فرانک و دختر مهربون .. ممنونم از حرفاتون..
فرانک جان براب قرص ها حد و مرز تعیین کردم .. حواسم جمه ..
حال و روزم که اصلا خوب نیس .. واقعا عصبیم .. تیک پیدا کردم .. سعی می کنم خاطرات جلو چشم نیاد .. ولی نمیشه .. بازم میاد .. اما سعی بر این می کنم که با کارم حواسم رو پرت کنم .. اما به محض تنهایی ...
دیروز برای فیس بوکم یه پیغام گذاشته بود .. که فقط توش این چند تا عکس بود :
-------
نمی دونم چی کار کنم ..
توی یاهو هم پیغام داد .. ولی جواب ندادم .. اصلا از جلو چشمش محو شدم .. طوری که می دونم نگرانه حالمه !
بچه ها خیلی نا امیدم . ای کاش بر میگشت .. ای کاش همش یه خواب بود !








علاقه مندی ها (Bookmarks)