نوشته اصلی توسط غریب آشنا
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟
بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکمتر بکوبيم
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست
بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است
بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
بکوب اي دل که جاي شک و ظن نيست
مرا هرچند روي در زدن نيست
کريمان گر چه ستار العيوبند
گداياني که محبوبند خوبند
بکوب اي دل مشو نوميد از اين در
بکوب اي دل هزاران بار ديگر
دلا پيشآي تا داغت بگويم
بگو شب غصه اي شيرين بگويم
برون آيي اگر از حفرهء ناز
برويت ميگشايم سفرهء راز
نميدانم که بگويم يا نگويم
دلا بگذار تا حالا نگويم
ببخش اي خوب امشب نا توانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطيفا رحمتا بر من ضعيفم
قويتر از من است امشب حريفم
شبي ترک محبت گفته بودم
ميان دره شب خفته بودم
نيم از ناله شيرين تهي بود
سرم بر خاک طاقت سر نمي سوخت
زبانم حرف با حرفي نميزد
سکوتم ظرف بر ظرفي نميزد
نگاهم خار در جايي نمي کوفت
به چشمم اشک غم پايي نمي کوفت
دلم در سينه قفلي بود محکم
کليدش بود در درياچه غم
اميدم گرد اميدي نميگشت
شبم دنبال خورشيدي نميگشت
حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي با بلوري مي فرستاد
که ميدانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد اينجا قصر نور است
الا اي عاشق اندوهگينم
نميخواهم تو را غمگين ببينم
اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز باز است
نميدانم که در سر اين چه سوداست
همين اندازه ميدانم که زيباست
خداوندا چه درداست اين چه دردست
که فولاد دلم را آب کردست
مرا اي دوست شرم بندگي کشت
چه لطف است اين مرا شرمندگي کشت







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)