از اینکه برای من وقت گذاشتید و پاسخ دادید ممنون هستم.
صحبت های شما به من اعتماد به نفس بیشتری می دهند.
ترس دیگر من از این است که پدرم بخواهد هنگام ازدواج و بعد از آن در زندگی ما دخالت کند.
مادربزرگ (مادر پدرم) من زنی هست که همیشه در زندگی فرزندانش دخالت های زیادی می کرد و این دخالت ها اکثرا تاثیرات منفی به همراه داشتند. همیشه جنگ و دعوا بین همه عروس ها و مادربزرگم بوده. او نفوذ زیادی روی بچه هایش داشت و با تفکری منفی که عروس باعث فاصله گرفتن پسر از مادرش می شود همیشه سعی می کرد پسرانش را طرف خودش بکشد. بعد از گذشت سالها بعضی از عمو هایم (خانواده پر جمعیت است) ترجیح می دادند ارتباط خود را با مادرشان به حداقل برسانند.
من افکار مادر بزرگم را شدیدا در پدرم می بینم و احساس می کنم رفته رفته بیشتر شبیه او می شود. بدبینی های مادر بزرگم در پدرم هم هست. پدرم از همین الان سعی می کند این افکار را به من هم منتقل کند. وقتی مدت طولانی تری با او هستم ناخودآگاه من هم تحت تاثیر او قرار می گیرم. ولی بعدا که با خودم خلوت می کنم، می بینم حرف های پدرم فقط از روی بدبینی بوده و من به اشتباه آن ها را قبول کردم.
وقتی به خودش می گویم که بابا فلان حرفت اشتباه هست، او ناراحت می شود. فکر می کند بقیه مخ من را شستشو داده اند و واقعیت ها را نمی بینم. می گوید من از تو بیشتر تجربه دارم و تو هم بعدا به حرفهای من می رسی. آنقدر می گوید تا حداقل تظاهر کنم که حرف او را پذیرفته ام.
یکی از اصلی ترین علت های جدایی پدر مادرم همین بد بینی های او بود.
من و مادرم خارج از کشور زندگی می کنیم و پدرم ایران است. اینجا دوستان کمی داریم. با دو خانواده رفت و آمد داریم. پدرم همیشه با من و خواهرم صحبت می کند که نباید با آنها رفت و آمد کنیم، چون آنها آدم های دو رویی هستند و برای ما نقشه های بد کشیدند. می گوید آنها از عاملان اصلی جدایی پدر مادرم بوده اند. در صورتی که هر چه فکر و تحقیق می کنم نمی توانم حرفهای او را بپذیرم. برای این که دست از سرمان بر دارد، دیگر به او نمی گویم که ما هنوز با آنها در ارتباط هستیم. او هم خیالش راحت شده. ولی از اینکه نمی توانم با پدرم صادق باشم، ناراحت هستم. البته چون او از ما دور است و خیلی نگران ماست این افکار را در او شدیدتر می کند.
مشکل فقط این دو خانواده نیستند. کلا او ترجیح می دهد ما رابطه خانوادگی با کسی نداشتیم. در طول زندگی مشترکش با مادرم هم کمتر می شد که ما با خانواده ای رفت و آمد داشته باشیم. البته به جز فامیل.
می ترسم بعد از ازدواج هم پدرم با همان شیوه بخواهد در زندگی من دخالت کند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)