خواهش می کنم عزیزم.
دیگه اینقد از زندگیت و خودت گفتی که ندیده شدی مث یک دوست. آدم که دوستش را تنها نمی ذاره.
سابینا شاید اگه ازش می خواستی بیاد خونه شما می اومد.
دعوتش می کردی. به پر و پاش نمی پیچیدی. حتی زیاد باهاش حرف نمی زدی. می ذاشتی بیاد خونه تون و فضای آروم و راحتی را با تو تجربه کنه تا شاید محبت بتونه بهترش کنه. شب هم می ذاشتی تنها بخوابه که اذیت نشه. می گفتی که درست نیست که شوهر خواهرش از جزییات زندگی و دعوای اون با خانواده اش مطلع بشه. هم برای خواهرش و هم برای شما خوب نیست. به این بهانه ( که البته دلیل خوبی هم هست) می گفتی بیاد خونه شما.
ولی این کارها برای یک پسر 25 ساله هم عجیبه. اون دیگه یه مرد 35 ساله است. هم داره خودش را اذیت می کنه، هم تو رو، هم خانواده اش را. اون طفلکی ها هم هی سعی می کنن مخفی کنند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)