشه.ديشب يادم اومد ولي بازم شادم كرد.الانم واسم سخته نوشتنش.هر روز كه نزديك ميشم حالم بدتر ميشه.حوصله كسي رو ندارم.مي خوام تنها باشم خصوصا روز تولدم.خيلي قشنگ ميشد اگه روز تولدم با روز مرگم يكي ميشد.بامزه بود.طلوع و غروب 1 انسان در 1 روز.نميدونم.ديشب بر خلاف خيلي شب ها خواب ديدم.اونم خوابي كه راجع به من و اون بود.يادم نيست چي بود اما اين صحنه رو يادمه كه تو 1 صفحه اول اسم من و اون كنار هم نوشته شده بود با 1 خط فانتزي و قشنگ به انگليسي و قرمز رنگ بود كه حاشيش مشكي بود و با 1 فلش به كلمه خاطرات وصل شده بود.مثله اينكه من و اون منتقل شديم به خاطرات.يعني چي.تا حالا از اين خواب ها نديده بودم.اين روز ها احساس مي كنم خيلي تنهاتر از قبلم.خيلي خسته تر.خيلي غمگينتر.نوشتم همه اينها بدون اينكه دست خودم باشه 1 اشك از چشمام مياد و دليلش رو نمي دونم.نمي فهمم.هيچ حسي ندارم الان.فقط با نوشتنم اشك مياد بدون اينكه بفهمم ايم اشك واسه چيه.آدم وقتي گريه مي كنه بالاخره 1 حسي داره اما الان بي حسم.انگار چشمام سوراخ شده كه اشكاش رو نميتونم كنترل كنم......









علاقه مندی ها (Bookmarks)