سلام دوستان خوب و همراهم
امروز رفتم مشاوره می خوام نتیجه شو براتون بگم
به گفته مشاور ریشه مشکلات ما افسردگی محمد هست و در واقع مسئله عشق زنده به گور شده و ... منتفی هست و چون افسردگی داره و حاد هست در تمام رفتارهای من احساس می کنه من تحقیرش می کنم و درواقع سرکوفت می زنم و می خوام بگم من از تو سر هستم
چون شخصیتش خورد می شه می خواد تو رو هم خورد کنه
فکر میکنه تو مغروری و خودش احساس حقارت و بیکفایتی داره و احساس گناه داره
نصیحت های من و این که میگم فلان کار رو بکن و فلان کار رو نکن این احساسو درش به وجود میاره که من میگم من از تو بیشتر می دونم و ...
حالا من چه کنم: این راه بسیار سختیه و من باید بدون چشمداشت بهش محبت کنم و حمایتش کنم
محبت محمد به من مشروطه و انتظار داره از من حمایت ببینه تا محبت کنه و نسبت به من کینه پیدا کرده و از سر لجبازی محبت نمی کنه
محمد میگه اگه اینجوری اعصاب خورد کنی بشه نمی خواد ادامه بده ( به مشاور گفته ) پس بنده در معرض خطرم!
حالا من چی کار می تونم بکنم:
راه خیلی سختی درپیش دارم و ممکنه تلاش هام نتیجه بده و ممکنه نه
توصیه کرد امتحانش کنم و البته به جز اون داروها حتما باید مشاوره دریافت کنه محمد
گفت می خوام بعد این یک مدت تمرکز کنم روی افسردگیش
گفت امتحان کن شاید درست شد اگر نشد بعدا به خودت بگی من تلاشمو کردم و نشد
بچه ها می بخشید کمی فکرم نامتمرکزه الان، ولی خیلی ممنون از شما که به من دل و جرئت دادید از چرخه معیوبم خارج بشم و برم مشاور و مسائلمو روشن کنم !! الان برخی فرضیه ها مون تایید شد و یه سری فرضیه ها هم برای همیشه رفت کنار ( مثلا اینکه محمد علاقه ای به من نداره و به زور با من ازدواج کرده این نادرست بوده و اینکه یه عشق آنچنانی داشته که هنوزم به اون فکر می کنه )
خوب باید خوب فکر کنم فعلا یه ذره برم استراحت کنم
![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)