تداعی جان
یه بار دیگه ازت خواهش میکنم رو مواردی که من گفتم ( در مورد مهریه و بچه)خوب خوب خوب دقت کن!
آخه من از نزدیک چنین موردی دیدیم
برات تعریف میکنم شاید کمکی باشه :
یکی از برادرهام با خانمش اصلا نمی تونستن زندگی کنن(از لحاظ نوع تربیتی که داشتن-نوع پوشش خانمش که خیلی اپن بود و با مردها راحت-دروغگویی خودش و خانوادش-و دخالت مادرش تو زندگیشون)از هم جدا شدن در حالیکه یه پسر سه ماهه داشتن.
برادرم با هر بدبختی ای بود بچه رو نداد بهش که چند سال بزرگ کنه در ضمن خودش بچه رو گذاشت رفت در حالیکه سخت مریض هم بودچون می ترسید تا 7 سال مثل خودشون تربیتش کنن و دیگه اون نتونه عوضش کنه!
وقتی بعد از 3 سال به فکر رن گرفتن افتاد ،میگفت کسی رو میخوام که در درجه اول با این بچه بسازه و اگه نسازه و اذیتش کنه حتی اگه شده تا چند بار دیگه زن می گیرم و طلاق میدم به خاطر بچه ام!
یه روز یه خانمی خودش به خواهرم گفته بود من یه دختر دارم که میخوام بدمش به برادر تو چون می شناسمتون اما ما اونها رو نمی شناختیم! البته خدا رو شکر خونواده خوبی از آب در اومدن.ساده و در حد خودمون
دختره 12 سال از برادرم کوچیکتر بود و میگفت چند وقت پیش خواب دیدم کنار رودخونه یه بچه دقیقا به همین شکل (اون موقعه برادر زاده ام 3 سال و خورده ایش بود)کنارم بوده مثل اینکه بچه خودم بوده.گفت با جان و دل قبولش میکنم و همیشه قصد داشتم ازدواج کنم یه بچه بیارم بزرگ کنم(مثل تو)
مادرش گفت اصلا شما کارتون نباشه خودم بزرگش میکنم!
ازدواج کردن و خوب بودن... اما کم کم رفتارش عوض شد و اون بچه طفل معصوم و مهریه مادرش که چند ماه یه باره رو باعث سختی و اذیت و خستگی و ... خودش عنوان میکرد.اولا میگفت تا 5 سال بچه نمیخوام ، اینو میفرستم مدرسه و .. اما بعد حدود 2 سال بچه دار شد و حالا خیلی کم به فکر اون بچه ست.
اذیتش میکنهبرادر زاده ی از اول مظلوم و بی گناه من ازش خیلی می ترسه و انگار نه آب میخوره نه نون نه هیچی ، لاغر و ضعیف و ...الهی عمه جونش که من باشم بمیره
میگه ما خودمون قسط و فلان داریم اما مهریه میدیدم!(در حالیکه روز اول خود من بهشون گفتم)
این بچه همش مریض میشه نمیدونم چرا ؟!
پولای خرجیشو ازش میگیره پس انداز میکنه و بعدا باهاش چیزی که تو خونه نیازه میخره
بدون اجازه اش خونه ما نمیذاره بیاد
خودم بهش پول یا کادو میدم میترسه و میگه اول از مادرم اجازه بگیر بعد بده
جلو مهمونا نگو اینو میخوام یا اونو میخوام
و موارد دیگه که من خبر ندارم
برادرم میگه اگه بازم جدا بشم اینبار میشن دوتا بچه بی مادر چکار کنم؟اون بچه نمیدونه این مادرش نیست وقتی شد مادرش گفتیم تا حالا رفته سفر حالا برگشته...
عزیزم اینا رو گفتم تا با چشم باز و عقل کامل و به دور از نگرانی برای ازدواج و حرف مردم ازدواج کنی و اون بچهرو اگه قبول کردی بدونی در قبالش پیش خدای بزرگ مسئولیت داری
خوب فکر کن و بعد تصمیم بگیر







چون می ترسید تا 7 سال مثل خودشون تربیتش کنن و دیگه اون نتونه عوضش کنه!
رو اگه قبول کردی بدونی در قبالش پیش خدای بزرگ مسئولیت داری

علاقه مندی ها (Bookmarks)