دلخوری بالا باعث یه یه دلخوری دیگه میشه
ولی با عینک خوشبینی همه چیز ختم به خیر میشه
روز تعطیل خود را چگونه گذراندید..
شما تصور بفرمایید دیروز بنده یک چشمم اشک بود و اون یکی خون بود و داشتم زار زار گریه می کردم. و حرصم در اومده که چرا آقای توت فرنگی ککش هم نمی گزد. انقدر به این قضیه کک نگزیدنه آقای توت فرنگی فکر کردم که تمرکزم را از دست دادم و گریه فراموشم شد. ولی هی الکی صدای هق هق از خودم در می آوردم..و منتظر واکنشی از آقای توت فرنگی چمباتمه زده بودم. اما دریغ از یک ... چیز.
بعضی وقتها شک می کردم نکند آقای توت فرنگی خوابش برده است یا چه می دانم.. رفته است بیرون مثلن. یواشکی یه سر و گوشی آب می دادم و می دیدم نه خیررررررر. زهی خیال باطل. ایشون دارند با اشتیاق تمام تلویزیون نگاه می کنند. و بنده را احتمالن بیییییییییییییببب هم حساب نکرده اند.
خلاصه کار به آنجا کشید که تصمیم خرکی گرفتم که شال و کلاه کنم و برم کرج خونه ننه بابامینا قهر!
البته تو دلم فکر می کردم اگر آقای توت فرنگی ببیند که بنده همچین قصدی دارم زودی می دود و می آید و عذرخواهی می کند و به غلط کردن می افتد و به دست و پایم می افتد تا عفوش بفرمایم.
به همین منظور مراتب شال و کلاه کردن را تا جایی که ممکن بود کش دادم. مثلن الکی می رفتم از روی میز تلویزیون! گل سرم رو بردارم که آقای توت فرنگی ببند من دارم شال و کلاه می کنم. شما خودتان جوراب پوشیدن و دکمه های پالتو بستن جلوی تلویزیون و دنبال اون کیف زرده گشتنه الکی و دنبال کیف پول گشتنه الکی و هی از جلوی تلویزیون رد شدنهای بی مورد و غیره را داشته باشید.
جا دارد از همین تریبون عنایتی داشته باشم خدمت دست اندر کاران و سازنده های برنامه های مهیج و میخ کننده ای که تلویزیونه ما نشان می دهد.
فحش بودکه در دل نثاره خودم می کردم. چون با اون روالی که پیش می رفت بنده واقعن مجبور بودم بروم کرج خونه ننه بابایم قهر! اون هم با مترو
ولی چیزی بود که خورده بودم و باید تمومش می کردم وگرنه خیلی بد می شد. چون اگر پروژه رو ناتموم می گذاشتم٬ اونوقت دفعه ی دیگری که احتمالن همچین برنامه ای پیش می آمد٬ دیگر حنایم پیشه آقای توت فرنگی رنگی نداشت.
خلاصه.. دردسرتون ندم.. در رو کوبیدم به هم طوری که نزدیک بود دیوار خراب شود. گوروپی شترق صدا داد. و صد البته که خودم از ترس نیم متر پریدم هوا. بعد مثلن مدل رفتن به خودم گرفتم و الکی در جا چند بار قدم برداشتم که یعنی من رفتمهااااااااااا!!!!! بعد همونطوری وایسادم سر جام و گوشهام رو تیز کردم ببینم آقای توت فرنگی ککش گزیده است یا همچنان دارد تلویزیون نگاه می کند.
وقتی مطمئن شدم آقای توت فرنگی همچنان ککش نگزیده است و دارد تلویزیونش را نگاه می کند٬ خودم را خیلی بدبخت و بیچاره و درمانده دیدم. و آنجا بود که اشک واقعی ام سرازیر شد و هق هقه بی صدا پشته هق هقه بی صدا..یاده اون آهنگه زیبا شیرازی افتاده بودم و اووووه... قضیه خیلی دردناک شده بود.. دل سنگ آب می شد به خدا.
اصلن انگیزه ی کرج رفتنم رو از دست دادم. ولی نمی دونستم باید چی کار کنم. این طوری شد که تصمیم گرفتم بروم روی پشت بام.
روی پشت بام به همه چیز گیر الکی می دادم. و ناراحت بودم که چرا پالتو سفیده ام را تنم کرده ام و ممکن است الان روی پشت بام پالتویم لک شود و لکش هیچ وقت پاک نشود و اون لک برای همیشه آینه دق بنده شود و با دیدنش یاد خفتی بیفتم که اون لحظه در آن دست و پا می زدم. ثانیه ای دو بار گوشی ام را چک می کردم. احتمالش را می دادم که ممکن است آقای توت فرنگی متوجه عدم حضور گرم و پرشوره بنده در خانه شده باشد و زنگ بزند به گوشی ام و به دست و پایم بیفتد که برگردم و تصمیم داشتم که تماسهای ایشان را ریجکت کنم. دوستان.. خانم توت فرنگیتان خیلی گناهی است. دریغ از یک عدد تک زنگه کوچولو.
خلاصه انقدر بالاپشت بوم برای خودم فر خوردم که سرم گیج رفت. البته در این میان خیلی تلاش داشتم که از توی نورگیر ببینم آقای توت فرنگی دارد چه کار می کند. ولی همچنان صدای تلویزیون می آمد. حتی شبکه را هم عوض نمی کرد و این بیشتر عصبانی ام می کرد.
بعد از اینکه از گشنگی حالت تهوع گرفتم ٬ تصمیم گرفتم حداقل با مادرشوهرم آشتی کنم و بروم خانه اش و حداقل آنجا بالای سرم یک سقفی باشد. وگرنه ممکن بود همون بالای پشت بامه خانه خودم کپک بزنم و پودر شوم و بروم پی کارم.
این طوری شد که دست از پا درازتر رفتم خانه مادرشوهر.
مادرشوهر جان برایم غذای من در آوردی درست کرد که تویش سیبزمینی سرخ کرده و گوشت چرخکرده داشت. و زنگ زد به آقای توت فرنگی که او هم بیاید پیش ما نهار بخورد و من نمی توانستم به مادرشوهرم بگویم به آقای توت فرنگی زنگ نزند. چون اگر می گفتم قضیه لو می رفت. خلاصه اینکه آقای توت فرنگی هم اومد خونه مامانش و نهار خوردیم و بعد هم با همدیگه برگشتیم خونه! اما همچنان با هم قهر تشیف داشتیم. البته من اعتراف می کنم که از قهر خسته شده بودم و دلم قنج ( غنج؟) میرفت برای اینکه آقای توت فرنگی منت کشی کند و بنده با اوشون آشتی کنم ولی اصلن این آقای توت فرنگیه ما کینه شتری تشیف دارد.
کار به جایی کشید که غروب شده بود و من هی منت کشی می کردم و آقای توت فرنگی ناز می کرد. تا اینکه خاله جان که داستانش را در پست قبلی گفتم٬ تشیف آورد خونه ما. و اینطوری شد که کلن قضیه قهر و این حرفها به دست فراموشی سپرده شد و بقیه روز ما به پذیرایی از مهمانها گذشت و این طوری تا ساعت ۱ شب درگیر بودیم
البته فراموش نشود که امروز صبح بالاخره آقای توت فرنگی اومد و از بنده عذرخواهی اش را کرد و در همین بین که عذرخواهی اش را می کرد گفت که اگر دیروز که مثلن قهر کردی و رفتی بالاپشت بوم٬ می رفتی کرج٬٬٬٬ هیچ وقت نمی بخشیدمت!
نگو اون لحظه ای که بنده بر روی بالا پشت بام از حرص آتیش گرفته بودم و داشتم فر می خورده ام٬ آقای توت فرنگی صدای قدمهای مدور بنده را می شنیده است و خیالش راحت بوده است که خانم توت فرنگی اش روی پشت بام دارد بازی می کند!
این بود انشای من در مورد روز تعطیل خود را چگونه گذراندید.
ای خداااا.








و منتظر واکنشی از آقای توت فرنگی چمباتمه زده بودم. اما دریغ از یک ... چیز. 

که در دل نثاره خودم می کردم. چون با اون روالی که پیش می رفت بنده واقعن مجبور بودم بروم کرج خونه ننه بابایم قهر! اون هم با مترو
یاده اون آهنگه زیبا شیرازی افتاده بودم و اووووه... قضیه خیلی دردناک شده بود.. دل سنگ آب می شد به خدا.




پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)