سلام دوستان من
اصلا نگران نباشید.
اصلا دلتنگ و تنها نباشید.
جواد که همه وجودش از او بود، الگوی عملی زندگی در این زمانه شده. اون همینجاست.
باور می کنید. زبان حال جواد رو که میشد همیشه از تو نگاهش خوند این بود که:
آنچه زما شنیده ای ، آن زخدا شنیده ای
چون همه گفتگوی ما هست ز گفتگوی او
وقتی با جواد باشی، راهنمایی ات نمیکنه!
وقتی با جواد همراه می شی، موعظه ات نمی کنه!
جواد کهربا و آهنربایش، می کشاندمان.
وقتی در دایره مغناطیسی کسی مثل جواد قرار می گیریم، برایند نیروها به یکباره تغییر میکنه.
آن چیزهایی که یک عمر در چشممون فرو رفته بود و هیچ چیز را نمی تونستیم دقیق ببینیم، یکباره به هوا میره.
و آن چیزهایی که مثل لولو یک عمر ازش میترسیدیم جای اونو می گیره.
جواد بی اختیارمان می کنه و می کشونه
اگر ساکت باشیم ، صدای جواد را میشنویم که زمزمه میکنه:
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت ----- بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل ------ تا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت
آمده ام که تا ترا جلوه دهم در این سرا ------ همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
آمده ام که بوسه ای از صنمی ربوده ای ------ باز بده بخوش دلی خواجه که واستانمت
گل چه بود که گل تویی، ناطق امر قل تویی ------ گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
جان و روان من تویی ،فاتحه خوان من تویی ------ فاتحه شو تو یکسری تا که به دل بخوانمت
صید منی شکار من گر چه ز دام جسته ای ------ جانب دام باز رو ور نروی برانمت
شیر بگفت مر مرا نادره آهو برو ------ در پی من چه میدوی تیز که بردرانمت
زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی ------ گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت
از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست ------ شهر به شهر بر دمت بر سر ره نمانمت
هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیک را ------ نیک بجوش و صبر کن زانک همی پرانمت
نی که تو شیر زاده ای در تن آهوی نهان ------ من ز حجاب آهوی یکرهه بگذرانمت
گوی منی و می دوی در چوگان حکم من------ در پی تو همی دوم گر چه که می دوانمت
باید اول خوب جواد را بشناسیم.
چون وقتی با او شدیم او به هرکجا می کشاندمان...
اول باید همه راهها را برویم و سر به سنگ باز آئیم.
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
که از هستي خـویش، تنگ آمـدم
جواد آخر خط هست. او تجارب فرزندان آدم در طول تاریخه.
گفته بودم که او با آدم متولد شده است، و تجارب همه فرزندان آدم را در کوله بار داره...
او همه راههای به ظاهر هموار و در باطن ناهموار را می شناسد.
او همه تاریخ است.
لذا جواد به درد کسانی می خوره. که ادعا ندارند. مثل خود جواد
جواد به درد کسانی می خوره که از بی حاصلی شعارزدگی آگاه شده اند.
جواد به کسانی کمک خواهد کرد، که خودشان را در آینه وجود خود نگاه می کنند، نه در آینه غبار گرفته دیگران
جواد نشانه و راهنمای مسیر کسانی هست که ازخودشان، و لذتهایشان گذشته اند.
جواد دلبرانه می کشاند هر که مجنون باشد.
اما راه جواد یکتاست.
الگوی او ظاهری سخت و باطنی دلربا دارد.
راه جواد چون دلبری اخم آلود است که به دل صد هزار بار ما را می طلبد.
جواد خلاف جریان مرسوم زندگی شنا می کنه...
هدف جواد سرچشمه این جویبار زندگیست...
و رفتن خلاف جریان آب یعنی رنج و گذاشتن انرژی
برای همین بود که غالبا جواد تنها و تک رو بود. اوخوشبخت و شاد بود، اما در مسیرش تنهای تنها...
هر کس یخواهد با جواد همراه شود...
هر کس یخواهد جواد را در کنار خود داشته باشد.
باید خودش باشد.
باید زلال خودش را در آینه دلش ، پاس بدارد.
نمی توان جواد بود و با محیط همرنگ بود.
نمی توان جواد بود و مصلحت راحت اندیشانه را محور قرار داد.
جواد ساده است.
راهش هم ساده است.
جواد اهل ده بالا دست است.
آنجا که چینه ها کوتاه هست.
آنجا که آب را گل نمی کنند.
جواد همیشه نگران آنهایی هستند که در مسیر می آیند.
او نگران است که مبادا مزاحم درویشی باشد که نان خشکیده فرو برده در آب.
وای خدای من!
چه زلال اين رود !
مردم بالا دست چه صفايی دارند !
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شيرافشان باد
من نديدم دهشان ،
بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست .
ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام .
بی گمان در ده بالا دست ، چينه ها کوتاه است .
غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند .
چه دهی بايد باشد !
کوچه باغش پر موسيقی باد!
مردمان سر رود ، آب را می فهمند .
گل نکردندش ، ما نيز
آب را گل نکنيم.
آری اگر می خواهیم با جواد همراه بشویم باید به استقبال آن چیزهایی برویم که اکثر آدمها نمی روند.
آهو خانم ، نادیا خانم، گفته اید که اطرافمان جواد کم هست. برای اینست که کارهای جواد به ظاهر سختند.
شاید بخواهید بیشتر کارهای جواد را دقیق شوید. شاید بخواهید ببینید یک روز جواد از صبح به شب چگونه می گذره؟!
جواد وقتی کاری براش سخته ، دنبال دلیل منطقی نمی گرده که از زیرش شانه خالی کنه؟!
یادتون هست که می گفتم چشمون قشنگش همیشه ، صبحها که می بینیش، پفالوده. به خاطر اینکه جواد صبحها خیلی زودتر از اینکه سپیده سربزنه ، سر می زد، همیشه سپیدی وجود جواد جلوتر از سپیده سحری هست.
نگفتم کار جواد سخته...
جواد یه فردی عمل کننده بود.
گفته بودم که تجسم عملوالصالحات بود.
او بهانه جو نبود.
او نمی گفت آدم باید دلش پاک باشه( و بعد هر کاری خواست بکنه)،
او وقتی یک نکته را فهم می کرد، همه وجودش از آن به بعد عمل می شد.
او فهمیده بود که برای یک روز پرجنب و جوش ، باید بخشی از شب پر از سکوت را تامل کنه.
جواد صبح را در حالی که در رختخواب بغلطد و به خود دشنام بدهد، بیدار نمی شد، او عاشقانه قبل از سپیده بر می خواست. نه اینکه خوابش نیاید، یا مشکل بدخوابی داشته باشه. بلکه او بر این عقیده بود که باید عشقبازی کنه. او نمی خواست فرصت خلوت شب و تنهایی را با او ، به وسیله یک خواب سنگین از دست بده.
چه دلتنگ بود جواد شبها...
چه با سوز بود جواد در دل شب
چه عهدها با او می کرد...
چه برنامه ها برای روزش را با او تطبیق می داد.
وای که چه هجر و وصلهایی داشت..
اگر بخواهیم با جواد همراه بشویم. ناگزیریم که خوابمان را جز با عشقبازی با او عوض نکنیم.
او برای اینکه رنج برخاستن از بستر را هر شب تمرین کن، تا سحر بیدار نمی ماند، بلکه برای سحر از بستر بر می خاست.
جواد خیلی سخت گیر بود بر تن اش.
جواد عملگرا بود. یعنی نیایش می کرد، نماز می خواند. و عاشقانه هایش را او ، از جسم نماز به روح نماز می کشاند :
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد.
صبح می شد.
جواد سبقت جویانه از سایر اعضاء خانواده...
او می بایست هر روز در آوردن بساط و سفره صبحانه از مادرش سبقت می گرفت.
او لازم بود در گرفتن نان و ... از بقیه جلو می افتاد.
او باید در کارهای منزل گوی سبقت را از دیگران می گرفت.
گفتم که جواد عملگرا است. او تجسم اعملو الصالحاته
او همیشه در کارهایی که به عهده اش است در صدراست ، هرکس با او همراه است، باید خیلی مواظب باشد، چون جواد همیشه زیر بارش را می گرفت.
لذت جواد، رنج جسمش بود. گفتم که او خلاف جریان بود.
مسیر جواد همیشه خلوت و ساده بود. و هیچ چیز مزاحمش نبود.
همه در مسابقه گرفتن، و به خود آویختن، اما جواد در مسابقه بخشیدن
همه در مسابقه فرار از سختی، جواد در مسابقه به دست آوردن رنج
لذا در هر جمعی که کاری را به هم پاس می دادند، جواد مثل آهنربا کارها را به دوش می کشید.
جواد می دانست چه می کند. جواد مزه لذت بخشیدن به کام دیگران را بیشتر از کام گرفتن خودش می دانست.
او چون مادری بود که با سیر کردن کودکان لذت می برد، در حالیکه کودکان در نزاع لقمه ای بیشتر هستند.
در مورد چشمان و گوشهای جواد هم که براتون گفته بودم.
این قاعده بالا( فرار از لذت و لذت از رنج) در مورد همه وجودش صدق می کرد.
لذت چشمان قشنگش، پاسخ مثبت به دلبرش بود که :
«افلا ينظرون الى الابل كيف خلقت و الى السماء كيف رفعت و الى الجبال كيف نصبت و الى الارض كيف سطحت» (آيا به شتر نمىنگرند كه چگونه آفريده شده است و بهآسمان نمىنگرند كه چگونه برافراشته شده است و به كوههانمىنگرند كه چگونه بر پا شده است و به زمين نمىنگرند كهچگونه گسترده و همواره شده است. )
او به همه وجود غرق در طبیعت بود، و لذتش منتشر در همه دیدنی ها.
او همیشه سرفرازانه جوابش به لیلی نازآفرینش مثبت بود آن هنگام که او می گفت:«اولم يروا كيف يبدئ الله الخلق ثم يعيده...»(آيا نديدند كه چگونه خداوند مخلوقات را پديد مىآورد وسپس آنها را باز مىگرداند...)
او همیشه سوگلی آن یگانه محبوب بود، و با شیرین زبانی بلی می گفت و سر تعظیم و قبولی فرود می آورد وقتی می شنید:«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ينابيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مختلفا ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يجعلهحطاما ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب» (آيا نديدى كه خدا از آسمان آب باران نازل كرد و در روىزمين نهرهاى جارى ساخت و سپس انواع نباتات گوناگونبدان بروياند، آنگاه رو به خزان آرد و مىبينى كه زرد ميشود وخداوند آن را خشك ميگرداند. هر آينه اين مطلب تذكرىاستبراى خردمندان)
او دیگر نگاهش در اختیارش بود.
هرگز نمی گفت که دست خودم نیست.
او همه چیز در اختیارش بود. او اختیار همه کائنات را داشت. او نگاهش فراتر از جلوی پایش بود:
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشاکنان بستانيم
تو به سيمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حيرانيم
هر چه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
وای جواد...
تو دیگر بزرگتر شدی... فکر کنم 18 ، 19 ساله شدی...
جواد شاید تو بچه ای نمی فهمی...
شاید تو لذت غذای چرب و چیلی را نمی دانی
جواد شاید تو لذت رد و بدل sms های عاشقانه و به سخره گرفتن دیگران را نچشیدی
جواد شاید تو با احساس نوازش بدنت در جکوزی آشنا نیستی.
جواد شاید لذت بی خیالی و خواب صبحگاهی و پرسه زنی در سایتهای متنوع اینترنت را نچشیدی
جواد شاید تو لذت جنس مخالف را نمی شناسی.
جواد شاید تو مریضی.
جواد شاید دپرسی
جواد تو ناهنجاری...
چرا تو مثل بقیه نیستی...
چرا تو خلاف جریان حرکت می کنی؟
جواد بازهم آن لبخند پرمعنایت
و چشمان نافذت
و این مربی نگاهت
به خدا می شناسمت
می فهممت
می دانمت
می خواهمت
جواد به خدا می میرم برات
هر چه هستی، از پیشم نرو، این همه رهایی ، و خنکای وجودت را از من دریغ نکن.
بیا آهسته آهسته
مرا تمرین بده...
به خدا پاهای من خسته است از این همه تیغ و سنگلاخ....
به خدا دلم گرفته از این همه دویدنهای بی حاصل
به خدا می دانم نه خورشت پرگوشت جوابم می دهد، نه استخر پر آب و نه دختر و پسرانی که عشوه گرانه مرا به خود می خوانند.
به خدا من هم سر به سنگ شدم.
به خدا من هم فهمیدم که وفاهای این به ظاهر عشق ها... به جفایشان نمی ارزه
به خدا من هم فهمیدم که بی او تنهایم و با او باور ندارم تنهائیم را
به خدا من هم تا ته سراب لذت رفتم و به جایی نرسیدم...
اما جواد من بچه ام....
جواد به شناسنامه ام نگاه نکن....
تو پیری
مگر تو با آدم زاده نشده ای....
پس به فرزندان آدم نخند....
فرزندانی که هر کدام جداگانه لذتها را می آزمایند و نتیجه رنج می گیرند و هرگز رنج لذت زا را نمی چشند.
جواد به کارهایم نگاه نکن.
با من بمان
با من بمان ای همنفس با من که از ره خسته ام
با جان لبریز نگون از هستی خود رسته ام
با من بمان ای همزبون تو این شب دلواپسی
با من که تنها مانده ام در لحظه های بی کسی...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)