با خودش که صحبت میکنم میگه من تنهائی رو دست دارم میتونم تحمل کنم
آقا مجید اون برای ازدواج سنش کمه و خامه اما شما که 26 سالته و عاقلی این حرفا رو باور نکن که هیچ تضمینی نداره
اون الان فقط میخواد به شما برسه چون بهت وابسته شده و نمیشه گفت عاشق!
باور کن شاید (یه کمی هم از شاید اونورتر!) اونم داره واسه خودش نقشه میکشه که اگه با تو ازدواج کنه شما مجبور میشی بری شهر اون زندگی کنی!!!
فکرمیکنه نمیتونی دوریش رو تحمل کنی و بار و بندیلت رو جمع میکنی و میری اونجا.
باااااور کن بعضی وقتا کسانی که از ما کوچیکترن کارهایی میکنن که ما تو ش موندیم!
اما چه تضمینی آدم تا توی یه موقعیتی قرار نگیره نمیتونه قبلش اظهار نظر کنه
هیــــچ
وقتی هم بهش میگم شرایط اینطوریه زود عصبانی میشه میگه باشه تو نظرت اینه تمومش کنیم بیا تمومش کنیم اما میدونم که نمیتونه و میخوام خودش هم به این نتیجه برسه که متاسفانه اصلا منطق رو قبول نداره
خب بذار عصبانی بشه! اون نسبت به شما هنوز بچه ست و شما باید عاقل باشی.
الان که هیچ اتفاقی نیوفتاده عصبی بشه بهتره یا اینکه ازدواج کنید و بعد نتوننه تحمل کنه و فیلش یاد هندوستان کنه؟؟
منطق هم که نداره دیگه بدتر!
باز هم میگم این نشونه ها رو کاملا جدی بگیر
بی منطقی-- زود جوش آوردن و عصبی شدن-- بدون فکر و در نظر گرفتن عواقب و سختیهای ازدواج راه دور تصمیم گرفتن--همه چی رو سرسری گرفتن!
بهش میگم تو تنهائی رو قبول میکنی شرایطی هست که تو به خانوادت نیاز داری اینجا این رو چه کار میکنی!
واسه دوران عقد هم میگه هر چنر وقت میام مثلا یکی دو هفته میمونم برمیگردم،نمیدونم ازدواج تو این شرایط درسته یا نه!
حرفاش اصلا منطقی نیست، لطفا بیشتر فکر کن و همه جوانب رو در نظر بگیر.
نذار مدتی بعد از خودت ایرارد بگیری که اون بچه بود من چرا گول حرفاشو خوردم؟
نمیخوام موج منفی بفرستم اما اینها واقعیته
علاقه مندی ها (Bookmarks)