من مهدی عاشق دختری شدم که از بستگان دور ما میباشد مدت این عاشق شدن حدود 4سال میشد ولی زرهای از عشقم کم نشد به صورتی که هر سختی به من وارد میشد با فکر کردن در مورد اینکه یه روزی به او میرسم دلم آروم میشد اما بعد از 4سال که خانواده با این ازدواج مخالف بودند فقط به خاطر اینکه از لحاز فرهنگی ومخصوصا بیحجابی طرف ناراضی بودند خلاصه بگم که عشقم ازدواج کرد ومن تنهای تنها ماندم البته یک یادگاری به من داد اون هم اشک غم که هر چند وقت یک بار به سراغم می یاد کمکم کنید راستی من حدود 26 سال سن دارم هر کاری کردم که از ذهنم خوارج بشه نشد که نشد حتی خواستگاری کس دیگری هم رفتم ولی هیچ کس در دلم جائی ندارد یا علی